X
تبلیغات
زولا

عناوین یادداشت‌ها 

  • هفت صدو سى شب و روز (یکشنبه 20 خرداد 1397 15:09)
    مامان جان! در کمال ناباورى باید بگم که دو روز پیش از این دو ساله شدى!
  • صرفا جهتِ ثبت (چهارشنبه 22 آذر 1396 20:05)
    روزهاى شیرین کوچولوتر بودن به سرعت مى گذرند و تنها عکس و فیلم وصداهاى هرازچندگاه ثبت وضبط شده اى کنارمان مى مانند. صدالبته خاطرات قندتوى دل آب کُنى هم توى خاطرمان، کنارِ خاطراتمان... پسرکِ دیروز و نیمچه مرد امروزِ من و بابایى،همین سه روز پیش به هجده ماهگى خدانگهدار گفت. همین امروز صبح هم با بالا زدنِ آستین و زدن واکسن...
  • دوستان کمک! (پنج‌شنبه 30 شهریور 1396 13:51)
    شماره تماسِ دکترِ تغذیه ی کودکِ متبحر می خوام که به همین زودی هم نوبتِ ویزیت بده. کسی می تونه کمک کنه؟ پ.ن: تهرانیم ما
  • این روزها (سه‌شنبه 28 شهریور 1396 22:38)
    انصافا مادر بودن خیلی زیاد سخته لُپ گلی...! مثلا همین حالائی که شیش تا دندونت تصمیم گرفتن همزمان بیان بیرون و تو درد میکشی و کلافه ای و لب به غذا نمیزنی و دست و پا و گردنِ کُپُلیت کلییییی آب شده، دقیقا همین جاست که مادر بودن زیاد سخته لُپ گلی...!
  • شما کجایید؟ (جمعه 24 شهریور 1396 17:51)
    من اینجام. با بینی ِ روان و گلویی به غایت سوزان...!
  • غُر (سه‌شنبه 24 مرداد 1396 17:58)
    هنوز هم سخت و مستحکم، معتقدم هیچ چیزِ بچه داری به اندازه ی دندان درآوردن اذیت کننده نیست.... حالا شما فکر کن آن دندان، کُرسی باشد...! به سبزه آراسته شدن که شاخ و دم ندارد. شاید کسی فکرش را هم نمیکرد منی که همه چیز را با الف و یایِ آخرش توضیح و ترسیم و اجرا میکردم اینطور کم گوی و گزیده گوی شده باشم. چه در دنیای حقیقی و...
  • همه اش دروغ.... (دوشنبه 16 مرداد 1396 17:34)
    متاسفانه آدم بعد از خوندنِ یک سری وبلاگ ها از زن بودنِ خودش متاسف میشه.
  • از کجا انقدر بد شدیم؟ (دوشنبه 9 مرداد 1396 16:50)
    دقیقا از کجا بود که روزهایمان انقدر تلخ شد؟. کدامین صبح بود که رنگِ خوشبختی از این دیار رخت بر بست؟ دلم فشرده می شود از این اندازه سیاهی. من خسته ام... خسته از سنگینیِ سایه ی خشم و بد طینتی بالای سرِ سرزمینم. خدایا به مردمم نگاه کن... لطفا!
  • قد کشیدن (یکشنبه 1 مرداد 1396 17:12)
    داشتم به پسرک نگاه می کردم. پاهای کپلش اندازه ی قبل تر ها کپل نیست. بدنش دارد کشیده می شود و این یعنی بزرگ شدن. بزرگ شدنِ فرزند را باید شاکر بود که هستم، هستیم. هزاربار... اما راستش کمی هم حس های عجیب و غریب و نگران کننده با خودش همراه دارد. نگرانی از کم شدنِ وابستگیِ این روزهایش، یک ترس از فراموشی... شاید هم حسادتی...
