برای پسرم

جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت 23:37
به امیدِ آینده ای بهتر، به امیدواری رای دادم مامان جان.

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 17:43

تتلو چی میگه این وسط

گوجه گیلاسی چیست؟

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 19:03
وی علاقه ی زیادی به ابزار و وسایل الکتریکی از خود نشان می دهد.قرار گاهش پشتِ میز تلویزیونِ خانه ی مادربزرگه اش است.از مهارت های یدی اش می توان به شکستن بلوریجات و کوبیدن، روی سطح خارجی هر جسم شیشه ای و بعضا فلزی و درآوردن صداهای گوش خراش اشاره کرد. 
نانای جزء لاینفک وجود ایشان بوده و از هر فرصتی ائم از تعویض، شست و شو، غذا خوردن، لباس پوشیدن و.... استفاده کرده، قر می دهد.
از دیگر ویژگی های وی، دندان های تیزش است. شخص مذکور از هر فرصتی برای گاز گرفتن بهره برده، اشکتان را در می آورد. یکی از شاخص ترین توانایی هایش گریه الکی است. گریه الکی در مواقع ضروری استفاده می شود، برای مثال وقتی از کاری منع می شود و وسیله ای ازش گرفته می شود گریه الکی سر می دهد.یا وقتی آقای پدر از بازی کردن باهاش بیهوش می شود نیز همینطور.
وی آدمِ خونه زندگی نبوده و به طبیعت گردی میل زیادی داشته و بعد از ساعت ها بیرون گردی از به خانه آمدن به طرز فجیع امتناع می کند تا جایی که به محض دیدن درب پارکینگ جیغ هایش را توی محیط می پراکند.
از دیدگاه ایشان بدن مادر یک چیزی است که باید گازش گرفت. فین ها را روش پاک کرد و باز هم گازش گرفت. و بدن پدر نیز جسمی سفت است که باید با ناخن خنجش انداخت و اگر جدا نشد با دندان گرفت و تکه تکه اش کرد.
از نظر وی... دایی ها اصولا فقط بَرَنده یشان به دَدَ بوده و استفاده ی دیگری ندارند.مادربزرگه شخصی جهت لوس کردن خود و پدر بزرگه فردی است که نباید اجازه ی خواب به او داد.

دلم خواست کاری کنم....

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 18:12

یکی از سخت ترین موقعیت هایی که یک آدم می تونه توش گیر بیفته، این هست که یک، یا چند نفر منتظرِ شنیدنِ خبری خوش به واسطه ی او باشن.

سخت ترین لحظه اون جایی هست که باید خبر رو بدی، اما چیزی نیست که شنونده ات انتظارش رو داشت....

درسته که تو هیچ تقصیری نداری و فقط یک شخصِ سوم هستی که رسوندن خبر به عهده اش هست، اما باز هم خیلی انرژی ازت می گیره و خیلی اذیت میشی.


پ.ن: "ق"

این چند روز

شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 12:02

زانوم درد می کنه. بدجوری. اگر روی مبل ننشینم بلند شدن خیلی سخت خواهد بود. 

به تازگی از مریضی رها شدیم. من و پسرم. امسال خودم رو چشم زدم. اول سال گفتم سرماخوردگی امسالم رو گرفتم و تا پایان سال آسوده ام دیگه. غافل از اینکه به ماه نکشیده بدترش سراغم خواهد اومد. این بار بر خلاف رعایت کردنم، پسرم هم مریض شد. کار به جایی رسید که مامان اومدن دو سه روز ازمون تیمارداری کردن. بیماری از طرفی و زانو درد از طرف دیگه. 

باید به دکتر یک سری بزنم.... بنظرم من برعکس دنیا آمدم. آخه زانو درد تا جایی که خاطرم بود برای سنین بالاتر بود. حالا از اقبال خوش من....

بگذریم!

