وقتی توت فرنگی مهربان می شود!

یکشنبه 31 خرداد 1394 ساعت 13:38
من عاشق مادرانگی های شیرین مادرم هستم...! وقتی ساعت سه و نیمه صبح آنقدر پیگیر و مداوم زنگ می زند که من و گلابی و خواب سنگینمان و تلفن خانه رابه اتفاق هم از رو می برد. به چه دلیل؟ برای اینکه دختر بچه ی بیست و چهار ساله اش را بیدار کند تا یک وقت سحری نخورده روزه نگیرد! من عاشق آن صدای خواب آلوده ام که بعد از خمیازه ای عمیق آرام و دلنشین می گوید: "دخملی... مگه نگفتم هرطور شده بیدارت می کنم؟ نمیشه بدون سحری روزه بگیری مامان جان" و وقتی با ناز و نوز می گویم : "ماااماااانننن من که گفتم میلم نمی کشه نصفه شب" فقط می خندد و یک "بیخود پاشو ببینم" می گوید و قطع می کند!
من عاشق فردا صبح هایی هستم که شب قبلش با گلابی حسابی برای هم گرد و خاک کرده ایم. عاشق خط و نشان هایی که می کشیم و هیچ وقت عملی نمی شوند! عاشق همان وقت های قهر که به خیال خواب بودنم پتوی کنار رفته را با حوصله می کشد رویم که مبادا سرما بخورم توی این روز های گرم!! عاشق سوییچ گم کردن های همیشگی اش سوییچی که همیشه از یک جای خاص پیدایش می شود اما هیچ وقت در خاطرش نمی ماند! عاشق مواظب خودت باش گفتن های توام با اخم و دل خوری اش... عاشق به سلامت گفتن های آرامم... من عاشق همین عاشقانه های آرامم...

وقتی توت فرنگی م ا ه عسل می بیند!

جمعه 29 خرداد 1394 ساعت 12:45

در راستای حرکت این آقای کت آبی رنگ پوش که دیشب مهمان برنامه ی ماه+عسل بودند و خودشون رو به دلیل اثبات دوست داشتنشون به همسر خانم از طبقه ی دوم پرت فرموده بودن کف آسفالت و بسی کوتلت گشته بودند! از دیشب نشسته ام روی خرخره ی این گلابی که پاشو خودت رو پرت کن پایین زود باش... زووددد باااشششش! این بینوا هم هی با حالت ملتمسانه و چشمان اشکبار میگه: اون از طبقه ی دوم پریده چیزیش نشده من اگر از اینجا بپرم خاک شیر میشم بخدا عیال! من هم که حرف توی کله ام نمیره و مدام میگم نههههه باید بپری بایدددد! (آیکون توت فرنگی حسود و بی رحم)


+برای جلوگیری از بد آموزی پنج ساعت بعد نوشت: بانوان گرامی لطفن این پست رو برعکس بخوانید! یعنی همانطور که وقتی از لقمان حکیم پرسیدند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان... شما هم این مطلب رو بخونید و بصورت تءوری روی روان همسرتون پیاده بفرمایید اما یک وقت عملیش نکنیدهاااا.... فردا روز هم که سوال کردن "شوهر داری از که آموختی" بفرمایید از بی ادبان (اشاره به توت فرنگی)


++دوستای گلم تو قسمت روزانه یک لینکی به اسم "منو اینهمه دلتنگی محاله " گذاشتم. لطف کنید اگه خوندید واسه سلامتیش خیلی دعا کنید... پیشاپیش ممنون از مهربونیتون


وقتی توت فرنگی مجرم شناخته می شود!

پنج‌شنبه 28 خرداد 1394 ساعت 14:03

وقتی توت فرنگی سرخوش درونم می نگارد:


