X
تبلیغات
زولا

وقتی توت فرنگی و گلابی اش راهی سفر می شوند!

شنبه 27 تیر 1394 ساعت 14:07

سلام عید شما مبارک. همیشه موقع تبریک عید بی اختیار یاد تبریک سال نو  e   فامیل دور    می افتم ! از امروز  تا چند روز دیگه من مدام فکر می کنم  روزه ام و تا یک جایی یادم میره چیزی بخورم فکر می کنم تا برگشتنم به روال عادی فرشته ای که روی شونه ی راستم می نشینه چندتا روزه کله گنجشکی هم واسم تیک بزند. امشب می خوایم بریم سفر اگر وقتی ماند امروز تو همین پست داستان مریم را (که خدا بگم چیکارش نکنه ) تموم می کنم اگر هم وقت نشد که ناچار می ماند برای بعد از بازگشت. جایی که می روم هم فاقد موهبت  اینترنت است (آیکون یه توت معتاد به وبش و دوستاش) اگر خواستم داستان را  امروز تمام کنم ادامه ی همین پست  می نویسم اگر نه که.... به خدا می سپارمتون. دلم واستون کوشولو میشه (گلب) (گلب)


+ اگر اومدید رمز پست مریم را خواستید و من نبودم  از  نیلوفر  بگیرید.

داستان مریم 2

جمعه 26 تیر 1394 ساعت 23:35

قسمت دوم داستان مریم این بار خلاصه و به قلم توت

(توی پرانتز بگم که داستان کلی رو خوندم و چیزی که بتونم رو تعریف می کنم از زبان مریم)


از اولین دیدار با غریبه ماه ها گذشت، این مدت به ناخوشی و بی تابی سپری شد. انگار فقط خودمان را گول زده بودیم که یک بار برای همیشه باشد اما مگر دل منطق و استدلال و شرع و شعور حالیش می شد!

رابطه ام با تو که  نامزدم  بودی و حالا چندروزی بیشتر نمانده بود که " شوهرم " بشوی هر روز سرد تر از قبل می شد. اما  شاید حس مالکیتی که نسبت به من و تمام کاینات داشتی نمیگذاشت که پایان دهیم این اتفاق را، از همه پنهان می کردیم که خوب نیستیم، اما مگر می شود از مادر پنهان کرد؟

 یکی از هزار شبی که خواب به چشم هایم حرام شده بود وسط حال داشتم قدم رو می رفتم  که در اتاق خواب باز شد. همه جا تاریک بود. به زحمت تصویر تیره ی  مادر را دیدم. تا آنجا تاب آورد که خودش را به سینک ظرفشویی برساند. بالا آورد و آه کوتاهی کشید.... پریدم کلید چراغ را زدم " چی شدی مامان یه دفعه؟ " صورتش زرد شده بود ، زیر چشم هاش قهوه ای ... تا آمدم بغلش کنم ازحال رفت! وسط آشپزخانه بالای سرش فریاد می زدم و اشک می ریختم، از استرس نمی دانستم چه کار باید کنم؟ پدر خواب عمیقی رفته بود انگار، گوش هایش را هم عادت دارد پنبه میذارد اذیت نشود موقع خواب. دوییدم بیدارش کردم ،با همان لباس خواب مادرم را که داشتم هول هولی چادر روی سرش می نداختم بغل کرد و دویید سمت راه پله. دکمه های مانتو را بسته نبسته در حالی  داشتم خواهر و برادر گریانم را قانع می کردم که چیز خاصی نیست و  بهشان قول می دادم که ما زود بر می گردیم در را بستم! 

تمام مسیر چشم هایش را بسته بود صورتش خیس اشک های تمام نشدنی ام بود ... چرا تکون نمی خوری مامان؟ ماااماااان... 

رسیدیم بیمارستان پرستار شیفت انگار از دنده ی چپ بلند شده بود یا انگار خواب نازش را بر هم زده بودیم. نمی دانم شاید هم مقصر بدبختی هایش را گیر انداخته بود

با غیظ گفت "خانم حمله ی عصبی یه چیکار کردید باهاش؟" 

جمعه 26 تیر 1394 ساعت 14:00

حذف شد!


بعدن نوشتیم: ببخشید خیلی عصبانی بودم! هورمون هام به هم ریخته! معذرت می خوام ازتون... کامنت هاتون تایید نشد آخه یه چیزایی تو بعضی هاش بود که ممکن بود کسی ناراحت بشه!  اماهمه رو  خوندم خیلی مهربونید.... باز هم میگم معذرت می خوام 

وقتی همه خوبند و یکی بد!

پنج‌شنبه 25 تیر 1394 ساعت 23:22

من داستان مریم را گذاشتم که بخوانید و دیدگاهتان را باهاش در میان بذارید. الان آمدم نظرات را نگاه می کنم همه یا رمز خواسته اند یا گفته اند که سکوت کنند بهتر است! هیچ کداممان قدیسه نیستیم به خود مریم هم گفتم که این قصه خیانت محض است اما خب این دختر هم آدم است ، خیلی ها هستند که هزار بار بدتر از من یا مریم باشند اما هیچ وقت از پوسته ی دوست داشتنی شان بیرون نمی آیند و به هیچ گناهی اعتراف نمی کنند و همیشه در چشممان آدم سفیده ی قصه می مانند. 

مریم ادامه ی زندگی اش را برایم فرستاده بود اما دو تایی ترجیح دادیم که نگذاریم .چون صرفن خواندن و بی اعتنا گذشتن دردی از این دوست ما دوا نمی کند. خوبی و بدی هرکس به خودش مربوط است من خواستم کمکی به مریم کرده باشم که متاسفانه نشد به نظرم!!

چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 15:19
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

مجازی های حقیقی من

چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 14:57

سلام

خیلی بی حال و دمق هستم. طوریکه حتی کامنت ها را نا نداشتم تایید کنم. یک لحظه آمدم سر بزنم  دیدم آنا و نیلوفر و خانمی نگرانم شده اند.  اینجا خیلی خوب است که حتی قبل از اینکه مادرم  یا دوست صمیمی ام یا همسرم بفهمند چه مرگم است شماها می فهمید... خیلی دوستتان دارم  

این را می خواستم با لحن عامیانه بگم اما دست خودم نیست وقتی دستم روی کیبورد می رود خودش اینطوری تایپ می کند انگار که لحنم عصا قورت داده باشد!