روزهای سخت گذشت! ما باز سالم شدیم.البته زانو درد که همچنان با قدرت سرجای خودش هست و اذیت می کنه رو فاکتور گرفتم.


موهای گوجه گیلاسیِ ماجرا رو کوتاه کردیم. نی نی بود، مرد شد. روزای اول وقتی شیر می خورد احساس غریبی داشتم. تا چهره ی جدیدش برام جا بیفته یکم زمان میبره. مدام بهش میگم شماااا؟

گوش هاش رو بعد از تقریبا یک سال داریم می بینیم. آخه زیر موها پنهان شده بود :)

و دیگه اینکه... اومممم... مامان دیشب کوفته تبریزی درست کرده بودن و من به معنای واقعی کلمه خودم رو خفه کردم از خوردنش،طوری که نصفه شب با درد قفسه سینه بیدار شدم. فکر کنم چون ظرفیت معدم تکمیل بود، غذاها وارد قلبم شده بودن.


شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 01:25
چقدر بد که بین بد و بدتر باید انتخاب کرد. 
چقدر تلخ که خوب و عالی، عملا  وجود  نداشته باشه.

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 13:58

موهاش رو زدیم.

شنبه 16 اردیبهشت 1396 ساعت 05:15

 توی ساختمان های زهوار در رفته ی این شهر،میانِ شراره های آتش خاکستر می شویم.

سیل می آید و غسلِ میتمان می دهد.

ما  زیرِ هزارو دویست متر خاکِ این خاک دفن می شویم.

بابا جان...خودم را می گویم

پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت 02:33

یک زمان هایی به قدری از خودِ واقعیش دور می شود که با خدا هم بنای ناسازگاری می گذارد.


حالا هیچوقت ریمل روی مژه هایش نیست.درست وقتی بعد از سیصد سال توی تاریکی اشک می ریزد باید یک من مالیده باشد و  بعد از دیدن خودش در آئینه ی روشویی، وحشت کند؟


متنفرم از این یک وقت ها که معلوم نیست چه مرگِ آدم است و تصادفا باران هم می بارد...


چطور میشه حرفِ نزده ای رو به کسی زد که هیچ راهِ ارتباطی ای باهاش نداری؟


پ.ن: اووووم..... خبببب..... مسلما هیچ طور!

ورونیکا تصمیم می گیرد خودش را بکشد

سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 ساعت 21:43

خوابم نمی آمد.

همسرم انگار به خلسه فرو رفته بود. آنقدر عمیق خوابیده بود که متوجه بیدار بودن من نشد. حس نکرد روی تخت نشسته ام و مدام ورجه وورجه میکنم.

سرم را برگرداندم.چقدر غریب بود که تازگی ها روی تخت خودش میخوابانمش.

 از شدت بیماری بی رمق خوابیده بود.

دلم سوخت. آهسته آه کشیدم. خواستم خوب باشد. خوب باشد و من هزاربار بد باشم. بمیرم اصلا...! معامله ی عادلانه ایست.

توریِ بالای تختش را کنار زدم. مثل فرشته کوچولوی از رنگ و رو رفته ای مچاله شده بود گوشه ی تشک. وقتی خواب است دلم می خواهد بیدار باشد. وقتی بیدار است و نای دنبالش دویدن به این طرف و آن طرف را ندارم هم،دلم می خواهد خواب باشد. 

گوشه ی تشک قلمبه شده و بود و می خواست اشکم را در بیاورد.بوسیدمش. دست روی گونه اش کشیدم.آرام نوازشش کردم.

قهوه ساختم.تلخ تلخ تلخ...

صندلی ام که پدر خریده بود، گذاشتم کنار پنجره ی آشپزخانه و پرده را کنار زدم. هالوژن ساختمان روبه رو خیابان را روشن کرده بود. بیشتر از چراغ برقِ خیابان. نور نقره ای رنگ.