پارسال روزی که دلم هوای خرید یکی از آن کتاب های تعریفی را کرده بود پا شدم پاشنه ی کالج هایم را ورکشیدم (کالج پاشنه دارد یا نه را دیگر نمی دانم) و منزل پدر جان را به مقصد میدان ان+قلاب ترک نمودم. البته ناگفته نماند در گرمایی که به قول بهروز خالی بند سگ را با لانچیکو میرذی از خانه اش بیرون نمی آمد من به علت خست پدر گونه ام که با هزار چرب زبانی و پاچه خواری از جانب بنده حاضر به تقبل سوییچ نشده بود و گلابی مان هم که آن روزگار بیشتر مشغول تدارکات مزدوجیتمان(رجوع شود به لفت نامه ی توت فرنگی جلد شیش) بود ناچارن پای پیاده راهی شدم. عاغا چشمتان روز بد نبیند هنوز پیچ اول خیابان نزدیک به  کتابفروشی را نپیچیده بودم که یک خانم دقیقن به مانند مادر محترمه ی مکرمه ی چنگیز خان مغول جان با همان هیبت و سجایا از آسمان جلوی پایم هبوط فرمودند و لب به سخن گشودند که ای خانم بوووق بوق بووووق خجالت نمی کشی با همچین وضعیتی آمدی بیرون. عاغا من هم کپ کرده ام که نکند خبر ندارم و مواد مخ+دری چیزی همراهم است! همینطوری که دهانم از تعجب به میزان نیم متر باز شده بود به زلفیجات پشت لبش  زل زده بودم که زیر نور آفتاب خیلی درخشان تر و شیک تر از قبل به نظر می رسید. در همین فضاها بودم که یک جیغ بنفشی بغل دست گوشم کشید که مگر من با تو نیستم دختره ی بوق بوووق بووق! القصه کشان کشان من را داخل ماشین دراز و بدقواره ی شان بردند و آنجا دوتا دیگر از آن دسته از نسوان با این قبلی بر سرم ریختند و یکی رژم را پاک می کرد(فکرش را بکنید رژم دایمی بود پاک هم نمی شد لامصب) دیگری آسیتون داده بود لاک های منحوسم را سریعن از روی انگشتان بوووقم بزدایم آن یکی هم جای شما خالی تشریف برده بودند بالای من+بر که ای دخترک خیره سر از این ماه محبوب خدا شرم نمی کنی با این وضع و اوضاع در مقابل چشمان آقایان ظاهر می شوی؟! حالا منه بدبخت که چون پوستم حساس است فقط یک ضد آفتاب زده ام با رژ آن هم به این دلیل که تشنگی ناشی از روزه باعث می شود لب هایم ترک بخورند و یک عدد مانتو نخی گله گشاد گل منگولی رنگی رنگی با شلواری در حد گشادی شلوارهای نسل پدر بزرگم! همینطور که داشتم این جوانب را در مورد تیپ و ظاهرم در نظر می گرفتم گفتم حاجیه خانم جان من روزه ام الان! یعنی بعد از شنیدن این حرف عملن می خواست من را بزند چشم هایش گرد شده بود و صورتش سرخ که تو با این حال و روزت روزه هم می گیری مگه دختره ی باز هم بوووق؟ خلاصه اینکه تماس گرفتند آبا و اجدادم را ریختند آنجا که آهاااای کجایید بیایید این دخترتان را جمع کنید. پدر جان با گلابی آمدند و خلاصه بعد از شرح پاره ای از وقایع و چغلی از تیپ انحراف گرایانه ی اینجانب بالاخره اجازه دادند که بیاییم بیرون. اما بین خودمان باشد گلابی یک تیکه ای بار یکی از اینها کرد که یک عدد هیزم بود به روی آتش عشق شعله ور توی قلبم... همچین خوشحال دست همدیگه را گرفتیم و یک ایییششش هم نثار مادر و خواهر و خواهر زاده ی چنگیز کردم و به دست جهل سپردمشان و آمدم بیرون!!


+من اهل بزرگنمایی نیستم دوستان جان من انقدر دیگران رو قضاوت نکنیم

وقتی توت فرنگی احساس ندامت می کند!

سه‌شنبه 26 خرداد 1394 ساعت 22:07

توی یک پست پرشین بلاگی ام گفتم که فوبیای گربه دارم! یعنی مدام فکر می کنم توی هر کوچه و خیابانی که می پیچم یک گربه آماده است که رو سر من شیرجه بزند. همیشه می گفتم خدایا همه ی گربه ها را از روی زمین بردار با اینکه می دانستم موش ها زیاد خواهند شد اما خب من فوبیای موش ندارم زیاد شدن موش ها برایم مهم نبود که! 

