X
تبلیغات
رایتل

هوای حوصله ابریست!

یکشنبه 1 آذر 1394 ساعت 11:53
امروز بعد از ظهر خونه ی مادربزرگ دعوتیم.می دونم که جلسه دارن و خانم های نسبتا زیادی هم دعوتن.اما دقیقا نمی دونم چجور جلسه ای. فقط خدا بخیر کنه نظرات کارشناسانه و موشکافانه ای که مدعوین در رابطه با من و فسقلمون خواهند داد.قبلا اگه بود،مهم نبود اصلا ! از حوصله ی این روزهام خارجه اما. 
این روزهایی که راستش بیشتر از هرچیزی دلم می خواد تو دفتر خال خالی به این صورت واسه کوچولومون از حال و روزم  و حال و روزمون بگم.
‌این روزهایی که مدام شب های بارونی آرزو می کنم  که مجبورش کنم بزنیم به جاده و این طوری هی بچرخیم دور آزادی و به صدوهشتاد درجه ی استادانش بخندیم.
این روزهایی که هی بریم و از آقایی که سر فر.حزاد وایساده از  این ها بخریم و وقتی اون رفته از ماشین کیفش رو بیاره  من از فرصت استفاده کنم و به آقاهه بگم "از اون ترشه بیشتر بریزید لطفا" و بعدش نتونم آب دهنم رو خیلی واضح قورت ندم و یکم خجالت بکشم خب!

حس مزخرف حسادت

چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 11:51

دلم خواسته بود مهربون تر باشم و بنشینم با موجود کوچیکی که مدام همرامه حرف بزنم و کتابهام رو براش بخونم و .... اما همش نشده! این روزها اون طور که باید نگذشته.من آدم مزخرفی شدم. دیروز صبح با همسرم رفتیم آزمایشگاه.من رو رسوند و خودش رفت محل کارش.چون نخواسته بودم بمونه و گفته بودم بره و به کارهاش برسه.

آزمایشگاه شلوغ بود و منتظر بودم تا نوبتم برسه.بخاطر اینکه نوبت ها اشتباه نشه سه چهار نفری پشت سر هم ایستاده بودیم. یه آقایی بود که می اومد مدام بهم می گفت خانم من بعد شماست منتها بارداره نمی تونه سرپا بایسته. زنه نشسته بود تو سالن و دستش رو گذاشته بود رو شکمش و کاملا مشخص بود که داره خودش رو لوس می کنه.من ناشتا بودم.ضعف کرده بودم.تو دلم حسودی کرده بودم.دلم خواسته بود یکی هم بود جای من می ایستاد تا نوبتم بشه. پشیمون شده بودم که هیچوقت در مقابل هیچ کس خودم رو لوس نکرده بودم.انقدر زیاد خودم رو لوس نکرده بودم که چندشب پیش ها مامان همسر بهم گفت خداروشکر انگار حالت خیلی خوبه.نه؟.و در حالی که مجال جواب دادن نداده بود اینطور ادامه داده بود که دخترم انقدر ویارش بد بود، دور از جونت داشت می مرد.خواسته بودم بهش بگم من حالم خوب نیست واقعا!اما نگفته بودم.نمیدونم چرا لبخند زده بودم.بعدترش که اومده بودیم خونه تا صبح توی دستشویی بالا آورده بودم.

گوش نواز تر از صدای باران

پنج‌شنبه 21 آبان 1394 ساعت 11:40

سکانس هایی که زن و شوهرها برای اولین بارمیرن صداقلب بچه شون رو بشنون تو فیلم ها دیدین؟ چه هالیوودی .چه بالیوودی .چه ایرانی. تو این یک موردفرقی با هم ندارن.همه اش هم از این قراره:

 همینطور که مادروپدر بی صبرانه منتظرن و دل تو دلشون نیست ،یه دفعه صدای گوپ گوپ... گوپ گوپ... می پیچه تو اتاق و دوربین زوم میشه رو صورت مادرو  وقتی یه قطره اشک از گوشه چشمش می چکه به سمت گوشش نمای دوربین تو شات میشه .زن و شوهر با هم تو کادر هستن.پدر در حالی که بغضش رو قورت میده دست همسر رو که از ابتدا تو دستهاش گرفته بود با عشق توام با شعفی وصف ناشدنی  می فشاره وفیلم باز زومه. این بار زوم رو دست هاشون. حلقه ی ازدواج کمی می درخشه.در همین حین هست که یه نمای کلی از اتاق داریم. و ... هیچی دیگه کات. حالا در صورتی که فیلمه هالیوودی یا بالیوودی باشه شوهره یه بوسه ای هم عنایت می کنه. ایرانی باشه هم که خب... هیچی!