پیرمرد نحیفی با جاروی بلند، خِش خِش، روی آسفالت می کشید.

صدای ماشین هایی که تند و تند از خیابان می گذشتند پشت زمینه ی خش خشِ جارو بود. ریتمِ خوبی داشت....  

ویژژژ.... خش خش.... و لالاییِ نسیم!

پیرمرد کمی خش خش می کرد و وقتی خسته میشد می ایستاد،به جارو تکیه می زد. کی بعد؛ خش خش خش....

یادِ رفتگرِ کوچه ی مامان این ها افتادم که پرتقال زیاد دوست داشت. یک وقت هایی که پرتقال می خوردیم و یادمان می افتاد برایش  کنار می گذاشتیم.

توی خیابانِ اینجا کسی را نمی شناختم که بدانم پرتقال دوست داردیا ندارد.

قهوه را هورت کشیدم.... تلخِ تلخِ تلخ. زیاد داغ بود. سوختم. دون دون های روی زبانم یک طورِ نمیدونم چطوری شدند. اما خب زبانم سوخت.

پیرمردِ سبز پوش تا انتهای خیابان رفت.چشمم دنبالش می کرد و جرعه جرعه می نوشیدم. 

با همان زبانه سوخته. تلخِ تلخِ تلخ....

دور شد. کم کم نقطه ی سبزِ شبرنگی عصا به دست شد... محو شد. خش خش هایش، آرام آرام توی تاریکی شب خفتند.

تنها ماندم و هالوژن های روشنِ ساختمان روبه رویی و قهوه ی ماسیده ام.

سراغ قفسه ی کتاب هایم رفتم. گفتم دست می اندازم هرچه آمد می خوانم. بدون اینکه کلک بزنم.

انگشتانم را گرفتم رو به رویشان. چندسری مثل دست کشیدن روی پیانو رفتم و برگشتم... روی جلدش فلش انداختم. ورونیکا تصمیم می گیرد خودش را بکشد"

هیچ بچه ای مریض نباشه خدا جون

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 ساعت 20:09
جانکم وقتی مریض میشی نای هیچی رو نداره مامان ... وقتی حال نداری زندگیمون می افته رو یه دور کُند. خوب که نیستی منم کسلم. نمی گذره انگار زمان. هیچی خوشحال کننده نیست،حتی کتاب خوندن زیر درخت انجیرِ حیاطِ آنا اینا. حتی قدم زدن و استشمام هوای اردیبهشت...حتی... هیچی! فقط خوب باش مامانی. لطفا همیشه خوب باش! 

دلم تنگ شد واسشون

جمعه 8 اردیبهشت 1396 ساعت 15:45
چندوقتی که پسره کوچیک بود و از فضای وبلاگ نویسی دور بودم، کلی از دوستان  بستند و رفتند. خیلیای دیگشون رمزی کردند ):
الان داشتم بهشون فکر می کردم. 

اگه خوندید اینجا رو از خودتون خبر بدید بهم (:

جمعه 8 اردیبهشت 1396 ساعت 03:50

مستی هم عالمی داره...

جکی جان کجایی!

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1396 ساعت 20:41

یه قناری داریم با تخمه هایی که واسش گذاشتیم تو قفس رو پایی هم می زنه (: 


نه جدی جدی قناریمون نَره اسمش هم جَکیه. صداش می کنیم جکی جان (: از اونجایی که فصله اردیبهشته و ایشون مسته مسته و هعی می خونههههه آقای همسایه یه برگِ آچهار انداخته داخلِ خونه و در عین ادب گفته که جوجتون اذیتمون میکنه و لطفا یه فکری براش کنید. درست هم میگه خودمون هم این چندروز کلی دعواش کردیم که صداش در نیاد یا حداقل کمتر دربیاد.ولی گوش نمیده و یک نفس میخونه!