دیروز که با مادرم برای خرید بیرون رفته بودیم یکی از این سطل زباله های آهنی کنار خیابان افتاد روی گربه ای که زیر سطل در حال عصرانه خوردن بودن! حیوان طفلی گردنش زیر آهن مانده بود و برای نجات تقلا می کرد اما خب بی فایده بود چون با وجود اینکه یک آقای مغازه داری سریع سطل را از رویش برداشت باز هم جان سالم به در نبرد. خیلی از عابرین ایستاده بودند و جان دادن دردناک حیوان بیچاره را با آه و حتی اشک نگاه می کردند. من هم یادم ماند که دیگر برای هیچ مخلوقی آرزوی مرگ نکنم حتی اگر گربه باشد مورچه باشد "پشه" باشد حتی! البته در مورد پشه هنوز دو به شک هستم!!

سال های دور از خانه

سه‌شنبه 26 خرداد 1394 ساعت 11:12

دهه ی شصت است دایی وسطی ازدواج کرده اما هنوز به خدمت سر*بازی نرفته است. وقتی جن.گ ایران شروع می شود دایی بالاجبار عازم میدان جن.گ می شود و همسر و فرزندی که در راه داشته را به خانواده اش می سپارد. گویا آن زمان همانطور که می دانید تمام سربا*زهای وظیفه موظف بودند که به جن.گ بروند.

یک سال از رفتن دایی می گذرد و حالا دیگر دختر دایی پنج ماهش تمام شده در حالیکه او همه ی این مدت فقط یک بار توانسته به دیدن خانواده اش بیاید. مادر می گوید در یکی از عملیات ها مجروح شده، به تهران منتقل می شود و خانواده ی مادرم هم بعد از چند روز مطلع می شوند و خلاصه چند ماهی را در بستر بیماری سپری می کند. 

بعد از بهبودی اش دومرتبه زمان جب*هه رفتن فرا می رسد اما این بار دایی کوچیکه مانع می شود و می گوید که خودش به جای برادرش داوطلبانه خواهد رفت و طبعن دایی و پدر بزرگ و آنا (مادربزرگم) سرسختانه با این تصمیم مخالفت می کنند اما خب یک دندگی های جوان هجده ساله غالب می شود و عاقبت دایی کوچیکه راهی میدان جن.گ می شود.

تا چند سال اول همه چیز نسبتن عادی است و اینطور که من شنیده ام دایی مدام بین خانه و جب*هه در حال آمد و شد بوده است و خب در این بین چندباری هم مجروح می شود و بعد از بهبودی دومرتبه باز می گردد.

اما بار آخری که می رود تا چندماهی هیچ خبری از خود نمی دهد. آنا دایی بزرگه را می فرستد که جویای حالش شود اما دایی دست خالی بر می گردد و همانجا آنا سکته می کند و این باعث می شود که یک لرزش دست ناشی از حمله ی عصبی دایمی از چهل و هشت سالگی تا امروز همراهش باشد.

خانواده ی مادری ام هلال احمر و کمیته ها و اقسا نقاط جب*هه را زیر و رو می کنند اما اثری از دایی نمی یابند.یکی می گوید شهید شده است کسی دیگر می گوید اسیر شده است و....مادر می گوید بی خبری بدتر از بدخبری است.از خواب های پریشانش می گوید که بارها برادرش را در اردوگاهها با تن رنجور و درحال شکنجه دیده و وحشت زده از خواب پریده است... یا برایم از حال آنا می گوید که نمی دانسته برای آرامش روح فرزندش فاتحه بخواند یا برای بازگشتنش دعا بخواند!

سال شصت و هشت است و جنگ پایان یافته اما هنوز هیچ سرنخی از سرنوشت دایی به دست نیامده است.خانواده ی مادری ام در اغما به سر می برند و حال و روزگار خوشی ندارند.

تا اینکه یک روز دایی بزرگه در یکی از فیلم هایی که توسط سازمان بین الملل از اسرای در حال انتقال به اردوگاه گرفته شده است دایی را در حالی که چشم بند به چشم داشته و دست هایش بسته بوده در حال سوار شدن به اتوبوس عرا*قی ها می بیند. و بعد از پی گیری های خانواده ی اسرایی که یکی یکی می آمدند و فرزندانشان را شناسایی می کردند سرانجام سال هفتادو دو و وقتی من یکی دو سال بیشتر نداشتم سرنوشت تلخ دایی و هم رزمانش هویدا می شود!