منم تحت تاثیر همین فیلم ها بودم دیروز.استرسم اما واقعی بود. واقعیه واقعی.

دکتر که ژل رو ریخت رو شکمم اوشون بالاسرم ایستاده بود. اتاق در سکوتی عمیق فرو رفته بود.سونو رو انجام داد اما هیچ صدایی نیومد.قلبم دیگه داشت کنده می شد از جاش، زل زده بودیم به دکتر. تا بالاخره بعد از این که ما رو جون به لب کرد،لب به سخن گشود و گفت: "جنین هشت هفته و پنج روز.قلب هم داره". من که هنگ بودم.حرف زدن یادم رفته بود.اوشون گفت پس صداش کو؟ گفت دستگاهم خراب شده این دستگاه قدیمیه.بخاطر همین صداش رو با گوشی می شنوم. رسما ... به فانتزی هامون.

ما هم دست برنداشتیم.بالاخره بایدیه قطره اشک می ریختم یا نه؟ یه طرف گوشی رو من گذاشتم تو گوشم یکیش رو هم اوشون.بالاخره یه صدای خش داری اومد و ... هی یواش گفت :گوپ گوپ... گوپ گوپ...

و استرس ها آنی به پایان رسید و جای خودش رو به شادی داد.

اشک ها هم که سرازیربودن وقصد تموم شدن نداشتن انگار. یواشکی بهتون بگم که اوشون هم چشماش کلی خیس شد.دستم رو با عشق توام با شعفی  وصف ناشدنی فشرد اما حلقه ها باعث شد دردم بگیره و بگم "عه یواش".کلا جون به جونم کنن نمی تونم صحنه های احساسی رو خوب از آب در بیارم.فقط اکشن!


شک ندارم این گوش نوازترین صدایی بود که تا به حال شنیده بودیم. گوش نوازتر از رقص قطره های آبشار روی صخره ...

چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 11:19
وقت دکتردارم امروز. واسه شنیدن تاپ تاپ قلب کوچیکش.
زیاد دعامون کنید... زیااااد

گلابی هستند یک پدر

جمعه 15 آبان 1394 ساعت 13:55

میگه: 

بنظر من بچه هامون دو قلو هستن. 

به همین خاطر هست که صداشون می کنه "اژدر و منیژه". 

میگم: 

ولی دکتر که سونو انجام داد،گفت تک قلو عه ها.

ته ریشی خارانده  بعد از مکثی کوتاه

 میگه:

من بهتر می دونم یا دکتر؟ 

پیرمردِ مهربون مزرعه داره...!

شنبه 9 آبان 1394 ساعت 14:48
جم جونیور می بینم.
خانمی که بلوز سبز رنگ پوشیده می خواند: "old macdonald had a farm"  منتظر بودم که در جوابش مثل پیش دبستانی ها بگم "!E.I.E.I.O".  جم جونیور همیشه همین جایی که هست بود. من هم همیشه همینجا روی این کاناپه دراز کشیده بودم. امروز اما دلم خواسته بود که پیرمرد، مزرعه ای داشته باشد و من در جوابش بگویم ای آی ای آی اُ...... و یواشکی سرم را با ریتم  تکان بدهم و خیال کنم که حالا توی شش سالگی هستم.
جم جونیور می بینم و فکر می کنم زندگیِ من دیگر فقط زندگیِ من نیست ... دلم می خواهد توی وبلاگم بنویسم که همین  تازگی ها فهمیده ام  "یک ماه" هایی هم  توی زندگی ها وجود دارند که  بیشتر از یک ماه طول بکشند.... یک ماه هایی که هر روزه ش برای مهمان کوچکت خیلی بیشتر از یک ماه طول بکشند... تمام سی روزهایی که او بی وقفه تلاش کرده تا  "بماند"!
جم جونیور می بینم و همراه با مهمان کوچکم تکرار می کنم  ای ... آی... ای ... آی ... اُ...!