عصر مجبور شدیم ببریم بذاریمش خونه ی آقای پدر شوهر، که ویلایی هست و هیچ آقای همسایه ای نیست که برگه آچهار بندازه تو خونه

می دونم حق با همسایه است ها اما راستش من و گوجه گیلاسیمون از همین الان دلمون واسه چهچهه های (حتی بی موقع)  جکیمون تنگ شده ):


وقتایی که همو بیشتر دوست داریم

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1396 ساعت 16:28
هنوز بیدار نشده بود که لباس هاش رو تنش کردم.داشت دست و پای کوچولو و کپلش رو کش و قوس می داد و دل من رو آب می کرد، قیافه اش با لب و چشمهایی که جمعشون کرده و بینیش که بالا کشیده بود،شبیه موش شده بود.دلم می خواست لُپش رو محکم فشار بدم یا دست کم با لب هام گازشون بگیرم. اما خیلی ناز خوابیده بود، گناه داشت که اذیتش کنم اول صبحی.
تمام مسیر رو روی شونم خواب بود.
وقتی رسیدیم و دادمش بغله مامانه مثل همیشه بیدار شد و با چشم و دماغ پف کرده و موهای ژولیده نگاهم کرد. با مزه تر از اول صبح شده بود. اونقدر که دندون هام برای گاز گاز کردنش گِز گِز می کرد.می دونست دارم میرم و مثل هرروز اونو با خودم نمیبرم. اوایل بی قراری می کرد اما حالا فقط به یه نق بسنده می کنه و به گفته ی مامان یکم بعد از رفتنم به خوابش رو شونه ی مادربزرگه تا رسیدن به تشک ادامه میده.
داشتم روی تردمیل می دویدم .حواسم به حرف های  بهاره نبود، زل زده بودم به آیینه ی رو به رو و نمی شنیدم که چی میگه. هرقدر می خواستم که حواسم رو جمعش کنم نمیشد. با تکونی که خوردم به خودم اومدم. با بطری آبی که توی دستش بود به پهلوم زده بود،برگشتم گُنگ نگاهش کردم. گفت کجایی بابا؟ گفتم آروم دیونه ی وحشی پهلومو ترکوندی.... حواسم پیشِ پسره بود. قیافش و کج و کوله کرد و ادامو درآورد که یعنی چقد لوس و بی مزه.حالا بذار دانشگاهت شروع شه ببینم اون موقع چیکار می کنی؟. چپ چپ نگاش کردم،گفتم مامان نشدی نمی دونی....
وقتی برگشتم که برِش دارم بریم خونه خیلی از دیدنم خوشحال شد. به محض وارد شدنم شروع به دست زدن کرد.چهاردست و پا اومد سمتم. محکم توی بغل گرفتم و بوسیدمش. چقدر دوسش دارم خب. چقدر عاشقشم خب (: 

پ.ن: خدا جان لطفا لطفا لطفا! نصیبِ هرکی منتظرهست بکن از این حِسّا... از این فسقلا.... از این مامان شدنا

رفیقِ جان

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1396 ساعت 16:01

می دونی یه وقتایی هست  که خیلی به کمک احتیاج داری

 تازه اونجاس که  می فهمی چندتا رفیق دورت داری؟ چندتا هستن که بی هیچ مکث و تعللی بتونی خواسته ات (هرچند کوچیک ) رو بهش بگی؟ 

بگی و خجالت نکشی. بگی و بعد از اینکه فهمید قبلِ گفتنش خجالت می کشیدی ازش،  کلی بد و بیراه نثارت کنه وپاشه بیاد بزَنَت اصن.... ! 

یه روزایی هم اینطوریه دیگه!

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 20:36

+بهش گفتم: دوسم داری هنوز؟

-گفت :خیلی زیاد

+گفتم: به حرف آسونه. اذیتم کردی امروز! منو نادیده گرفتی. تو که رفتی یواشکی گریه کردم.

-گفت: لجباز شدی توت.