دایی و تمام دوازده سیزده نفر هم رزمش طی آن چند سال  اسارت تک تک به شهادت رسیده بودند واین موضوع تا چند سال و حتی بعد از امضای صل*حنامه فاش نشده بود.

 مادر برایم می گوید که از برادرش تنها یک پلا*ک برایشان آورده اند و مشتی خاک و خیابانی که به نامش زدند.

 همین ها و دیگر هیچ....

آنا از آن روز دیگر هیچوقت از ته دل نخندیده است این اواخر هم آلزایمر او را به خاطرات تلخ گذشته و روزهای بی خبری بازگردانده طوری که بیشتر اوقات خیال می کند هنوز سال شصت و هشت است و دایی مفقود است! پدر بزرگ صبور و مهربانم هم وقتی من یازده سال داشته ام از دنیا رفت.

صبح وقتی یک پستی در وبلاگ دوستم شیرین خواندم که راجع به صدو هفتادو پنچ شهید غواص بود منقلب شدم. یاد دایی خودم افتادم... یاد مردانی که مردانه رفتند.... نمی دانم! اما من که دیگر مردی در این سرزمین ن م ی ب ی ن م!

از این دارو دسته از این دم و دستگاه از این ریا و تزویرها خیلی دلت گرفته دایی خوب می دانم!


وقتی توت فرنگی درونم Donkey می شود!

دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 12:15

می گم دور از جون شما باشد یک خر پنهانی هم اون بیغوله های درونم دارم که گاهی پس کله ام را بدجوری گاز می گیرد! این چندروز به موجبات آن موقعیت شغلی بر باد رفته خیلی کیشمیشی بودم. وسط همین اوضاع گلابی آمد گفت کجایی عیال که من همان اتولی که می خواستی را دارم قول نامه می کنم! حالا بگذرد که ما آه نداریم این روزها با ناله سودا کنیم. نمی دانم از کجا و چطور می خواست بخرد اما مهم این است که من با اقتدار هررررچه تمام گفتم: نمی خوام برو واسه عمه ات بخر!

یعنی الان نشسته ام کنج خانه یک ترانه از ابی play کرده ام و به پهنای صورت که چه عرض کنم به پهنای شانه های رستم زال دارم اشک می ریزم. دقیقن و شدیدن به مانند همان خ ر ی که کله ام را گاز گرفت پشیمانم اما چه کنم که مرغک چهار چرخ من از قفس پریده است! الان مسیج داده ام "می خوای بگیرش دیگه اشکال نداره!"  برگشته به من می گوید که "چون اتول خیلی خوبی بود فروختنش رفت" حالا من که می دانم دنبال بهانه بود که نخرد! الان من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.... ابی هم سوز دار می خواندها خودمانیم!

محبوبه ی مهربان من!

یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 11:32

نشسته است وسط هال عکس روز عروسی را دست گرفته و بی امان به دخترک زیبای توی تصویر زل زده است. به چشم هایی که  می درخشیدند به لب های صورتی خوش رنگش به دستان بلورین و ظریفش به لباس عروس حریرش که مادر با عشق برایش دوخته بود به حلقه ی ساده ی دوست داشتنی اش که هیچ کس متوجه بدل بودنش نشد! دختر توی عکس برایش غریبه است. خیلی دور است فرسنگ ها دور است.

این روزها دیگر چشم هایش نمی درخشد نفسش تنگ می شود راه گلویش سد می شود فشارش بالا و پایین می شود.

 حوصله ی هیچ چیزی را ندارد اما دختر بزرگ تر مدام سوال پیچش می کند! مامان ترانه که دوستمون بود! مامان بابا که مهربون بود! مامان... مامان... مامان.... فریادی توام با اشک و آه بر سر دخترک می کشد: بسه...اون دیگه بابات نیست! این وسط  دختر کوچک تر هاج و واج و بی خبر از همه جا فقط نگاه می کند!

