غُر

سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 17:58

هنوز هم سخت و مستحکم، معتقدم هیچ چیزِ بچه داری به اندازه ی دندان درآوردن اذیت کننده نیست.... حالا شما فکر کن آن دندان، کُرسی باشد...!  

به سبزه آراسته شدن که شاخ و دم ندارد.


شاید کسی فکرش را هم نمیکرد منی که همه چیز را با الف و یایِ آخرش توضیح و ترسیم و اجرا میکردم اینطور کم گوی و گزیده گوی شده باشم. چه در دنیای حقیقی و چه در مجازی...

خب راستش خودم هم باورم نمیشود :) 


از اینکه بخواهم بگویم خوب هستیم یا بد واهمه دارم. از یک جایی به بعد دیگر اینجا را دوست نداشتم. دیگر انرژی های مضاعف نگرفتم. شارژ نشدم... می دانید از کجا؟ از همان جایی که وقتی از همسر و پسرِ گردولم نوشتم، با عشق و بی اغراق نوشتم، طعنه در اینباکس یافتم که نباید از عشق گفت.

همان جایی که وقتی از ذوقِ مادر شدن نوشتم در حالی که دستم برای حاجت رواییِ همه ی منتظران رو به آسمان دراز بود. کنایه در اینباکس نصیبم شد که نباید از ذوق گفت.

درست آن جایی که از با قهقهه نوشتم و کسی دردش گرفت که من میخندم. توی اینباکس نوشته ی خشم آلوده و چرکی یافتم که نخند، نباید خندید، زیادی خوشی ها؟ کسی هست که حسرت خنده داشته باشد.


میدانی؟

هیچ وقت از چیزی نگفته ام که تهیه اش برای کسی یا کسانی حسرت باشد. من از عشق و لبخند گفتم. چیزهایی که خریدنی نیستند، فروختنی هم...

چیزهای که توی دخمه هم میشود داشتشان توی قصر نیز. 

من چیزی را به رُخَت نکشیدم که نتوانی داشته باشیش. به تو اضافه نکرده ام همانطور که ازت کم نکرده ام. 

من فقط یک کمی چشم هایم را شستم و جور دیگر دیدم. 

 همین دوستِ عزیز. فقط همین.


همه اش دروغ....

دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 17:34

متاسفانه آدم بعد از خوندنِ یک سری وبلاگ ها از زن بودنِ خودش متاسف میشه.

از کجا انقدر بد شدیم؟

دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 16:50
دقیقا از کجا بود که روزهایمان انقدر تلخ شد؟. کدامین صبح بود که رنگِ خوشبختی از این دیار رخت بر بست؟

دلم فشرده می شود از این اندازه سیاهی. من خسته ام... خسته از سنگینیِ سایه ی خشم و بد طینتی بالای سرِ سرزمینم. 

خدایا به مردمم نگاه کن... لطفا!

قد کشیدن

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 17:12

داشتم به پسرک نگاه می کردم. پاهای کپلش اندازه ی قبل تر ها کپل نیست. بدنش دارد کشیده می شود و این یعنی بزرگ شدن. 

بزرگ شدنِ فرزند را باید شاکر بود که هستم، هستیم. هزاربار... اما  راستش کمی هم حس های عجیب و غریب و نگران کننده با خودش همراه دارد.

نگرانی از کم شدنِ وابستگیِ این روزهایش، یک ترس از فراموشی... شاید هم حسادتی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم

آری...

اینجا مادری می نویسد  که دقیقا دو سالِ قبل از امروز به چنین حرف هایی می خندید. برایش غیرمنطقی و دور از تصور بود. حالا اما به ران های مردِ کوچولوی زندگی اش زُل زده و موج موج از این افکار تجزیه و تحلیل می کند.