+گفتم:  میدونم.حساسم شدم تازه.... زودرنج و لوسم همینطور.

-گفت:چرا؟ بهم بگو چی شده که اینطوری شدی؟

+گفتم:نمی دونم... تو رو خدا آرومم کن. من آدمه تشویش نبودم، نیستم هیچ وقت.اذیتم می کنه ناآرومی...

-گفت: باهام حرف بزن. سکوتت آزارم میده و نمی فهمم از چیه که اینطور شدی؟ چیکار کنم که خوب باشی؟

+گفتم:هیچی نگفتم.... بغضم شکست. آروم و بیصدا اشک ریختم که پسرم بیدار نشه.

دیگه صدایی ازش نشنیدم... سرمو که بالا آوردم داشت بغضشو قورت می داد.

هـِلپ مـی!

سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 15:17

امروز حس کردم پسرم کمی چاییده، داخل گلوش چرک هست و با سرفه سعی میکنه ار دستشون خلاص شه. کمی از شربتی که با ویزیت تلفنی دکترش تجویز شد بهش دادم. اسپری بینیش رو هم زدم. حمامش کردم و کلی خسته شد، همینطور که داشتم لباس هاش رو  تنش می کردم، چشم هاش سنگین شد و ازم شیر خواست و خیلی زود به خوابِ عمیق رفت. 


اوضاعِ خونه به واقع دست کمی از بازار روز نداره. لگوها سرتاسر سطح خونه رو اشغال کرده اند و کلی باید مراقب بود که زیر پا نرند و به درد کشندشون دچار نشد. توپ کوچولوها همینطور. خرده ریزه های نون که توسط شخص گوجه گیلاسیمون ریخته شده آشپزخونه رو فرا گرفته اند. حوله های حمامِ من و پسرک روی صندلی افتادن و کلی لباس شسته شده برای اطو (اتو) شدن انتظارم رو می کشند. ضلع مقابلش لباس های شستنی ما و فسقلمون هستند که باید تفکیک رنگ  شند و به داخل لباس شویی ها هدایت.

طی و سرامیک ها صدام می زنند.همینطور گردگیری و جارو..... حمام و دستشویی هم که خب وسواس بنده هستند و سرجهازیه هر روز کاری ای که دارم. میز آرایش احتیاج به بررسی و دور ریختن و تمیزکاری داره.

باور کنید این ها به این معنی نیست که من چندین روزه پا روی پا انداخته ام و هیچ کاری نکرده ام. نه... تازگی کلی تمیزکاری داشتم ها اما نمی دونم چرا انقدر خونه ی به هم ریخته ای دارم امروز؟

داستان سرایی های جهت دارِ وبلاگی!

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 13:46

تا به حال وبلاگی که از پایه بر مبنای خیال پردازی بنا شده است را دنبال کرده اید؟ 


این درست که هرکسی آزاد هست تا طوری که می خواهد وب نویسی کند.شخصیت پردازی و خیال بافی کند.  اما یک جایی می رسد به دروغ های شاخ دار. هضم دروغ های شاخ دار برای هر خواننده ای که بهره ای حتی بسیارکم از تفکر برده باشد غیر ممکن خواهد بود.

زمان زیادیست که وبی را دنبال می کنم. چندوقت اخیر قصه  به مرحله ی دروغ های شاخ دار و رو شدنِ تناقض ها رسیده. جایی که نویسنده دیگر نمی تواند خیال بافی کند یا دست کم کمتر می تواند ببافد و رشته ی کلام از دستش می رود و تحلیل رفتن خیال پردازی بلاگر در خط نوشته هایش مشهود است.اینجاست که مچ گیری ها آغاز می شود.... کامنت گذارها کلی حرص می خورند و طرف به قول پدرم علی بی غمِ روزگار. 