یک دوستی  از من یک خواهشی کرد

داستان زندگی اش را برایم ایمیل کرده که بگذارم اینجا تا شما بخوانید دلیلش هم می گفت نمی داند چیست! فقط می خواهد راز سر به مهرش را عده ای بخوانند و راهنماییش کنند. اسمش "مریم" است. حالا من هم بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم قصه اش را توی یک پست رمز دار بگذارم منتها چون نمی دانم کدام هایتان دوست دارید بخوانید. قرار بر این باشد که هرکس رمز پست بعدی را خواست اینجا کامنت بگذارد. خاموش و روشن بودنتان هم مهم نیست رمز به همه تعلق می گیرد.

رفیق روزهای تابستانی من

دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 19:54
چند شب پیش  ها داشتم می رفتم خانه مادرم. رسیدم به درب خانه شان  همین که آمدم کلید بندازم در را باز کنم احساس کردم کسی صدایم زد. برگشتم دیدم دوستم است "سمانه"  یک لحظه به اینکه خودش باشد شک کردم، مکث کردم. اما خود خودش بود با همان چشم های مشکی تیله ای و ابروهای کمانی پهن و صدای نازک نارنجی و لوس و با تناژ پایینش که داشت اسمم را صدا می زد. بنظرم شش هفت سالی می شد که ندیده بودمش حتی صدایش را نشنیده بودم
آن روزها که پدر هنوز خانه ی خوشگل ویلایی مان را دست بساز بفروش نداده بود که خانه ی  واحدی امروزمان را به پا کند حیاط خانه ی ما و مادربزرگ سمانه جفت هم بود. خط فاصل بینمان یک دیوار آجری بود و بس. تابستان که می شد سمانه و خانواده اش بیشتر اوقات خانه ی مادربزرگش بودند همان روز هایی که من از خوشحالی سر از پا نمی شناختم روزهایی که تمام امتحانات خرداد را به شوق آمدنشان یکی بعد از دیگری می گذراندم. روزهایی که با سمانه می رفتیم پشت بام و از خوشه های انگور درخت ما یک دل سیر می خوردیم دست آخر هم حسابی آب بازی می کردیم و از خجالت گرما در می آمدیم. غروب هم خسته و کوفته و له و لورده برمی گشتیم خانه.
پشت بام ما و آن ها هم سطح بود و صدایشان کامل از حیاط خلوت می آمد توی پشت بام. مادر سمانه وسواس داشت همیشه  بلافاصله بعد از اینکه از هم جدا می شدیم صدای جیغ و دادهای مادرش که می گفت: "اینطوری تو خونه رات نمیدم برو همونجا که بودی شبیه موش آب کشیده شدی سمانهههههه" می پیجید توی فضا. از ترس اینکه سروقتم بیاید و خشمش شامل حال من هم شود آنی پا به فرار می گذاشتم. اصولن مادر من خیلی مادر ریلکسی بود برعکس پدرم که درست مثل مادر سمانه وسواس داشت اما خوشبختانه اکثر مواقع خانه نبود و من از غضبش در امان.
داشتم می گفتم سمانه صدایم زد همین که برگشتم مثل فیم هندی ها در حالیکه زل زده بودیم توی چشم های همدیگه به سمت یکدیگر آمدیم و پریدیم توی بغل هم. بعد از فوت پدربزرگش مادربزرگ سمانه خانه اش را داد اجاره و این شد که از محله ی ما رفتند. حالا هم انگار برای یک سری کارهای مربوط به خانه و مستاجر به همراه دایی اش آمده بودند محله ی قدیم. هرچقدر اصرار کردم که بریم بالا خانه ی مادرم و بنشینیم یک دل سیر با هم گپ بزنیم قبول نکرد و آخر هم به پارک سر خیابان راضی ام کرد.
توی حال و احوال قبل از گپ و گفتمان همینکه پرسیدم " مامانت چطورن سمانه" بی درنگ زد زیر گریه. من خیلی جا خوردم، فقط دست هایش را توی دستم گرفتم و دلداری اش دادم همینکه آرام شد گفت مامانم چهار ساله پیش فوت کرد. "یه روز که سر سفره ی نهار بودیم یک هو دهنش کف کرد و از حال رفت تا بابام بیاد برسونیمش بیمارستان تموم کرده بود هیچ دلیلی هم نداشت خیلی ناگهانی اتفاق افتاد".  و باز هم گریه(طاقت اشک های هیچکس را ندارم)
سه سالی از من بزرگ تر بود اما حالا این تفاوت سنی ده یا حتی بیشتر به نظر می آمد یک جوری شکسته بود انگار. سر و وضعش و آرایش موهایش طوری بود که فکر می کردی ازدواج کرده باشد اما حلقه نداشت با این حال چیزی نپرسیدم باز اما خودش گفت با یک پسر از آشناهای دورشان به اصرار و تشویق اطرافیان نامزد شده و بعد از دو ماه هم شوهرش پایش را کرده در یک کفش که باید زود عروسی بگیریم و نامزد نمانیم به همین خاطر طی دو ماه مراسم عروسی را برگزار کرده اند. اما همان یک ماه اول کارشان به جدایی کشیده.
انگار شوهرش یک دیوانه ی تمام عیار بوده و سمانه تازه بعد از ازدواج فهمیده که قبل از او هم با کسی عقد کرده و بخاطر خلق و خوی بد پسر جدا شده اند. مردک کلاش و خانواده اش همه چیز را طوری پیش برده بودند که این ها متوجه هیچکدام از ماجراهای وصل به گذشته شان نشوند. تا جایی که بعدها سمانه فهمیده که خانه و محله ی قدیمی را  قبل از خواستگاری عوض کرده بودند به این علت که در بین همسایه ها به دعوا و بدنامی مشهور بوده اند.
انگار سایه های سیاه تمام این شش هفت سال یک لحظه هم از آسمان زندگی اش کنار نرفته بودند. اعتیاد برادر بزرگترش هم بعد از فوت مادرش تکه ی آخر این پازل بدبیاری بود البته اگر آمدن زن بابا به خانه ی پدری اش  را فاکتور بگیریم آن هم تنها دو ماه بعد از فوت مادرش.

وقتی گلابی درونش کتک می خواهد!

یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 21:25

پیشنهاد می کنم اگه یه گلابی تو خونتون دارید که یک ساعت و نیم هست که با پوشش غیر موجه (منظور همون ش و ر ت خودمون هست) دقیقن به این  شکل داره جلو تلویزیون اخبار نگاه می کنه و وقتی شما بعد از نیم ساعت صغری کبری چیدن واسه گفتن یه سری حرف ها میرید جلو و زل می زنید تو گردالی کوچیکه ی جفت چشم هاش تازه می فهمید شش دانگ حواسش تو  اعماق فرکانس ها ی بی بی سی بوده و یکهو مثل اینکه تازه متوجه حضورتون شده باشه در کمال خون سردی میگه "جونم چیزی شده خیار چمبر(چنبر)" بزنید با کفگیرتون پخش سرامیکش کنید هم خودتون رو راحت کنید  هم ملت رو .... والا

وقتی توت فرنگی مثبت می اندیشد!

شنبه 20 تیر 1394 ساعت 23:38

توی دلم بازار روزی به پاست بس تماشایی به غایت غویایی اصلم شلم شوربایی... انگار که یک جا بساط چک برگشتی این ماهمان را پهن کرده باشند که مبلغش کمر فیل شکن است بعد پیرمردی کهن سال که آفتاب لب بوم است با دست لرزان هی این چک را به رخ عابران می کشد و با یک صدای خش دار حاصل از کشیدن سالیان سال سیگار بهمن هی فریاد بزند چک دارم چک نخواستی خانم؟ چک نمی خواد کسی....  بعد آن طرفش خانم تپلی ای با چادری که ضربدری به شانه هایش بسته و پاهایی که روی آسفالت دراز کرده به جای اسپند و لباس زیر، درد و مشکلات من را هوار می زند " آهاییی مشکل دارم.. حل نشدنی! بدبختی دارم درجه یک گرفتاری دارم هلو " بعد من با همه ی اینها دارم  توی آن بیغوله های مغزم انتهای یک کوچه ی بن بست وسط حیاط یک خانه ی پشت قواره وول می خورم و بس نشسته ام  در انتظار خوشبختی با لبخندی که انگار نمی رود از نقش این لب ها! بعد دو مرتبه بر می گردم توی بازار روز... این بار تیر نگاهم به گوشه ای دیگر بر خورد می کند. دختر کوچولویی با صورت معصوم پای بساط گل رزش نشسته و گل های خوشگلی می فروشد یک چندتا بیسکوییت و ویفر و آدامس هم زده است تنگ این گل رزها. من این خانم تپل و پیر مرد مسن و بدبختی و مشکل و چه و چه را بی خیال می شوم بر می گردم سمت صدای نازک و مایل به جیغ جیغ خفه  اما دوست داشتنی دختر کوچولوی توی بازار که عطر گل های شاخه ای هزار تومنش مست می کند آدم را جلو می روم و بی توجه به فریاد های گوش خراش آن دو مبنی بر بدبختی یک شاخه گل سرخ از دخترک برای خانه می خرم.... می دانی اصلن مدل من این است. من همیشه می گذرم، عبور می کنم نه اینکه ساده انگار و بی خیال و یا چه می دانم خوش خیال باشم ها نه! هیچ کدام از این ها نیستم. به لیوان زندگیم که نگاه می کنم " یک میلی" هم برای ادامه ی این بودن کافی است! 

فقط باشد فقط باشم..... بخدا همین کافیست!

دلم واست تنگ میشه گلناز

جمعه 19 تیر 1394 ساعت 19:01
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

وقتی توت فرنگی دلش کارتون میو میو می خواهد!

چهارشنبه 17 تیر 1394 ساعت 23:07

بین کارتون هایی که تو بچگی تماشایشان می کردم. یک گربه بود به اسم "میو میو"  توی پرانتز عرض کنم که من از گربه های کارتونی نمی ترسم و قضیه ی فوبیا اینجا منتفی است. و اینکه فکر نمی کنم دوستان من زیاد این کارتون را  یادشان باشد چون اکثرتان دهه ی 5 و 6 هستید و من اوایل دهه ی هفتاد.  یادتان هست آیا؟

بگذریم.... داشتم کارتون  اون گربه را می گفتم آخرهای تیتراژ آغازین کارتون یک آقاهه می گفت "بگم اسم قصه امون چیه؟" بعد میو میو می گفت: "نه بابا خودم میگم میو میو عوض میشه".

من با همان عمه ام که روی صورتم خط انداخت همیشه می نشستم این کارتون را نگاه می کردم با یک شوق وصف نشدنی. بعد عمه ام جای کسی که تیتراژ را می خواند می گفت:" بگم اسم قصه امون چیه؟" من یک دفعه می پریدم جلوی دهانش را با دستهای کوچولوم می گرفتم و می گفتم:"نه بابا خودم می گم میو میو عوض میشه" بعدش هم ذوق مرگ می شدیم دوتایی. (البته عمه ام سنی ازش گذشته بودها) از شما چه پنهان الان دلم بچگی می خواهد! برای بار دویستم دارم تیتراژ میو میو را نگاه می کنم (:

وقتی وب توت فرنگی لینک قبول نمی کند ):

دوشنبه 15 تیر 1394 ساعت 21:27

امروز جایی دعوت بودیم یعنی مراسم ختم یکی از اقوام نسبتن دور. گلابی یا گل آبی خیلی اصرار کرد که تنها نمانم و پا شم باهاش برم اما من زیر بار نرفتم آخر هم تنها رفت.

یکی دو ساعت مانده بود به اذان که نشستم به وب گردی... عاغا این دوستان انگار به اتفاق می خواستند دل من را آب کنند! هر جا رفتم عکس کیک و شیرینی بود به خصوص "زبرا کیک" من هم خسته! از صبح بیرون بودم و خیلی بی حال کلی با خودم کلنجار رفتم که دلم کیک نخواهد و وعده ی شله زردی که همسایه آورده بود رابرای افطار  بهش دادم اما خب نپذیرفت و من هم بالاجبار پا شدم کیک درست کردم واسش.

ده دقیقه به اذان بود که زنگ را زدند. از رستوران نزدیک خانه غذا آورده بودند انگار همسر سپرده بود که نزدیک اذان برایم غذا بیاورند. انقده خوشحال شدم انقده خوشحال شدم. خیلی با این حرکت حال کردم

هیچی دیگه همین! گفتم بیایم بنویسم که بعدن بخوانم و کم پشت سرش بدگویی کنم. راستی کیکم را که بریدم یادم افتاد عههه من می خواستم عکس بگیرم بذارم اینجا بعد ناچار از قطعات تکه تکه شده اش تصویر برداری کردم. الان که خواستم لینک کنم تازه یادم آمد که ای دل غافل اصلن وب من لینک قبول می کند؟ نه دیگه.... بنظرم وبی که نمی شود درش لینک و عکس گذاشت درش را باید گل گرفت!