یاد حرف های مرد می افتد: محبوبه می دونی ما دیگه نمی تونیم ادامه بدیم! محبوبه من و ترانه همدیگه رو خیلی دوست داریم محبوبه منو ببخش اما ما نمی تونیم اینجوری ادامه بدیم. آه ترانه... یاد ترانه بیشتر آزارش می دهد. ترانه! رفیق گرمابه و گلستانش! ترانه... ترانه....

دختر کوچک تر این روزها برای امتحاناتش زیاد درس خوانده حالا دیگر دست و پاشکسته که نه تقریبن خوب می تواند بخواند!

مامان این برگه چیه؟ توش نوشته: بدینوسیله خانم محبوبه میم به درخواست احمد س به دادگاه خانواده ی شعبه ی... خوانده می شود!


+من راوی داستان محبوبه ای بودم که صفای دلش نقل تمام مجلس ها و دور همی هایمان بود. محبوبه ی دوست داشتنی مان این روزها دیگر محبوبه نیست!

وقتی نگرش گلابی درونش باز می گردد به انسان های ما قبل تاریخ!

جمعه 22 خرداد 1394 ساعت 21:16

دلم می خواست  اینجا  چیزهایی بنویسم که حال شما خوب شود اما خب با خودم گقتم یک بار هم چیزی بنویسم که حال خودم خوب شود! من همیشه خودم را پشت سر می گذارم یک جوری به خودم اهمیت نمی دهم که حدو حسابش از دست خودم هم خارج شده است! اینکه می گویم به خودم بها نمی دهم دلیل دارد. 

من مدرسه ی تیزهوشان درس می خواندم از دوره ی ابتدایی بگیر تا قبل از کنکور، درسم خیلی خوب بود و نمراتم عالی، اما همیشه به هنر علاقه داشتم!  سالی که قرار بود رشته ام را انتخاب کنم هیچوقت فراموش نمی کنم. گریه می کردم و می گفتم من ریاضی را دوست ندارم من می خواهم به هنرستان بروم من می خواهم هنر بخوانم. اما کسی به من گوش نمی داد مادرم پدرم معلم هایم مشاور مدرسه ام هیچ کس  مطلقن هیچ کس. پا روی علاقه ام گذاشتم و ریاضی خواندم پا روی چیزهایی که دوستشان داشتم گذاشتم تا دیگران خوشحال باشند تا آنها احساس رضایت کنند! نمی دانید روزی که مادرم فهمید در یکی از دانشگاه های تهران روزانه ی مهندسی قبول شده ام چقدر خوشحال بود!!! اما من ماتم زده بودم. از همان ترم اول از همان برنامه نویسی مقدماتی بگیر تا مهندسی اینترنت و الگوریتم و سی پلاس پلاس و آزمایشگاه داده ها و کوفت و زهر مار هیچ کدام را دوست نداشتم. وقتی با همسرم آشنا شدم احساس کردم خلا هایی که تا به آن زمان در زندگی داشته ام با او پر می شود. عشق را تجربه کردم. خیلی خوشحال بودم روی ابرها سیر می کردم. که بالاخره یک چیز در این دنیا پیدا شده که فقط مال من است آخر می دانید پدرم با ازدواج مان موافق نبود و خیلی طول کشید تا راضی شود دست آخر هم رضایت کافی را نداشت می گفت سنت برای ازدواج کم است. شاید به همین خاطر بود که احساس خوبی داشتم شاید چون فکر می کردم این بار خودم انتخاب کرده ام و بخاطر خوشحالی و رضایت کسی زندگی نکرده ام. حداقل این بار به حرف دلم گوش داده ام. همسرم خوب است مهربان است خیلی زیاد تر از چیزی که بشود گفت اما انگار او هم دارد سیر تکاملی پا گذاشتن روی علایقم را تکمیل می کند! چند وقت پیش ها برای کار در یک جایی مصاحبه داشتم که امروز  تماس گرفتند و نظر مثبتشان را اعلام کردند من هم که در مورد این موضوع به او چیزی نگفته بودم خواستم سورپرایزش کنم. اما تا گفتم که تقاضای کار کرده ام و آنها هم قبول کرده اند و می خواهم مشغول شوم با یک نه غلیظ سورپرایزم را نقطه گذاشت! تا همین الان هم دارد توجیه می کند که من زندگی مان را از لحاظ مالی تامین می کنم و دلیلی ندارد که تو شاغل باشی. نمی دانم چرا نمی خواهد بفهمد که من همیشه از علاقه ام گذشته ام بخاطر علایق دیگران. نمی خواهم باور کنم کسی که خودم انتخابش کرده ام دقیقن همان کاری را با من کند که آن زمان مادرو پدرم کردند. دلم نمی خواهد گذشته تکرار شود. می خواهم خودم باشم ! 