اشکال خیلی بزرگی در این که افراد در صفحه ی مجازیشان مطابق با شخصیتشان بنویسند نمی بینم، چون اجباری در خواننده ی آن فضا بودن نیست و می شود خیلی زود و آسان صفحه ی مربوطه را ترک کرد. با بد و بیراه گفتن به نویسنده هم موافق نیستم،نادیده گرفتنِ ادب و شخصیت تحت هیچ شرایطی پسندیده نیست. اما تابو شکنی های منفی و آزاردهنده را هم هیچ جوره نمی شود قبول کرد.

داستان پردازیِ وبلاگی(خواه حقیقی خواه خیالی) تا جایی بی اشکال است که هدف، کشیدنِ ذهنیت خواننده به سمت و سویی که از دید شخص نویسنده مثبت و از منظر خیلی از ما منفیِ مطلق، نباشد.

بلد نیست،شما کوتاه بیا!

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 01:56

یک عادت مازوخیسم گونه دارم. البته زیاد دست خودم نیست و یک طور غیر ارادی اتفاق افتاده همیشه.

عارضم خدمت شما که؛ هر از چندگاهی یک تک بیتی ،مصرعی، تکه ای از موزیکی چیزی توی مغزم پلی می شود و تا چند روز سرسام آورتکرااااار می شود. به طرز دیوانه کننده ای ادامه پیدا می کند و وقتی کاملا اعصابم را سایید از یادم می رود.

مثلا امروز از صبح که چشم باز کردم یک جایی  آن دور دور های مغزم مدام دارد می خواند که؛ "آخه مگه فرشته هم رسمِ شکستن بلده؟ آدم می تونه بد باشه، مگه فرشته هم بده؟"

ساعت نزدیکی های دو بامداد است و پیش پای شما یک بار دیگر پلی شد و من لازم دانستم این بیت تاریخی را ثبت کنم، شاید کسی پیدا شود به آقای صدای ایران توضیح بدهد که آیا فرشته رسم شکستن بلدهست یا نیست؟. خداراچه دیدی شاید قانع شدن ایشان با استاپ شدن موزیکش توی مغز پیگیرِ من همراه شد وکمی ریلکس کردم!

سلمانی رفتن یا نرفتن.... مسئله این است!

شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 21:48

 نگران ما نباشید. ناراحتی ای که راجع بهش نوشتم آن قدرها حاد نیست اما برای من خیلی آزار دهنده است..... خیلی! امیدوارم زودتر رفع شود):


بگذریم....!


گوجه گیلاسی موهای بلند دارد. روزی که دنیا آمد شاخصه ی اصلیش موهایش بود. طوری که پرستارها من را مامان ِ همون نی نی مو بلنده صدا می زدند.موهای پرپشت و بلندی که برای نوزاد پسر کمی متفاوت جلوه می کرد. یک بار موهاش رو کوتاه کردیم و من کلی حالم بد شد. الان دومرتبه زیادی بلند شده و از فکر اینکه شاید باز باید به سلمانی برویم غصه ام گرفته ): 

وقتی میگم موهاش را کوتاه کردیم تصورتان این نباشد که کچل کچل کلاچه کوچولو ازش ساختیم، نه! فقط تا اندازه ای که توی چشمش نباشد و یک کمی مرتب شود بود....

 مامان میگن این اندازه حساسیت روی ظاهر پسر کوچولو اذیتت می کند. درست هم می گوید اما خب من که دست خودم نیست، از همان اول با کلی مو جلوی چشمم بوده. وقتی کوتاهشان می کنیم کمی برایم غریبه می شود....انگار گوجه گیلاسی خودمان نیست. طول می کشد که عادت کنم به ظاهر جدیدش. خلاصه که این روزها چلنجی داریم با مامان و همسر. نظرشان روی کوتاهی هست و من سر سختاااااانه مخالف.

چقدر ناراحتم ):

جمعه 1 اردیبهشت 1396 ساعت 15:52

وقتی چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتی  واست اتفاق می افته.....


پ.ن:6