بعد از دو روز نوشت:  این هم کیک متلاشی من! (ملسی پریا)

وقتی خانه پدر توت فرنگی نوبت دعواست!

یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 22:54

 یک چیزی بین فامیل پدری بنده اپیدمی شده آن هم اینکه هرکسی دلش می خواهد دیگران را متقاعد کند که من خوبم و بقیه بد . 

یعنی هرکدام  از ایشان پشت سر اوشان حرف ها و چغلی های بسیار می کنند آخرش هم می گویند: "توروخدا فقط بین خودمون باشه هااااا شتر دیدی ندیدی". بعد از این مرحله کسی که حرف ها را کامل و جامع شنیده همه را ضبط کرده نزد شخصی که پشت سرش جلسه گذاشته بودند رفته و خیلی شیک کلید پلی را می زند و هر آنچه در نهان بوده آشکار می کند. حالا یک نفر بیاید این طرف را بگیرد که کلی پشت سرش حرف زده اند. نمی شود که او تا نرود اشخاص مربوطه را به سزای اعمالشان نرساند دست نمی کشد که.

خلاصه که شخصی که پشت سرش صفحه گذاشته اند پا می شود می رود منزل شخصی که صفحه گذاشته و کلی گله و شکایت و ناله و نفرین. شخصی که خیلی ضایع شده و بدگویی هایش رو شده شروع می کند به افشاگری. در اینجا سوالی مبنی بر اینکه افشاگری چیست؟ به میان می آید.افشاگری آن دسته از صحبت هایی است که شخصی که  خیلی ضایع شده بود به شاکی(کسی که پشت سرش حرف زده اند) تحویل می دهد مبنی بر اینکه شخص سخن چین در گذشته چه چیزهای بدی که پشت سر شما سرهم نکرده است. در اکثر مواقع هم با هم یکی می شوند و علیه شخص سخن چین می شورند و فردا روزی را تعیین می کنند که به سراغش بروند و حسابش را کف دستش بگذارند. 

این چرخه تا انتهای ابدیت و تا آخرین قطره خونشان زنجیروار ادامه پیدا می کند. و همانطور که در تعاریف فیزیکی خواندیم که "انرژی از بین نمی رود بلکه از جسمی به جسم دیگر منتقل می شود ". حرف و حدیث و دعوا و سخن چینی هم در بین اقوام پدری ما از بین نمی رود بلکه فقط از شخصی به شخص دیگر انتقال می یابد. 

حالا هم نوبت به خانه ی پدری بنده رسیده. بی زحمت این سری دعوا را شما دست بگیرید که من دستم بند است! انشالا در شادی هاتان جبران کنم


یک چیزی که الآن یادم آمد اینکه جا دارد که خیلی خوشگل از آقای الکساندر گراهام بل مخترع تلفن نهایت تقدیر و تشکر را به جا بیاورم که با اختراع کار راه بیندازشان چقدر اسباب راحتی اقوام را فراهم آورده اند. بدین شکل که ایشان در خانه می نشینند (ترجیحن زیر باد جگرنواز چیلر و کولر هایشان) تلفن را دست می گیرند و این دست کارها را سیم ثانیه و به همین میزان راحتی که مشهود است انجام می دهند. یعنی مدیون شما باشند اگر یکم زحمت به خودشان بدهندهاا همه ی کارها را خاصیت کشسانی فک مبارک و اندکی چاشنی چرخش زبان راست و ریست می کند و لاغیر


+التماس  دعا

وقتی گلابی نمی داند گلابی است!

جمعه 12 تیر 1394 ساعت 13:42

 به دلیل پاره ای از مشکلات که جسته و گریخته در جریانش هستید. دیشب خیلی افسرده بودیم. گلابی جلوی تلویزیون و من هم ولو روی مبل در حال مسیج دادن به دوستم بودم که الی(دوستم) گفت شبکه ی نسیم داره خندوانه پخش می کنه نگاه کن یکم بیخودی بخندی دلت وا شه. من هم با هزار زحمت از بین کانال ها نسیم نامی پیدا کردم و با هم نشستیم به تماشا. انقدر غمگین و بی حوصله بودیم که نگوووو. مهمان برنامه شان آقای جواد رضویان بود. کمی که گذشت ایشان شروع کردند به تعریف کردن خاطره ای از باجناقشان که از یک میوه ای متنفر است به حدی که حتی اگر اسمش را جلویش بگویی به قصد کشت کتک می خوری ازش. همینطوری داشت می گفت که وسط ها رامبد جوان گفت خب چه میوه ای بود آخه؟ او هم گفت  "گلابی"

وای من پوکیدم از خنده! انقدر خندیدم که هرچی بدبختی بود از یادم رفت... اثنی عشرم حال اومد به جان خودم! گلابی هی می گفت آخه این کجاش خنده دار بود؟ خیلی هم بی مزه بود به چی می خندی؟ بیچاره نمی دانست یک اسم دومی هم غیر از اسم شناسنامه ای دارد. روحش هم بی خبر است که من آمده ام اینجا اسمش را گذاشتم گلابی. هی می گفت من دو روزه کلی جوک فوق خنده دار میگم  یه لبخند هم نمی زنی حالا این مردک چی گفته مگه؟! طفلی فکر می کرد قاطی کردم !

آنچنان روحیه ام شیش و هشت بود که نصفه شبی پا شدم کاپ کیک درست کردم عکس هم گرفتم اما نمی دانم وبلاگم چه مشکلی دارد که هیچ لینکی را قبول نمی کند حتی باهاشان مکاتبه هم کردم اما جواب درست و حسابی ندادند.


وقتی توت فرنگی بیدار می شود!

چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 19:59
نشسته بودم زیر یک درخت، جایی مثل کویر... درختی سرسبز و تنومند و پر شاخه و برگ! زانوهایم را بغل گرفته بودم و چانه ام را روی پاهایم گذاشته بودم. هوا مثل این روزها نبود باد خنکی می خورد توی صورتم که خیلی دل نشین بود.
موهایم مثل چندسال قبلم بود تا پایین کمر می رسید. باد می پیچید میانشان و رقص رقصان در هوا پخششان می کرد. من هیچوقت پیراهنی که تنم بود را ندیده بودم. پیراهن یاسی رنگ با گل های ریز ریز اما کفشی که به پا داشتم بنظر آشنا می آمد. به گمانم همان کفش اناری رنگی بود که قبل از عید  با مادر از سپه سالار خریدیم. 
دقایقی که گذشت دیگر حالم مثل اول نبود. توی خواب دلم گرفته بود خیلی پریشان بودم زل زده بودم به نقطه ای بی پایان از آن برهوت و انگار در خلسه ای عمیق فرو رفته بودم. روحم از بالا تماشاگر تمام این لحظات بود. نمی دانم چرا احساس می کردم من تنها کسی هستم که از تمام این دنیا باقی مانده یا نمی دانم یک جورهایی از بقیه جا مانده بودم. جامانده ای که نشسته بود و فقط نگاه می کرد. وهم برم داشته بود. از تنهایی خوف کرده بودم
کم کم شب شده بود و تاریکی همه جارا فرا گرفته بود اما تصویر من با آن کفش و پیراهن و موهای تیره رنگ معلق در هوا هنوز پا برجا بود. انگار ساعت ها می گذشت و من هیچ تکانی نمی خوردم حتی چانه ام را از روی زانو بلند نمی کردم. موهایم باز همانطور پخش هوا بود! منی که از بالا نگاه میکرد وحشت زده بود. 
توی خواب دلم برای پدرو مادرم تنگ شده بود. یادم افتاده بود به برادرم قول داده ام برایش چیزی بخرم اما هرچه فکر می کردم یادم نمی آمد چی. چهره ی همسرم جلوی چشمم بود دروغ کوچکی که چندوقت پیش ها بهش گفته بودم توی گوشم زمزمه می شد. حس می کردم تا همیشه در آن بیابان خواهم ماند! خواهم مرد! اما
وقتی ویبره ی گوشی دستم را گرفت و پرتابم کرد وسط این دنیای دوست داشتنی! یک نفس عمیق از سر خوشحالی کشیدم و باز احساس کردم چقدر عاشق همین خروپف های اعصاب خراب کن همسرم و بی موقع زنگ زدن های مادرم و دستور خرید دادن های برادرم و توصیه های تکراری پدرم هستم
زندگی تلخی های زیادی دارد اما من با شکر پاش خودم تمام این تلخی ها را ملس خواهم کرد (هزارتا (گلب) برای شما مهربون ها)

سه‌شنبه 9 تیر 1394 ساعت 12:20

خانمی پست گذاشتن، لینکشون به اسم "عمل ته تغاری" تو روزانه هام هست... 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

سه‌شنبه 9 تیر 1394 ساعت 10:43

مچاله شده ام گوشه ی کاناپه، تمام نگاهم به ته سیگاریست که دودش را توی زیرسیگاری خفه میکند. زیر چشمی نگاه می کند انگار که فهمیده باشد دارم باخودم می گویم چرا باز تو خونه سیگار کشیدی؟ هر دو دستش را لای موهایش می برد و سرش را تا شیشه ی میز پایین می آورد، زیرلب آهی میکشد و مثل همه ی اینطور وقت ها با یک لحن مملو از استیصال می گوید خدایا شکرت! جمله اش می خورد توی سرم ! خدایا شکرت خدایا شکرت چرا خدایا شکرت؟ نمی دانم چرا بغضم می شکند می زنم زیر گریه تنش ها و ترس ها و دو دلی ها را یکجا بیرون می ریزم. موسیقی هق هق هایم با فریادهایش یکی می شود. فریادهایی با محتوای گریهههه نککککننننن ! گریه نکنننننن! همه ی اینها را با یک بغض فروخورده بر زبان می آورد انگار که اشک هایش را پشت این فریادهای پوشالی پنهان کرده باشد. هق هق هایم بلندتر می شود و فریادهایش آرام تر، از جایش بلند می شود، تمام خاکستر سیگار روی فرش پخش می شود. با گریه می گویم گند زدی به فرشم! با بغض می گوید می خرم واست عشقم. چقدر در برابرش بی اراده و ناتوانم! عشق را می گویم.... بالای سرم ایستاده و دقایقی بعد داریم در آغوش یکدیگر بی امان "زار" می زنیم. 

وقتی خواهرش موش می دواند!

دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 10:59

دیشب رفتیم منزل مادر شوهر جان.... میگم نمیشد کلن خواهر شوهر وجود نداشته باشه؟! عایا اینکه خواهر شوهر با وجود داشتن شوهر منزل مادرشوهر را قرق(قرغ،غرق) کرده باشد کار خوبی است؟ (آیکون توت فرنگی غرغرو دقیقن مثل نیلوفر) خب البته این رو هم بگم که خدا همه ی پدر شوهر های جیگرطلا را حفظ کند. 


+این خانمی نمی گه ما اینجا بی خبر موندیم! دل نگرون موندیم!


پنج دقیقه بعد نوشتیم: اندر حکایات اختلافات زیر پوستی توت فرنگی و خواهر گلابی


مثل همیشه جای شما خالی دیشب همان خ ر ه پس کله ام را گاز گرفت پا شدیم با گلابی تخمه خوران و بوق بوق کنان عازم منزلگه یار و دلدار و اغیار شدیم(یار استعاره از مادر شوهر، دلدار استعاره از پدر شوهر و اغیار استعاره از خواهر شوهران جان) یعنی توت فرنگی به این گلی عروس به این مهربانی کسی هست آخر اسم خواهر شوهر جان بگنجاند؟ اصلن می گنجد؟ نه دیگر نمی گنجد! ببینید من "جان" گنجاندم و این یعنی من خوبم اما چه کسی است که قدر بداند هعی روزگار... داشتم عرض می کردم خدمت انورتان همانطور لایی کشان و خوشان خوشان خیابان های طهران را طی می کردیم تا سرانجام به خانه ی مذکور رسیدیم! خب اولین نکته ای که در بدو ورود نظرمان را بدجوری به خودش جلب کرد چهره ی خواهر شوهر بزرگه جانمان بود که یکجوری تیریپ برداشته بودند ایشان که انگار خدایی نکرده میزبان هستند. عاغا ما کی برویم سر راحت روی تکیه گاه مبل خانه ی اینها بگذاریم بی خواهر شوهر؟ یعنی مدیونید اگر فکر کنید تمام 24 ساعت روز را عینهو دکل وسط خانه مادر شوهر ایستاده ها!! اصلن من دلم برای شوهر این کباب زغالی است بخدا. بنده خدا خانه دارد آن هم چه خانه ای آنوقت تمام قد آواره است این بشر یعنی فاتحه ی هرچی استقلال و زندگی مشترک است خوانده ایشان....می دانید این خواهر شوهر جان بنده یک سری اخلاقیات منحصر به فردی دارد که بنظر من باید هرچه سریعتر حق انحصاری اش را خواستار شود چون خدایی ناکرده یک کسی می آید از این استعدادهای ناب به نام خودش استفاده می کند! شما در نظر بگیرید که بنده با مادرشوهر جانم یک عدد کار خصوصی دارم ایشان نقش واسطه را ایفا می کنند یعنی توقع دارند که من تماس بگیرم مسیله را بهش بگویم او هم به مادرش... یعنی سرش درد می کند برای این کارها یا مثلن خبری باشد و خبردارش نکنم به قدری ناراحت می شود که یعنی من از باخت دیشب والیبال انقدر ناراحت نشدم! همیشه به گلابی می گویم این خواهرت اینقدر که عاشق دلسوخته ی واسطه گری است اگر ذکور تولد یافته بود مطمعنن(من املای صحیح این کلمه رو میدانم بخدا) از این شغل های کاذب در پیش می گرفت چیزی مثل دلالی.... یعنی یک درصد شک نکنیدها... همه ی قیافه در کردن ها و اخم و تخم هایش هم یک همچین ریشه ای دارد که فلان روز توت فرنگی با من تماس نگرفت فلان مسیله را بگوید... من هم خیلی در لفافه و مودبانه و لای زرورق چیزی مثل "بیشین بینیم بابا حال نداریم" نثارش کردم... باشد که سر به راه شود و انقدررررر کنجکاو نباشد.. والا