  • مامانِ "تو" بودن (پنج‌شنبه 8 تیر 1396 17:40)
    از وقتی راه افتادی بیشتر نیاز به مراقبت داری پسرم.کنجکاویت دو صد چندان شده و لحظه ای آروم نمی گیری.... گاهی وقتا که خسته میشم به چشم هات نگاه می کنم، زُل زدن تو گردالیِ چشم هات آخرِ دنیاس، بعدِ دیدنشون پاک فراموش میشه نِق زدنم. مامان بودن وظیفه ی من نیست، لطفِ تو و خدا جانه مامان جان. مامان بودن عشق به توعه...که د لیل...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 6 تیر 1396 19:44)
    کمی گیج و گنگ و منگ..... همین!
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 1 تیر 1396 02:41)
    من اگه نیستم پیشِ لپ گلیِ ماجرام و مراقبش، که اگه نباشم چیزِ سالمی تو خونه نخواهیم داشت. حالا اون هیچی پسرمونم زبونم لال یه کاری دست خودش میده. خوبیم ما.... فقط مثل جغد و قرقی مشغولیم با هم.
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 23 خرداد 1396 02:09)
    باید بیام از تولدش بگم....
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 15 خرداد 1396 12:37)
    می دونید.... امروز وبلاگم، شخصیتِ توت فرنگی و آشناییم با خیلی از شما دو سالش شد. واقعا هرطور حساب می کنم دو سال نمیشه که دارم اینجا می نویسم، اما تاریخ برخلاف این رو نشون میده! خیلی زود می گذره زمان. چه وضعشه...؟
  • یک (جمعه 12 خرداد 1396 18:00)
    چندروز دیگر متولد می شوی. راستش ما که باورمان نمی شود یک سال شده باشد؟. انگار همین دیروز بود که دست های کوچولو و کم توانت را با آن ناخن های بلند توی دست گرفتم.همین دیروز بود که توی صورت پف کرده ات برای اولین بار نگاه کردم و چشمانم پر شد از اشک. چقدر نزدیک است آن شب که از بیمارستان به خانه آمدیم و تا صبح نخوابیدم، چون...
  • پیـــــاز (جمعه 12 خرداد 1396 17:08)
    حدس بزنید خوراکیِ مورد علاقه ی پسرک چیست؟
  • خیلی خوبه (دوشنبه 8 خرداد 1396 19:00)
    پسرم وقتی تشنه است بی وقفه میگه آب بَ..... آب بَ..... آب بَ بعد که براش آب میارم یه نفس عمیق می کشه و لب هاش رو می چسبونه به لیوان. تو اون لحظه دلم میخواد توی دستم ورزش بدم واقعا.
  • .... (پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 22:41)
    تهِ وجودم یک چیزی بود که اجازه نمی داد غمگین باشم. بی دلیل غمگینم حالا! کاملا بی دلیل. علتی نیست که بتوان تحلیلش کرد، حرفی نیست که بشود گفت، کسی هم نیست که برایش گفت البته. نشسته ام به قبل تر های همین نزدیک فکر می کنم،هرچه دنبال دلیل می گردم پیدا نمی کنم. اوضاع خانه معمولی است، همسرم برای رفاه و آرامش زندگی مان تلاشِ...
  • برای پسرم (جمعه 29 اردیبهشت 1396 23:37)
    به امیدِ آینده ای بهتر، به امیدواری رای دادم مامان جان.
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 17:43)
    تتلو چی میگه این وسط
  • گوجه گیلاسی چیست؟ (دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 19:03)
    وی علاقه ی زیادی به ابزار و وسایل الکتریکی از خود نشان می دهد. قرار گاهش پشتِ میز تلویزیونِ خانه ی مادربزرگه اش است. از مهارت های یدی اش می توان به شکستن بلوریجات و کوبیدن، روی سطح خارجی هر جسم شیشه ای و بعضا فلزی و درآوردن صداهای گوش خراش اشاره کرد. نانای جزء لاینفک وجود ایشان بوده و از هر فرصتی ائم از تعویض، شست و...