وقتی توت فرنگی بعد از سال ها رویای عزیز سفرکرده ای را می بیند

پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 ساعت 13:32

نمی دانم چرا دوست نداشت فریبا باشد، دلش می خواست تینا باشد! فریبا که خیلی دلنشین تر بود. تکیه داده بودیم به دیوار آجری یکی از خانه های قدیمی کوچه، داشتیم از خانم معلم حرف می زدیم که فریبا گفت: اون کیه جلوی خونه شما بوق می زنه؟ برگشتم دیدم خودش است با همان لبخند، با همان چهره ی مهربان. دلم همیشه برای آمدنش پر می کشید. پیاده شد مثل همیشه برایم بستنی آورده بود. دست هایم را دور گردنش حلقه کردم و گونه اش را بوسیدم. مثل همه ی وقت هایی که می گفت: "دختره ی زشت بوس بخاطر منه یا برای بستنی ها" این بار هم همین را گفت. سگرمه ها را در هم کردم و یک عموی کشدار گفتم و با چشمانم به او فهماندم که یعنی فریبا دارد نگاه می کند اینطوری نگو! 

مادر خانه نبود نمی دانم کجا رفته بود فقط یادم می آید که نبود. گفت: "میرم دور می زنم برمی گردم تو هم باهام میای؟" یک نگاه به فریبا انداختم یک نگاه به او بعد گفتم نه شما برو من دارم با دوستم صحبت می کنم!

چند دقیقه ای می شد که رفته بود، صدای همهمه می آمد صدای آدم ها صدای بوق ممتد ماشین ها...حس بدی تمام وجودم را گرفت و نا خود آگاهه کودکانه ام خبر دارم کرد. با فریبا دویدیم به سمت خیابان در عرض چند دقیقه سیلی از آدم ها یک جا جمع شده بودند. نمی دانم چرا با اینکه می دانستم  اگر مادر مرا در خیابان و بین آن جمعیت ببیند حسابی تنبیه می شوم اما باز هم جلو می رفتم. با دست های کوچکم آدم بزرگ ها را کنار می زدم که یک دفعه ماشین مشکی رنگش جلوی چشم هایم قد الم کرد . صورت استخوانی اش روی فرمان بود چشم های مهربانش را برای همیشه بسته بود. شنیدم که می گفتند: "مرده" 

من از تمام چهاردهمین روزهای پاییز و فریباها بیزارم عمو!


وقتی توت فرنگی دنده عقب گرفتنش شیش می زند!

سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 20:20

یک روز از آن روزهای به غایت بوق نامزدی! شب را مقیم منزل پدر بنده بودیم. آخر نیست که گلابی طرح زوج و فرد گذاشته بود یک در میان خانه ی ما و ایشان روزگار می گذراندیم تا مبادا یک شب گلابی پیش من نباشد و گرگ بیاید من را بخورد!!!  به وضوح و با کیفیت اچ دی آواره بودیم دیگر... صبح آن روز که درست دیروزش مدرک مبارک گواهی نامه ی رانندگی ام را دریافت نموده بودم  بلافاصله بعد از باز کردن چشم هایم با قیافه ی چپ اندر قیچی برادر عزیزتر از جانم که بالا سر من در حال تمنا برای بیدار شدنم بود برخیزیدم. برادرم گفت که دیرش شده و باید سریع به مدرسه برسد چون جناب آقای معلم فرمونده اند حتی اگر آسمان قلمبه هم شود بعد از ایشان حق ورود به کلاس را ندارند. من هم که رگ فردین بازیم و عطوفت خواهر اندر برادرانه ام گل کرده بود  دقیقن مثل این داش آکل ها گفتم: غمت نباشه داداش! نمی دانم با کدام اعتماد به سقف سوییچ را برداشتم و یکهو خودم را در حال استارت زدن یافتم!  اتول آن روزگارمان از این ا ل ن و د های بدهیبت بود که صندوق عقبش دو تا لگد (لقد) به بخش تحتانی ج ن ی ف ر زده است! من هم که صفر کیلومتر.. یعنی آک بنده آک بند... فقط بلد بودم دور شهرک آزمایشی بچرخم و پارک  سی سانتی بزنم و هی چپ و راست راهنما سبز کنم و دل افسر را با این قانون مداری های نمایشی ببرم. استارت را زدیم ویک موزیکی پلی کردیم و شروع کردیم به دنده عقب گرفتن... پارکینک را در نیامده بودیم که یکباره صدای فجیعی شنیدیم. برادرم خیلی شیک گفت: خاک بر سرت بلد نبودی چرا الکی منو الاف کردی! احساس سرخوردگی مفرط داشتم در آن لحظه و نمی دانم چه شد که تحت تاثیر حرفی که داداش جان زدند دومرتبه اتول را آتیش کردیم و راه افتادیم و سه سوت برادر را جلو مدرسه گذاشتم کلی هم سفارش و وعده وعید که مبادا پیش کسی حرفی بزند دست آخر هم با قول خرید یک توپ فوتبال دست به سرش کردم. داداش که پیاده شد رفتم ببینم چه بلایی بر سر اتول آورده ام. دیدم بعلههه فک چراغ عقبش پایین آمده. بنابراین سریع به قطعات فروشی رفتم و قطعه را خریدم و دادم یک آقایی نصب کرد.... حالا کلی استرس هم داشتم که این ها بیدار نشوند یک موقع...  به خانه رفتم و لباس های قبلی را پوشیدم و خوابیدم. بعد از آن روز گلابی چندباری می گفت من نمی دونم چراغ این ماشین چرا اصن یک جوری شده! من هم توی دل خودم آی می خندیدم. نمی دانم شاید گلابی فهمید اما هیچ مدرکی دال بر اینکه من همچین کاری کرده باشم نبود و هیچکس فکرش را هم نمی کرد. جز یک شاهد زنده یعنی  داداش جان... که ایشان هم تا همین امروز به تهدیداتش مبنی بر فاش کردن این راز ادامه داده و  بنده کلی باج های جورو واجور متقبل شده ام. الان هم خیلی مفتخرم که از یک عمر مسخره شدن رهایی یافته ام و سر خط یک آتوی آس را از دست گلابی گرفته ام! 


از آنجایی که دور از جون شما انگشتم نزدیک بود قطع شود و تا حدودی در بستر بیماری به سر می برم کاری جز پست گذاشتن و پرت و پلا نگاشتن ندارم... کم و بیشش را بر من ببخشایید... 


کلید اسرار : این داستان آه توت فرنگی!

دوشنبه 18 خرداد 1394 ساعت 18:37

سالیان پیش که مامان و بابایمان مزدوج فرمودند، به دلیل پاره ای از مشکلات ،زندگانی را در خانه ی مادربزگ جانمان آغار نمودند و بساط عاشقی را بغل دست مادربزرگ و پدربزرگ و عمه و عمو جان هایمان پهن کردند! از آنجایی که به مقدار زیادی هم هول تشریف داشته اند شخص شخیص بنده را پس از یک سال تحویل جامعه داده اند!!

اینطور که بقیه می گویند آمدنم همانا و گل سر سبد خانواده شدنم همانا. نیست که اولین نوه هم بوده ام دیگر فبهاالمراد... از مادربزرگ شنیده ام سر اینکه چه کسی اول من را بغل بگیرد، یا لپم را بکشد  یا گلاب به رویتان باد معده ام را کی اخذ فرماید جنجالی بوده بیا و ببین! یک همچین جیگری بوده ام من

روزی از این روزها که عمه جانمان مشغول تراشیدن نوک مداد مبارک بوده اند( مثل اینکه آن زمان ها شیوه ای مرسوم بوده که سر لوله ی خودکار(ترجیحن بیک) را تیغ می گذاشتند و با آن مداد می تراشیدند) 

داشتم می گفتم عمه خانم گرم توضیح پاره ای از اتفاقات برای مادرم بوده و همزمان تراشیدن مدادش. من هم که تازه یاد گرفته بودم چهار دست و پا خانه را گز کنم شادمان مشغول پیاده روی بوده ام... اینطور که از حاضرین در صحنه شنیده ام  می خواستم سوار بر کول عمه شوم که تیغ گونه ام را می برد

