X
تبلیغات
زولا

سه‌شنبه 23 خرداد 1396 ساعت 02:09
باید بیام از تولدش بگم....

دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 12:37

می دونید.... امروز وبلاگم، شخصیتِ توت فرنگی و آشناییم با خیلی از شما دو سالش شد. واقعا هرطور حساب می کنم دو سال نمیشه که دارم اینجا می نویسم، اما تاریخ برخلاف این رو نشون میده!

خیلی زود می گذره زمان. چه وضعشه...؟

یک

جمعه 12 خرداد 1396 ساعت 18:00

چندروز دیگر متولد می شوی.

راستش ما که باورمان نمی شود یک سال شده باشد؟. انگار همین دیروز بود که دست های کوچولو و کم توانت را با آن ناخن های بلند توی دست گرفتم.همین دیروز بود که توی صورت پف کرده ات برای اولین بار نگاه کردم و چشمانم پر شد از اشک. چقدر نزدیک است آن شب که از بیمارستان به خانه آمدیم و تا صبح نخوابیدم، چون خیال می کردم باید مراقبت باشم و چشم ازت برندارم که اتفاقی  نیفتد.

پنج روزگی ات اما شروع عاشقی بود.پنج روزگی ات را بخاطر داری؟ همان روز که بردیم از کف پایت خون بگیرند؟. صدای گریه ات با جیغ های بلندت در هم پیچید و قلبم را از جا کند.لرزیدم و درد توی تنم پراکنده شد. راستش را بخواهی پنجمین روز توی آن اطاق  بود که فهمیدم بیشتر از هر فردی روی این کره  ی خاکی، دوستت دارم.

اولین بار که از خواب بیدار شدی و فین فین کردی و من دستپاچه به مامانی ات زنگ زدم و تند تند وضعیتت را شرح دادم و کمک خواستم را به خاطر داری پسرم؟. 

اولین بار که بدنت کمی داغ شد و نمی دانستیم دقیقا  باید چه کاری انجام دهیم. بابایی توی اطاق قدم رو می رفت و من از این سرِ خانه به آن یکی دنبالِ گوشی که توی نِت ببینم تب چند درجه خطرناک است؟. لابد وقتی با آن موهای ژولی پولی به بابایی گفتم سی و هفت و دو خطرناک نیست که ه ه ه ه،کلی بهمان خندیدی وروجکم؟

اولین بار که بالشت را تکیه گاه قرار دادی و خیزِ بلندی برداشتی  و سینه خیز رفتی و بعد ذوق طولانی خیلی کیف داد.

اولین بار که بعد از مدت ها تلاش موفق شدی چهاردست و پا بروی و یک راست سراغ تلویزیون رفتی را دیگر باید خوب به خاطر داشته باشی. انگار مدت ها بود در آرزوی رسیدن به تلویزیونِ خونه ی مامانی این ها بودی و وقتی به وصالش درآمدی از خوشحالی جیغ زدی مامان جان.

اولین دندانت را به یاد می آوری؟ شب بود و داشتیم با کلید برق بازی می کردیم، تو از خاموش و روشن کردنش قهقهه میزدی و من و بابایی ازت فیلم می گرفتیم، وسطِ ذوق های شیرینت،مروارید کوچولوی سفید رنگی روی لثه ی متورمت نگاهم را محو خودش کرد و ما خوشحال ترین سه نفره ی روی زمین شدیم آن شب.

اولین بار که بردمت آتلیه را چطور؟ ناراحت و دلواپس بودیم. گفتیم حالا که کمی چاییده ای لابد نمی خندی و عکس ها کسل و اخم آلوده می شود. چقدر زیبا خندیدی اما و خانم عکاس را بیشتر از ما سرِ ذوق آوردی. چقدر مرد کوچولوی خوبِ مامان بودی آن روز. چه عکس های نابی شد آن عکس ها....

حالا دارد یک سال می شود و هزاران اولین توی زندگی ات و روزهایمان رخ داده. میلیون بار خندیدیم و آن وسط ها معدود دفعاتی هم شاید گریه کردیم. یک سال شد و من بارها خوب بلد نبودم مادری کنم. ببخش که آن اول ها نمی دانستم در مواجهه با اتفاق های تازه ای که تجربه اش نکرده بودم، چه عکس العملی باید نشان دهم. قبول دارم گاهی زیادی آماتور بودم.

ممنون که هستی پسرِ چشم گردم. ممنون که مامان  و بابا را با تمام کم و کاستی هایشان انقدر عمیق و زیبا دوست داری.

پیـــــاز

جمعه 12 خرداد 1396 ساعت 17:08

حدس بزنید خوراکیِ مورد علاقه ی پسرک چیست؟

خیلی خوبه

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 19:00

پسرم وقتی تشنه است  بی وقفه میگه آب بَ..... آب بَ..... آب بَ

بعد که براش آب میارم یه نفس عمیق می کشه و لب هاش رو می چسبونه به لیوان.

تو اون لحظه دلم میخواد توی دستم ورزش بدم واقعا.

....

پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 ساعت 22:41
تهِ وجودم یک چیزی بود که اجازه نمی داد غمگین باشم. بی دلیل غمگینم حالا! کاملا بی دلیل. علتی نیست که بتوان تحلیلش کرد، حرفی نیست که بشود گفت، کسی هم نیست که برایش گفت البته.
نشسته ام به قبل تر های همین نزدیک فکر می کنم،هرچه دنبال دلیل می گردم پیدا نمی کنم.
اوضاع خانه معمولی است، همسرم برای رفاه و آرامش زندگی مان تلاشِ بیست و چعهار ساعتی می کند. پسرم بزرگ تر شده. دلبری می کند.ماما، می می، عمَ، بابا، دَدَ، آبَ و... می گوید و توی دلمان قند آب می کند. با همه ی این ها یک جایی آن اعماقِ دلم خالی است .
راستش یک روز از خواب بیدار شدم و فهمیدم  که چیزی ازم گم شده است، حالا روزهاست،گشته ام و نتوانستم پیدایش کنم. یک خوشحالی از تنم جدا شد و بی قرار شدم. از بی قراری های این شکلیِ نامعلوم، هیچ خوشم نمی آید. اصلا کسی هست که دوست داشته باشد همچین وضعی را؟. معلوم است که نه. مگر دیوانه باشد.
داشتم به پارسال همچین روزهایی که پسرک روزهای آخرِ توی وجودم بودن را می گذراند و من نفس نفس زنان، آخرین های مهمان کوچولو داشتن را فکر می کردم.خوشحالی آمدنش بی اندازه و وصف ناشدنی بود، اما سختی های زیادی هم داشت. تغییر بزرگی که برای درکش باید زیاد قوی می بودم.شب های اول با گریه بیدار می شدم که شیرش بدهم، شب های بعد با نق های توی دلم. شب های بعد تر بی نِق. و رفته رفته با قربان صدقه رفتنِ پسرک. من تغییر کردم.با درکِ عشقش یاد گرفتم که عاشقانه مادری کنم. 
با تمام روزهای خوب و بد، سعی کردم انرژی مثبت م را حفظ کنم. حالا که بیشتر فکر می کنم با تمام سختی های سه نفر شدنمان خوشحال تر از حال حاضرم بودم.
حالا چند روزی است از خواب بیدار شدم و فهمیدم مثل قبل نیستم.حفره ای  توی تنم اجازه نمی دهد خوشحال باشم.