  • دلم خواست کاری کنم.... (دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 18:12)
    یکی از سخت ترین موقعیت هایی که یک آدم می تونه توش گیر بیفته، این هست که یک، یا چند نفر منتظرِ شنیدنِ خبری خوش به واسطه ی او باشن. سخت ترین لحظه اون جایی هست که باید خبر رو بدی، اما چیزی نیست که شنونده ات انتظارش رو داشت.... درسته که تو هیچ تقصیری نداری و فقط یک شخصِ سوم هستی که رسوندن خبر به عهده اش هست، اما باز هم...
  • این چند روز (شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:02)
    زانوم درد می کنه. بدجوری. اگر روی مبل ننشینم بلند شدن خیلی سخت خواهد بود. به تازگی از مریضی رها شدیم. من و پسرم. امسال خودم رو چشم زدم. اول سال گفتم سرماخوردگی امسالم رو گرفتم و تا پایان سال آسوده ام دیگه. غافل از اینکه به ماه نکشیده بدترش سراغم خواهد اومد. این بار بر خلاف رعایت کردنم، پسرم هم مریض شد. کار به جایی...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:25)
    چقدر بد که بین بد و بدتر باید انتخاب کرد. چقدر تلخ که خوب و عالی، عملا وجود نداشته باشه.
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 13:58)
    موهاش رو زدیم.
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 16 اردیبهشت 1396 05:15)
    توی ساختمان های زهوار در رفته ی این شهر،میانِ شراره های آتش خاکستر می شویم. سیل می آید و غسلِ میتمان می دهد . ما زیرِ هزارو دویست متر خاکِ این خاک دفن می شویم.
  • بابا جان...خودم را می گویم (پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 02:33)
    یک زمان هایی به قدری از خودِ واقعیش دور می شود که با خدا هم بنای ناسازگاری می گذارد. حالا هیچوقت ریمل روی مژه هایش نیست.درست وقتی بعد از سیصد سال توی تاریکی اشک می ریزد باید یک من مالیده باشد و بعد از دیدن خودش در آئینه ی روشویی، وحشت کند؟ متنفرم از این یک وقت ها که معلوم نیست چه مرگِ آدم است و تصادفا باران هم می...
  • ورونیکا تصمیم می گیرد خودش را بکشد (سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 21:43)
    خوابم نمی آمد. همسرم انگار به خلسه فرو رفته بود. آنقدر عمیق خوابیده بود که متوجه بیدار بودن من نشد. حس نکرد روی تخت نشسته ام و مدام ورجه وورجه میکنم. سرم را برگرداندم.چقدر غریب بود که تازگی ها روی تخت خودش میخوابانمش. از شدت بیماری بی رمق خوابیده بود. دلم سوخت. آهسته آه کشیدم. خواستم خوب باشد. خوب باشد و من هزاربار بد...
  • هیچ بچه ای مریض نباشه خدا جون (دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 20:09)
    جانکم وقتی مریض میشی نای هیچی رو نداره مامان ... وقتی حال نداری زندگیمون می افته رو یه دور کُند. خوب که نیستی منم کسلم. نمی گذره انگار زمان. هیچی خوشحال کننده نیست،حتی کتاب خوندن زیر درخت انجیرِ حیاطِ آنا اینا. حتی قدم زدن و استشمام هوای اردیبهشت...حتی... هیچی! فقط خوب باش مامانی. لطفا همیشه خوب باش!
  • دلم تنگ شد واسشون (جمعه 8 اردیبهشت 1396 15:45)
    چندوقتی که پسره کوچیک بود و از فضای وبلاگ نویسی دور بودم، کلی از دوستان بستند و رفتند. خیلیای دیگشون رمزی کردند ): الان داشتم بهشون فکر می کردم. اگه خوندید اینجا رو از خودتون خبر بدید بهم (:
( تعداد کل: 201 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>