سه‌شنبه 5 آبان 1394 ساعت 17:40

اینجا پر از مهربونی بود

وقتی هیچی سرجاش نیست

یکشنبه 3 آبان 1394 ساعت 11:48

من اهل لوس شدن نبوده م هیچ وقت.از اینکه کانون توجه باشم استقبال نکردم هیچ وقت. اخلاق بدی که دارم اینه که اگه حتی دارم از بدحالی می میرم هم اجازه نمی دم کسی بفهمه.  هرکس یه جوریه دیگه.خوشبختانه یا بدبختانه منم اینطوری ام. گاهی وقت ها خودم رو جنگ جوی متعصبی تصور می کنم که موقع مرگ شمشیرش رو می زنه زیر چونه اش تا ایستاده بمیره. حالا نه در اون حد اما خب تا یه اندازه ای هستم اینطوری.

این چندروزه دارم از استرس متلاشی میشم راستش، فکر کنم دلیل بالا آوردن های مداومم که از پریشب شروع شد هم  همین استرس مزخرفی که از زمانی که شنیدم یکی از فامیل های دور که باردار بود  و قلب جنینش تشکیل نشد و چند روز پیش ها کور.تاژ کرد،به جونم افتاده هست.الآن من پر از استرسم. پر از ترس. نمی دونم شاید کسی حالم رو درک نکنه اما من واقعا نگرانم. و بخاطر همون حس که اول پست گفتم به کسی حرفی نزدم.برای اینکه اطرافیانم ناراحت نشن و کسی نگران نشه.

بگذریم.دیشب ماهی می گفت دوستش وقتی باردار بوده و حالت تهوع داشته با بو کردن  خمیر دندون خوب می شده. من از اون موقع در به در دارم دنبال یه چیزی می گردم که بوش کنم و حالم خوب بشه.یا دست کم بهتر.در همین راستا هرچیزی که به نظرم بوی خوبی داشته باشه رو امتحان می کردم. مثلا ادوکلن داداشم که اصلا افاقه نکرد.مایع دستشویی.بوگیر با اسانس لیمو. وقتی کیک رو باز می کنم بینیم رو می گیرم سمتش و یکم از بوش خوشم میاد.اما وقتی گوشت و پیاز دارن سرخ میشن حس می کنم الآنه که من بمیرم. وقتی ادویه هم بهشون اضافه میشه که بدتر... به اوشون میگم بوی آهن زنگ زده میدی و اون چشم هاش غم انگیز میشه و من خودم می دونم که شاید یک بار بیشتر توی عمرم بوی آهن زنگ زده به مشامم نخورده باشه و حالا اینکه چطور تشخیص این بو رو دادم واسه خودم هم هنوز سواله. تازگی ها آدم ها رو نسبت به بویی که دارن طبقه بندی می کنم و خودم می دونم که این خیلی بده و من آدم مزخرفی شدم. از یه سری ها خوشم نمیاد. مثلا دلم می خواد وقتی خواهر شوهر بزرگه رو می بینم باهاش بگو مگو داشته باشم. نخندید. واقعا من  الآن اینطوری ام. هورمون ها فکر کنم دارن گرگم به هوا بازی می کنن و من مجبورم به سازهایی که می زنن برقصم. شاید هم عمو زنجیر باف.و همه ی این ها درون من اتفاق می افته  و کماکان وانمود به خوب بودن می کنم. 


+ادامه ی نظرات رو در اولین فرصت تایید می کنم.تأخیر به این دلیل هست  که دلم نمی خواد بدون جواب تایید بشن.

کج دار و مریز

شنبه 2 آبان 1394 ساعت 23:00

به زعم دنیای این روزهای من، حال تهوع بی وقفه ی تمام ناشدنی

تهوع آورترین اتفاق دنیای من است