+عاغا فکر کنم روزه ام باطل شد از بس غیبت کردم باید زنگ بزنم بپرسم غیبت مجازی هم روزه رو باطل میکند عایا؟ (:


وقتی گلابی درونش baby girl می خواهد!

شنبه 6 تیر 1394 ساعت 22:47

یک جور خاصی روی کاناپه  ولو شده ای همانطوری که قورباغه پولدارها توی کارتون دراز می کشند. از نگاه کردنت خنده ام می گیرد امابه سختی جلوی خودم را می گیرم. وقتی از جایت بلند می شوی با آن ش و ر ت و دمپایی روفرشی خیلی بیشترتر از قبل از دیدنت خنده ام می گیرد! گوشی در دستم است و انگار در جان تو ولوله به پاست. هی نگاه می کنی! سعی می کنی چشم غره بروی برایم اما دستت را می خوانم . با یک لبخند پیشدستی می کنم و تو دیگر نمی توانی اخم کنی مجبوری لبخندم را با لبخند پاسخ بدهی. توی دلم دارم با خودم حرف می زنم حتی با تو حرف میزنم به خودم می گویم"چرا میخوای حرصش بدی تو که می دونی از اینکه گوشی دستت باشه عصبی میشه" بعد دوباره خودم جواب می دهم که "خب این چه اخلاقیه ترکش کنه دیگه" سرم را بالا می آورم خیره مانده ای! به خودت که می آیی دوباره می روی تو فاز  قیافه. اما انگار فکری به سرت زده باشد، همان لحظه قیافه ی اخم آلوده ات را صاف و صوف می کنی... خیلی بی مقدمه می گویی  :" !!I like to have a baby girl"

قیافه ی متعب و هنگ گونه ام در آن لحظه خیلی تماشاییست.....! فقط می گویم: جان؟!!


+سنجاق می شود به سه شب قبل


++ هنوز هم نگران ته تغاری خانمی هستم و امیدوار

وقتی توت فرنگی بچه محصل بود!

شنبه 6 تیر 1394 ساعت 10:51

امروز بعد از چند روز دومرتبه دارم روزه می گیرم. معده ام که چندروزی بود حسابی به خوردن عادت کرده بود حالا بنای ناسازگاری گذاشته و قارو قوری راه انداخته که نگو و نپرس. از وقتی بیدار شده ام طبق عادت همیشگی ام چند بار بی اختیار خواسته ام آب بخورم اما تا لیوان را نزدیک دهانم آورده ام یادم افتاده که عهه من روزه ام ! یواشکی با خودم می گفتم اگر یکم دیرتر یادت افتاده بود آب رو خورده بودی راحت شده بودی ها... بگذریم

بیاید بنشینید می خواهم از هشت نه سال پیش بگویم! از وقت هایی بگویم که توت فرنگی بچه محصل بود

سال اول دبیرستان که بودم روی نیمکت موازی با نیمکت من و سمیرا مریم نامی می نشست. سمیرا رفیق گرمابه و گلستانم بود از همان هایی که روی حساب خراب رفاقت بودن کلی تقلب های جور و واجور بهش می رسانی و گاهی نمره اش از خودت هم بهتر می شود! اما تو ناراحت نمی شوی. داشتم از مریم می گفتم دختر لاغر و تکیده ای با چشم های بر آمده اما گود رفته (الآن خوب تصویر ذهنی گرفتید دیگر!) با پسری دوست بود و آنطور که خودش می گفت تیریپ ازدواج بودند آن هم در سن شانزده سالگی! نیمکت پشتی مان هم ندا می نشست دختر تپل مپل و دوست داشتنی ای بود! و البته ساده

یک روز زنگ ورزش من و سمیرا یک گوشه نشسته بودیم(بیشتر زنگ مدیتیشن بود تا ورزش و تحرک) که ندا آمد کنارمان و با ناراحتی تعریف می کرد که مریم انگشتر طلای قیمتی اش را به امانت گرفته اما هنوز برنگردانده است و حالا هم وعده ی سر خرمن می دهد. آخرش هم از من خواست که با او صحبت کنم

من قبول نمی کردم اما وقتی گریه کرد که اگر مادرش با خبر شود خیلی برایش بد می شود با سمیرا رفتیم پیش مریم و موضوع را برایش گفتیم او هم داستانی مبنی بر اینکه انگشتر گم شده است و ندا یک کمی صبر کند تا او پول هایش را جمع کند و یکی لنگه ی همان قبلی برایش بخرد تحویلمان داد. خلاصه بدو بدو برگشتیم این گزارش را به ندا دادیم. الان که دارم برای خودم یاد آوری می کنم از دست خودم حرص می خورم که من و سمیرا این وسط دقیقن نقش مرغک نامه بر را به عهده داشتیم انگار وقتی انگشتر رد و بدل کرده بودند ما در جریان بودیم! خلاصه اینکه یک مدتی کار ندا شده بود گریه و کار مریم هم البته همان گریه! این یکی می گفت مادرش خیلی حساس است و مسیله اصن پولش نیست آن یکی هم می گفت خانواده اش اگر بفهمند از کسی طلا قرض گرفته پدرش را در می آورند

چند وقتی گذشت و داستان مریم و ندا همانطور ادامه داشت. تا اینکه سروکله ی یک دزد در کلاس پیدا شد. زنگ تفریحی نبود که وسیله ای پولی چیزی گم نشود. اوضاع طوری شده بود که ما با کیف هایمان به حیاط می رفتیم. تا اینکه ندا گفت سیم کارتی که تازه خریده بوده گم شده است. ما هم دیگر با قضیه دزدی انس گرفته بودیم و اصلن تعجب نمی کردیم طبیعتن. یک روز که جشن پسر خاله ام بود با مادرم به آرایشگاه رفته بودیم که موهایم را کوتاه کنم دقیق به خاطر دارم زیر دست آرایشگر بودم که ندا به موبایلم زنگ زد جواب که دادم صدای مریم بود! خیلی تعجب کردم توی دلم گفتم حتمن پیش هم هستند و مریم از خط ندا تماس گرفته. اما مریم گفت که خط جدیدیش است و تازه گرفته و من می دانستم که این همان خط گم شده ی ندا است که قبل از استفاده شماره اش را به من داده بود و من هم save کرده بودم. الان متوجه شدید دزد کلاس چه کسی بود دیگر؟ برای من که خیلی حس بدی بود . وقتی فهمیده بودم دزد کلاسمان دوست صمیمی خودم است!

مریم تابستان همان سال وقتی شانزده هفده سال داشت با دوست پسرش ازدواج کرد. امروز هم از سمیرا شنیدم که برای بار دوم باردار است. 


+پیش پای شما کولر سوخت و الآن من دارم به یه توت فرنگی له شده تبدیل میشم


++ بلک کتس رو پخشه با آخرین ولوم....  همونکه میگه " با اون دو تا چشم سیات اخم نکن بت نمیاد" حسابی قاطی کردم


+++خدا کنه نتیجه ی عمل ته تغاری خانومی خیلی خوب باشه(چرا اینجا آیکون آمین نداره؟)

جشن نور

جمعه 5 تیر 1394 ساعت 12:47
اذان مغرب امشب ساعتی باشد برای اینکه با ارتباطات مجازی اما دل های حقیقی مان همزمان برای استجابت خواسته های هم دعا کنیم... من به انرژی های همزمان و آمین های دسته جمعی بیش از حد معتقدم حالا اگر شما هم دلتان خواست امشب همزمان با اذان جشن نور بگیریم. اولین کسی که به ذهنمان می رسد هم همان ته تغاری وبلاگ زندگی خانومانه باشد که جسم کوچکش فردا میهمان اتاق عمل است. ترسم از این است که اگر تک به تک اسم بیاورم کسی را از قلم بیندازم... فقط دعا کنیم برای حال خوب دل هایمان وعده ی ما اذان مغرب
 

+کامنت ها بدون تایید ثبت می شوند        

بعد از اذان نوشت: نمی دونم چرا موقع اذان بی اختیار اشکام جاری شد! گلابی از دیدن اشک های منی که کمتر پیش میاد کسی گریه ام رو ببینه خیلی تعجب کرده بود... خیلی حالم خوب بود امیدوارم حال همتون خوب باشه دوستای مهربونم                           

آلزایمر

پنج‌شنبه 4 تیر 1394 ساعت 01:58

سلام آنا خوبی قربونت برم؟/سلام "خانم" شما خوبی؟/ منو نمی شناسی آنا؟/ نه دوسته دخترم هستید؟/ آنا منم ... منو نمی شناسی چرا؟

مامان وارد اتاق میشه: صد دفعه بهت نگفتم انقدر سوال پیچش نکن  اعصابش بهم می ریزه؟ نمی تونه حرف هاش رو  ادامه بده بغضش می ترکه دستاش رو میذاره رو صورتش و از اتاق میره بیرون

اون خانم چرا گریه کرد؟ کجا رفت؟/ هیچی آنا الآن میاد/دختر خانم بیا دستامو نگاه کن ببین چقد زود چروک شده/ آنا خوب میشه واسه بالا رفتن سنته(می دونی قبول نمیکنه اما بازم توضیح میدی)/ بچه هام ازمدرسه نیومدن نمی دونم کجا موندن

پا میشه لباس هاش رو می پوشه که بره جلو در مدرسه دنبال بچه هاش حالا هی بگو آنا شما سنت بالاست بچه هات خودشون نوه دارن گوش نمیده، هی بگو مدرسه ها تعطیل شده گوش نمیده هی بگو بچه ها سرویس دارن اما اون گوش نمیده... هی بگو تابستونه.... هی بگو تابستونه!!


وقتی ساز اعصاب توت فرنگی ناکوک است!

چهارشنبه 3 تیر 1394 ساعت 12:52

این پست تکراریست اما خب این روزها هم یک همچین طوری هستم من


گلابی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود(الحق که ما ایرانی ها همیشه از مبل و کاناپه و فلان و فلان گذشته، یک عدد بالشت زیر سر گذاشته جلوی تلویزیون ولو می شویم)داشتم می گفتم گلابی مثل  همیشه راز بقا می دید..من هم که مث هرماه فیل هورمون های لاکردارم یاد هندوستان کرده، قرار بود چندروزی را بدون موهبت اعصاب سپری کنم. گوشه ای کز کرده بودم... هرماه این روزها یک جورهایی مازوخیسم(خود آزاری) و سادیسم (دیگر آزاری) مفرط می گیرم و دنبال بهانه ای هرچندکوچک برای مشاجره هستم درست مثل یک ماده شیر درنده کمین کرده در انتظار طعمه بودم...توت فرنگی درونم دلش دعواآ می خواست خب...! گلابی هم که زرنگ تر از این حرف ها هیچ جوره دم به تله نمی داد. من هم حرص می خوردم  و دنبال راه چاره  ای بودم. اصلن انگار دز مشاجره ی خونم پایین آمده باشد!!! (داریم عایا؟) یک آن یک جمله ای گفت دقیقن یادم نیست اما بهانه نسبتن خوبی بود... عاغا من را می گویی مثل عقاب حرفش را از دهانش قاپیدم و شروع کردم به غر غر و نق نق و کل کل و.....عملا فقط کم مانده بود بگویم: "چرا در دیزی بازه؟ چرا دم خر درازه؟ چرا در گنجه بازه؟ چرا بی بی بینمازه!؟دختر این پیرزنه چرا گرامافون می زنه؟ چرا آب تو تلمبه س، چرا گوشکوب قلمبه س؟" (:

خلاصه عین وروره ی جادو یه نفس می گفتم... گلابی بینوا هم هاج و واج خیره به من دست زیر چانه زده بود و دریغ  از یک کلمه.... فقط نگاه میکرد یک دفعه گفت: "نفست بند نیومد، آب بیارم واست؟" من باز هم جمله اش را شکار کردم و بلافاصله گفتم: "آها یعنی خفه شم دیگه ؟ آره؟ آره؟آرهههههههه ؟" در آخر هم این جمله را گفتم    "راست گفتن یکی یه دونه، خل دیونه...."  یه نگاه عاقل اندر سفیه یا همان گلابی اندر توت فرنگی که در آن لحظه بیشتر  به توت خشک می مانست انداخت، لبخند ژکوندی تحویلم داده ، آرام گفت: "الآن نیست که شما یکی یه دونه نیستی"  راست می گفت دیگر، من خودم هم یکی یک دونه ام! از شدت ضایع گی مان دست پیش را گرفتیم پس نیفتیم نمیدانم شاید هم دست پس را گرفتیم که پیش نیفتیم طلبکارانه 180 درجه چرخیده پشت به گلابی روی مبل ولو شدیم. سر در تشک کرده خنده ی ریز می رفتم که گلابی فرصت را غنیمت شمرده شیرجه ای روی  مبل زدو میهمان یک آشتی شیرین  شدیم ... چشمتان روز بد نبیند الان با یک لپ پست می گذارم آن دیگری را کند..! گلابی رام نشده ایست...

 این بود ماجرای هورمون های غارت شده ی یک توت فرنگی و درک متقابل یک گلابی....!

 

در جوار توت فرنگی!

سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 10:44

نمی دانم دعوا زمان نمی شناسد! زمان دعوا نمی شناسد! آپارتمان نشینی فرهنگ ندارد؟ فرهنگ آپارتمان نشینی ندارد؟

نمی دانم کدام یکی درست تر است اما این را می دانم که 8:30 صبح با صدای جیغ و فریادهای خانم ساکن طبقه ی پایین بر سر شوهرش بیدار گشتم، طوری که این دیوارو درهای صدا گیر هم باعث نمی شد خدایی نکرده یک لحظه از شنیدن صدای ایشان مستفیض نشویم! دیروز آنا از صدا می گفت یک آن به نظرم رسید که این خانم احیانن با بوقلمون پیوند حنجره نداشته اند؟ حالا من هم خسته... می خواستم کمی بیاسایم آخه!

راستی تا الآن متوجه شده ام که خواهر آقای طبقه پایین توی میهمانی دیشب هم چین  چپ چپ به خانم طبقه پایین نگاه می کرده که انگار از دماغ فیل افتاده است مابقی صحبت ها هم دیگر منشوری بود به حدی که از بازگویی آن به شدت معذوریم. بخدا همین الآنه الآن هم یک چیزی مثل گلدان شکست! اصلن به قیافه ی این آقای طبقه پایین نمی آمد که انقدر دست بشکنش خوب باشد! 

می گم براستی من چرا انقدر خوش اقبالم؟ که بین 12 میلیون جمعیت این شهر با این خانم و آقای دوست داشتنی همجوار گشته ام؟

 البته الآن که داشتم خیلی ریز همه ی جوانب را از نظر می گذرانم به این نتیجه رسیدم که آنقدرها هم بدشانس نیستم چون اگر پرواز پدر گلابی یک روز تاخیر نداشت و مهمانی به فردا موکول نمی شد قطعن من باید در هاله ای ازجیغ و داد و بزن بشکانه خانم و آقای مذکور مهمانداری می کردم.

راستی کسی می داند بهترین زمان برای دعوا و داد و بیداد چه ساعتی از شبانه روز است؟ باید یک دست نوشته با این مضمون برای خانم و آقای طبقه ی پایین بنویسم و بزنم روی بورد: "همسایه ی گرامی لطفن دعواهای خود را بین ساعات 10-12 صبح و یا 5-7 عصر برگزار کنید. با تشکر"


+چقدر از کمک هاتون استفاده کردم دوستای مهربونم خصوصن "خانومی" عزیزم و "ترلان خانم " مهربون ... بی نهایت سپاس (: ممنون که انقدر خوبید 


فردا نوشتیم: با یک سری تغییرات مهمانی همان دیروز برگزار شد!! آخه پرواز پدر گلابی دوباره افتاد واسه دیروز.به همه خیلیییی خوش گذشت همه چی هم  نسبتن خوب بود! من هم بیخودی استرس داشتم. ممنون از همتون که به یه خانم توت فرنگی تازه کار راه کارهای خوب زیادی پیشنهاد دادید (:

وقتی توت فرنگی میزبان می شود!

دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 13:06
فکر نمی کردم بخاطر یک مهمانی ساده انقدر استرس داشته باشم! طی یک عملیات انتحاری و بدون برنامه ریزی قبلی برای افطاره فردا خانواده های خودم و گلابی و خواهرهایش را دعوت کردم. حالا این ها همان آدم هایی که در ماه چندباری می بینمشان هستندهااا اما نمی دانم چرا یک استرس و اضطراب ویرانگری که از من بعید و اخلاقیاتم به دور است به سراغم آمده و باعث شده بیایم اینجا و در حالی که ناخن هایم را بدجوری می جوم برای شما در موردش بگویم. جالب اینجاست که با این حالم با اعتماد به نفسی به اندازه ی آدمی که با ملاغه می خواهد به "اس را ی ی ل" حمله کند و بزند با خاک یکسانش کند زنگ زده ام به مادرم که "من خودم می خوام تمام کارهای مهمونی را انجام بدم"  جای شما خالی اتفاقن ایشون هم خیلی کیف کرد که همچین دختر مستقلی تربیت کرده!!
اما ای دل غافل... بیچاره مادر خانم جان نمی داند من دو ساعت تمام همه ی سایت های تخصصی و غیر تخصصی و  فرزی فود و غیره را زیرو رو کرده ام دست آخر هم به نتیجه ی دلخوش کننده ای نرسیدم....یکی نیست به من بگوید نونت نبود آبت نبود غپی(قپی) آمدن آن هم پیش مادر خودت دیگر چه بود؟ من به روح اعتقاد دارم الان؟