عمه ی نامبرده هم از ترس مادرمان پا می گذارد به فرار... خلاصه ی مطلب  اینکه این زخم اگرچه خوب می شود اما رد پایش برای همیشه روی صورت اینجانب می ماند

روزها و ما ه ها و سال ها می گذرد تا این عمه خانم ما نامزد می کنند و یک روز که به سبب دور دور با نامزد موتور سیکلت سوارشان به یکی از خیابان های ت ه ر ا ن  می روند، بعلت حرافی های بیش از حد عمه خانم و پرت کردن حواس راننده و خوردن خوراکی در حین موتور سیکلت رانی تصادف می کنند و پای این شوهر عمه ی بینوا تا منتها الیه گردن گچ می شود . نکته ی کلیدی ماجرا اینجاست که حتی یک گوشه از ناخن های کاشته شده ی عمه خانم ما نمی شکند... فقط یک زخم روی گونه اش به همان ابعادی که روی گونه ی من کاشته بود می افتد!

حالا از آن روز به بعد بنده در بین فامیل و آشناها و سایر بستگان و سه نقطه ها شهره گشته ام به اینکه آهم می گیرد (: جالب اینجاست که من با این زخم خیلی هم حال می کردم و خیلی ها به من می گفتند که باعث شده چهره ام نمکین شود و هیچوقت آهی مبنی بر اینکه عمه خانم هم یکی از این زخم ها داشته باشد نکشیده ام! تازه حسودیمان هم می شود که این خط فقط برای من بود از هشت ماهگی هم همراهم بود حالا چرا عمه خانم هم داشته باشد؟؟؟

اما یک حسنی که این داستان دارد این است که گلابی هروقت پایش را به مقیاس یک تریلیاردیوم کج می گذار  تهدیدش می کنم به آه کشیدن! یعنی آ را بگویم خودش تا انتهای قضیه را می خواند

در کل این آه خیلی جاها به کار من آمده خدا خیرش بدهد...  


+طرز تهیه ی کامنت خصوصی: 

روی لینک نویسنده ی پست کلیک کنید. بعنوان مثال در همین پست روی کلمه ی" خانم توت فرنگی" که پایین پست است و آبی رنگ. صفحه ای حاوی مشخصات نویسنده باز میشه با کادری که در  قسمت پایینش نوشته شده " تماس با من " روی تماس با من کلیک کنید و فرم ارسال پیغام رو پر کنید و با وارد کردن ایمیل پیغام رو ارسال کنید. کامنت خصوصی میره تو قسمت پیغام های وبلاگ همون جا که وبلاگ های به روز شده رو نشون میده. الکی مثلا من بلدم (:


چوب دو سر طلا

یکشنبه 17 خرداد 1394 ساعت 12:18

امروز صبح که از خواب  بیدار شدم دیدم دوستم که خیلی هم با من در حال رقابت است مسیج داده است.

 مسیج دریافتی به شکل زیر بود:


"مردان از دو دسته خارج نیستند: یا روی سرشان خالی است یا توی سرشان"


یعنی هنوز هم نفهمیده ام با این حرف شوهر من راکوبید یا شوهر خودش را منهدم کرد......!!!


(لازم به ذکر است که شوهر ایشان کمی تا قسمتی کچل می باشند!!)



وقتی گلابی درونش خیلی دوست داشتنی میشه!

جمعه 15 خرداد 1394 ساعت 12:46

خوشبختی کوچولو  یعنی 

با گلابی قهری! بعد هی چپ بره راست بیاد یه ماچ عریض و طویل بزنه رو عکس کوچیکیات که زدی رو در یخچال خونه که خیلیییی هم خپل و کپلی! بعد این هی گونه اش رو بچسبونه به عکسه بگه خانم کوچولووو_خانم تپلوووو به بزرگیات بگو اخم نکنه دیگه..... تو هم دلت بسوزه ها دوست داری بغلش کنیاااا ولی بازم اخم کنی تا حساب کار دستش بیاد.

همیشه با خوشبختی شروع کنیم.... سلام بلاگ اسکای (: