موتورهای جستجو و وبلاگ من

پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 ساعت 17:03
هر از چندگاهی که به آمار وبلاگم سر می زنم،یه نگاهی هم به عبارات جستجو شده درموتورهای جستجو (کلیکمیندازم.
دیدن یه سری جملات سرچ شده ای که از طریقش به وبلاگم رسیدن باعث خندم میشه.بلا استثناء چندتاییشون هم منشوری هستن همیشه. الآن هم بودن همچین نوشته هایی، اما دیگه فاکتور گرفتم ازشون و به این تعداد که قابل پخش هستن بسنده کردم.
+یعنی هلاک پشتکار مورد سی و نهم!
++مورد بیست و نهم فکر کنم افتاده تو دام خونه تکونی از دست مامانش عصبیه!

سلام شش ماهگی

دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت 12:59
امروز وارد شش ماهگی  شدیم.پسر کوچولوی ما حالا قدی حدود 29 سانتی متر و وزنی بیشتر از 450 گرم دارد.بدنش بصورت خمیده توی شکمم جا خوش کرده.اوضاع زیادخوب نبود و نشد که از اولین تکانی که حس کردم بنویسم. حالا اما تکان ها محسوس تر شده و من کاملا تشخیصشان می دهم.
توی سونوی بیست ویک هفتگی دیده بودم پاهایش کجا قرار گرفته.حالا هروقت بازیگوش می شود همان قسمتی که پاهای فسقلی اش را روی هم انداخته بود تکان می خورد.خوب می دانم این ها همان لگدپرانی هایش است.
این شب ها مطیع امر شازده کوچولوی تو دلم هستم .طوری که او تعیین می کند به کدام پهلو بخوابم.وقتی سمتی که دوست ندارد خوابیده ام،با پاهای کوچکش آنچنان به پوستم فشار می آورد که مجبورم بگویم "تسلیم" و برگردم به سمت دیگری بخوابم.وقتی گرسنه بمانم ورجه وورجه می کند. ضربه هایش نرم و ریز ریز است اما برای من کاملا محسوس.وقتی سیر می شود یک چرخی از سرشعف می زند و بعد از لحظاتی به پوزیشن قبلی اش بر می گردد.نمی دانم من نشسته ام به آنالیز لحظه به لحظه ی رفتارهای پسرکوچولو یا همه ی مامان ها این اندازه ذوقی هستند.
چندشب پیش ها خواب دیدم پسرکی که توی خواب می دانستم پسرمان است توی خانه بازی می کند و من با شوق به تماشایش نشسته ام.از آن شب بیشتر از قبل دوست دارم صورتش را ببینم. عجول شده ام.

یک جایی از پازل زندگی به هم ریخته و چندروزی است کلافه و گیج قطعه ها را جابه جا می کنیم تا به سرانجامی برسیم.یک سردرگمی یکباره افتادوسط روزگارمان.خنده ام می گیرد که چقدر پوست کلفتیم ما! با همه ی این ها دو تا شاخه گل برای هم می گیریم و به هم می گوییم "روز عشق مبارک". همین. خرس قرمز گنده نمی خریم که جایش را نداریم. شکلات نمی خوریم که رژیم داریم.

قاطیه!

شنبه 24 بهمن 1394 ساعت 19:44

داداشم چندروز نشسته پای قفس،انقدر سماجت به خرج داده تا  اسم پسرک رو به مرغ مینا یاد داده. از اون روز هروقت منو می بینه هی تکرار می کنه اسمش رو...  یه دایی هم تهش اضافه می کنه.

امروز خیلی  اعصابم رو بهم ریخت،مدام تکرار می کرد.بهش گفتم ساکتتتت شووو مینا.... یه لحظه ساکت شد، بعد صداش رو انداخت تو  گلوش  گفت: "قاطیه! قاطیه!" خیلی هم غلیظ میگه  این کلمه رو.خندم گرفت.اونم فهمید من قاطی کردم.

چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 08:34

به گمانم پسر شکمویی باشی....

سه‌شنبه 20 بهمن 1394 ساعت 11:07

چقدر برف  و باد دیروز به جا بود....


تهران تمیز شده

بدتر از بد هم می شود

یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 13:01
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 12:02
کسی بیدار شد در من...
همان که به اندازه ی قرن ها  خفته بود....

این منم! 
غرق در ظلمت روزگار نابسامانم...

خدایا! برهانم... به سامان برسانم!

مامان شدنت مبارک غزاله

سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 15:38

 خودمونیم مثل اینکه فسقلمون پاقدمش خوب بوده هاااااااا.

یکی  یکی دوست های وبلاگی دارن حس قشنگ مادر شدن رو تجربه می کنن.

اول رها... بعد الناز... حالام  غزال...

شیش

یکشنبه 4 بهمن 1394 ساعت 13:46
این همه به به و چه چه بارداری رو کردم. ملت تشویق شن برن زن بستونن. یا به قول نسرین به مرادشون برسن.بعد یه کاری کنن که جمعیت کشور افزایش پیدا کنه، سرباز به حد کافی داشته باشیم بفرستیم به جنگ کفار.که خدایی نکرده دنیارو ملحد برنداره یه وقت.که بعدش دولت سرکیسه رو شل کنه و یه مبلغی از اون خزانه اش بعنوان مبلغ(با ضمه روی میم،فتحه روی ب و تشدیده کسره دار روی لام خونده شه)سرسخت  این اتفاق به بنده مرحمت کنه. حالا یکم هم می خوام بد بگم خب! چی میشه مگه؟
دیشب یک دفعه سرگیجه و گرگیجه و بی حالی و بد حالی اومد سراغم.اصلایه وضعیت بدی بود. سردرد دیوانه کننده ای هم داشتم،دستگاه فشارم نداشتیم تو خونه.خیال کردم فشارم رفته بالا که سردرد گرفتم.کلی ماست به اضافه ی خیارو نعنا درست کردم،خوردم.یه دفعه دیدم زیر چشمام گود رفت و اصلا رنگم بدجور پرید. دیگه گفتم الانه که بیهوش بشم.پا شدیم بریم درمانگاه. حالا آسانسور هم خراب. چه بدبختی ای کشیدیم با آقای همسر که برسیم به پارکینگ.همون زمانی که بارون شدت گرفته بود ما رسیدیم درمانگاه. فشارم رو گرفت و واویلا! شیش بود. دیگه سرم و اینا نوش جان فرمودم و یکم شیرینی جات خوردم تا به حالت نرم برگشتم. بعد  که اومدیم خونه کلی هم سرکوفت و سرزنش نوش جان کردم که مراقب خودم نیستم و دست آخر که ظرفیت سرزنش شنیدنام تکمیل شد. خوابیدم.
این بود غرهای من....

شروع هفته به سبک ما

شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 11:46

چشم باز و بسته می روم داخل کابین. برگ تایپ شده با فونت درشتی می خورد وسط خمیازه ام."آسانسور خراب است". خب حالا پایین رفتنش را یک کاری می کنم اما امان از بالا آمدن.

پله ها را به مرحمت جاذبه با سرعت خوبی پایین می روم. هنوز به در حیاط نرسیده کارشناس رشته تماس می گیرد."کجایی خانم فلانی پس چرا نیومدی؟". می خواهم بگویم خب خواب مانده بودم اما نمی گویم. فقط می گویم میام سریع و قطع می کنم.

تاکسی اول پیرمردی است با چهره ای آشنا. از آن پیرمردها که انگار هزارتا شبیهش را دیده ای. صدای رادیو را بالا می برد.خانمی با صدای طنزآلوده سلام و صبح بخیر می گوید و اینطور ادامه می دهد که "خب نفس که می کشید الحمدالله تو این هوا؟" پیرمرد می گوید "ای خانممم....به زحمت" دو تا مسافر دیگر هنوز خوابند و انگار می دانند ترافیک سنگین حالا حالاها تکان نمی خورد.مرد بغل دستی سرش را روی کیف گذاشته و به خواب عمیقی فرو رفته.پیش خودم می گویم "حتما باید مقصدش را به پیرمرد گفته باشد و بعداینطور شیرین خواب رفته باشد دیگر، هان؟". مسافری که صندلی جلویی نشسته هم هی چرت می رود و از خواب می پرد. طوری که من و آقای راننده مدام نگاهش می کنیم. بنظرم او هم خنده اش گرفته.

سرچهارراه که سوار تاکسی دوم می شوم.مرد راننده زمین تا آسمان توفیر دارد با پیرمرد. عصبانی، با سگرمه هایی که در هم کشیده. خب حتما چیزی هست که اینطور توی فکر و بد عنق شده اول صبحی؟ جز انتظار برای آمدن دیگر مسافرها کاری ندارم  پس شروع می کنم به خیال بافی. می رسم به کرایه خانه ی این ماهشان که لابد تا الآن باید پرداخت می شد و شاید عقب افتاده باشد؟.بعد اما خودش را صاحب خانه فرض می کنم و به شروع ترم جدید می رسم و دخترش که منتظر انتخاب واحد است و احتمالا دانشگاهش هزارجور بامبول در آورده که باید مبلغ زیادی از شهریه را همین ابتدا پرداخت کنند. یا هزار جور خیال دیگر... خیال بافی ها را تا زمانی که  دو مسافر دیگر سوار شوند ادامه می دهم.ازمکالمه شان می شود فهمید رئیس و زیردست هستند.من یاد می گیرم که اگر رئیس و زیر دستی سوار تاکسی شوند رئیس حتما باید جلو بنشیند.

نگهبان دانشگاه طبق معمول تا کارت ها را نبیند اجازه ی ورود نمی دهد.به بوت هایم چپ چپ نگاه می کند،می گوید "شلوار را از کفشت در بیاور".همینطور که دالان منتهی به حیاط دانشگاه را زیر نگاه خشم آلودش طی می کنم جواب می دهم "بنظرتون میشه؟". بلند می گوید "این بار رو فقط اجازه میدم بری داخل ها خانم فلانی". لبخند می زنم از اینکه همیشه فامیلی ام را اشتباه می گوید. این بار اشتباهش را تصحیح نمی کنم.

خانم کارشناس عصبانی است که الاف من شده.چایی اش را هورت می کشد، لیوان را روی میز می گذارد و ماحصل برخوردش با میز شیشه ای صدای نسبتا گوش خراشی می شود توی فضای اتاق .همینطور که تکه ای از بیسکوئیت  را گاز می زند، ازپایین ترین نقطه ی عینک نگاهم می کند.معذرت خواهی می کنم که دیر کردم.سر تکان می دهد.می پرسد دلیل تقاضای مرخصی ام آن هم برای ترم آخر چیست؟ قضیه ی پسر کوچولو را می گویم،اینکه خرداد می افتد به فارغ شدن و امتحان ها را نمی توانم شرکت کنم.چشم هایش را گرد می کند که مگه الآن چند وقته که خرداد زایمانته؟ طوری که انگار بخواهم دروغ بگویم یا یک چیزی توی همین حوالی. می گویم" پنج". همینطور که زل زده به صفحه ی مانیتور می گوید "نشون نمیدی اصلا".می خواهم بگویم "شرمنده ی انتظاراتت شدم،معذرت می خوام" اما خیلی خودم را می خورم که جلوی زبانم را بگیرم.از فکر خبیثانه ام خنده ام میگیرد. گوشه ی لب می گزم.به هوای نخندیدن سرم را برای بیرون آوردن مدارک توی کیف می برم.

توی خوش بینانه ترین حالت ممکن هم امکان ندارد آسانسور طی این سه چهار ساعت تعمیر شده باشد. جزء محالات است.حتی فکرش.

به درب ورودی آپارتمان که می رسم حس فتح بلندترین قله ی دنیا را دارم.چهار تایی هم عق می زنم از شدت نفس کم آوردن. بوت ها را در آورده،در نیاورده پرت می شوم روی کاناپه و به خوراکی های خوشمزه ای که برای پسرک خریده ام می اندیشم.چه خوب که خریدمشان.

 اوممم....حالا کدام یکی را اول بخوریم شکر پنیر مامان؟

پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ساعت 11:11

بچه ها من هستم... فقط خستم... نگرانم نباشید سرفرصت پست می ذارم