X
تبلیغات
زولا

سه‌شنبه 31 شهریور 1394 ساعت 14:26

رفقای جان...مریم خانم رو به خاطر دارید؟

چندروز هست که فارغ شده. 

گفتم شاید خوب باشه که خبرش رو بهتون بدم. 

وقتی از هر دری... شاید هم دری وری

دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 10:20
فکر می کنم چیزی که من را "خودم" می کند روح ارتجاع پذیرمن است.یک ارتجاع پذیریه بی حدوحصر. متمایل به مثبت ؟یا منفی؟ نمی دانم.زمان هایی هست که کاملا لمس می کنم،اینکه مرز خوشحالی و ناراحتی ام آنقدر باریک است که گاهی دیده نمی شود حتی.اینکه روزهایی در زندگی من باشد که صبحش شاد شاد باشم و شبش غمگین غمگین.خیلی زیاد است.اینکه من  درست در لحظه ی اوج یک قهقهه ی از ته دل،حس کنم الآن است که اشک هایم جاری شود برایم اتفاق تازه ای نیست.
من از"واقعی نبودن " بیزارم.همینی هستم که هستم. همین که در این صفحه می بینید.میان این خطوط.پشت آن پست.با اندک تفاوتی.کلماتی که بعددیگرمن فرمان تایپش رادرحالی متفاوت با آنچه ازمن سراغ داریدبه سرانگشتانم می دهند "چرکنویس" شده اند همیشه.همین باعث می شود که دلم بخواهد بگویم اینجا شعار نمی دهم! ابدا...فقط بیهوده می دانم که بی دلیل کسی را ناراحت کنم، آن هم ناراحت چیزی یا اتفاقی که خودم هم نمی دانم چیست؟ دیوانگی است شاید.اما واقعن نمی دانم...فقط می دانم چندساعت که بگذرد دومرتبه همان قبلی خواهم بود.همان حرف ها را خواهم زد.همان شوخ طبعی ها راخواهم داشت.همان عصبانیت ها.همان لبخندها.همان آینده ها.همان امیدها. یقین دارم که زود برخواهم گشت و همان قبلی ها را دوست خواهم داشت.
همسرم یک بار به من گفت :
- یادت میاد انیمیشن شرک رو که می دیدیم؟ 
آره معلومه که یادمه.
-یادت هست جایی رو که  شرک به خره گفت "دیوا مثل پیازن" ؟
آره خره هم  پرسید "بوگندوان؟"
-شرک چه جوابی داد؟
شرک گفت "دیوا لایه لایه ان".
-تو لایه لایه ای.طوری که هیچوقت نمیشه کشفت کرد.
من دلم نمی خواست دست نیافتنی بودم،دست نیافتنی که نه! همان لایه لایه بهتر است.دلم نمی خواست لایه لایه بودم.اما وقتی به مثال مسخره اش فکر می کنم به این نتیجه می رسم که همچین هم قیاس مع الفارق نبوده.درکمال دم دستی بودن.کلی من و رفتارم و احساساتم  را شامل می شود.کاملا صدق می کند.نه اینکه چندچهره باشم.نه. اما  چیزی بیشتر از آنچه معمول است حرف های نگفته دارم کمی بیشتر از آنچه او هست، یا بقیه ،یا کسانی که می شناسیم.حرف هایی که همیشه برای خودم بوده اند.مانده اند.

این نوشته از آن جایی نشات گرفت که چندوقتی بود میزان حرف هایی که نشر نیافتند به بالاترین حد ممکن رسیده بود.

سهم ما باشد

جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 22:25

رو به درخت همیشه سبز 

شیشه ی باران زده ای


سطر به سطر  خیابان نم گرفته 

نگاه منتظر به راهی


زیر صدای  کوچه ی  غرق سکوت 

ملودی رقص قدم های تند و آهسته ای


آسمان شب بارانی ....و....


بار دیگر وصل... سهم ما باشد...!


برچسب‌ها: توت نویس

کروکودیل عاشق

چهارشنبه 25 شهریور 1394 ساعت 22:16

به سرم زده بود بی سر و صدا کوچ کنم به صفحه ای که اسمم "کروکودیل عاشق" باشد! صفحه ای دور افتاده. ناشناس.اما...نه! من و این وب نان و نمک خورده ایم. اینجا خوب است....دقت کردید با گفتن اسم ،خودم را خلع سلاح کردم؟.خلاص!

چه بسیار غرض ورز مجازی.... بوشلا توت!

وقتی مینا دلتنگ داداش کوچیکه می شود (رمز چهارتایک)

چهارشنبه 25 شهریور 1394 ساعت 16:05
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

ما هرکول نیستیم

سه‌شنبه 24 شهریور 1394 ساعت 10:31
مطلب اول به علت در دست نداشتن مدارک مکفی  Deleted

بعدن نوشت: سارا میگه بیرون اومدن رحم توجیه علمی نداره. یعنی امکان نداره بیرون بیاد.من نمی دونم چون دکتر نیستم.شما اما کماکان هرکول بازی در نیاریدهاااا.مادربزرگم خودتونید (:
بعد تر از بعد نوشت: این رو یادم رفت بگم.یعنی راستش از اول هم دلم نیومد بگم.دختری که این اتفاق واسش افتاد وقتی رفته بود دکتر،(هر دکتری هم نمی تونست مراجعه کنه فقط بخش دولتی.اوضاع مالی خوبی نداشتن زیاد) برای بعد از سیزده بدر بهش وقت عمل داده بودن.همین باعث شده بود زخم دو چندان عفونت کنه. بیست روز تاخیر داشت واسه عمل.
بعدتراز بعد تر از بعد نوشت: این دو سه روز اخیر که داداش کوچیکه عمل کرده من و مامان تمام شماره های گوشی و دفترچه تلفن ها رو بالا پایین کردیم و حال هرکس که می دونستیم کسالت داره را جویا شدیم.انگار تازه فهمیدیم که سلامتی چقدرمهمه.!تازه فهمیدیم کسانی که بیمار تو خونه دارند چقدر  زندگیشون متفاوته!

خدای خوب من

یکشنبه 22 شهریور 1394 ساعت 19:44

مرد کوچک خانه،ته تغاری،کلی همه ی مان را نگران  کردی بی انصاف.انتظار باز آمدنت پشت اتاق عمل سخت تر از سخت تر از سخت بود.دیر گذشت.بد گذشت.تلخ گذشت.اما خب...گذشت!.

قول می دهم انتقام امروز و اشک هایی که دو ساعت تمام برایت ریختم را با ماچی آغشته به  یک گاز اساسی ازت بگیرم.از همان آبدار ها که بدت می آمد.داداش کوچیکه ی  لاغروی مو طلایی من،زود خوب شو!

سر شب نوشت:مامان در حالی که  لیوان آبمیوه  را داخل سینی می گذارد سرش را از روی کانتر سمت هال می آورد، چهره اش را شبیه خاله های برنامه کودک می کند،خیلی کشدار می گوید "نازدووووونه".نزدیک من دراز کشیده با دم و دستگاهی که بهش وصل است.طوری جوش می آورد که در عرض چندثانیه گونه های سفیدش سرخه سرخ می شود. آنقدر که کم مانده بخیه هاش از هم جدا شود! با غیظ می گوید "من دختر نیستم مامان خانممممم.اه". مامان بی توجه به او طوری که خیلی ملموس است که باز هم دارد لوسش می کند اینطور جواب می دهد که " دختر نیستی مامانم، اما نازدونه ی من که هستی". فقط می گوید هوووف!.بهش چشمک می زنم که یعنی مقاومت بی فایده است. داداش بزرگه  حرفم را تایید می کند.

وقتی بوی ماه مدرسه آمد باز (رمز چهارتا یک)

جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 10:28
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

وقتی ژنتیک ناک اوت می شود

سه‌شنبه 17 شهریور 1394 ساعت 17:17
دیروز ظهر رفته بودیم خانه ی دوستِ مادرم.دخترش هم دوست من است.خیلی صمیمی که نه اما خب دوستیم.چندسالی از من بزرگ تر است.باردار بود و تازگی فارغ شده.قرار گذاشتیم بیاد خانه ی مادرش که هم خودش و هم دخترش را ببینیم.
دختر بچه ی نازی بود.خیلی شبیه به پدرش بود.بهتر است بگویم کپی بود اصلن.چشم هاش اما نه! یک رنگ خاص بود.یک رنگ خیلی زیبا.من مثلِ رنگ چشم هایش را خیلی کم دیده ام.شاید هم اصلن ندیده ام حتی.بحثِ چشم های این دختر کوچولو بود.بحثِ اینکه در خانواده ی مادری و پدری اش و تا جایی که خودشان می دانند و از چهره ی آبا و اجدادشان شنیده اند،کسی نبوده که همچین رنگ چشمی داشته باشد.تلفیقی هم نبود.به شوخی به مامان می گفتم "این کوچولو چقدر خوش شانسه.پدرِ من چشم هاش آبیِ خوشرنگ بود اونوقت من عرضه نکردم حتی یکم تُنِ رنگ ازش به ارث ببرم.حالا آبیِ اون رنگی نه، حتی آبیِ پررنگ هم نشدچشمهام،اون وقت این فسقلی از هیچ، همچین چشمِ خوش رنگی شکار کرده واسه خودش".مادر هم می گفت همین را بگو دخترِ بی دست و پا!بعدهم  آب می شدم از خجالت .
داشتم فکر می کردم من مونتاژ نصف به نصفِ مامان بابا هستم.درست نصف به نصف!.اینکه همه چیز باید سرجای خودش باشد از بابا به من رسید.یک وسواسِ زیر پوستی.ریلکسی و آرامشِ مادر نرسید هیچوقت.اینکه ریه ی مادر کمی مشکل دارد به من رسید ریه ی سالمِ پدر نرسید امّا.انقدرها هم بدشانس نبودم حداقل سفیدیِ پوستِ بابا رسید.اندام مادر رسید.حالت چشمانِ مادر رسید.لبخندِ پدر رسید.همه ی این ها نرسید و رسید.اما هرکس به من  رسید، گفت شبیه کی هستی تو؟
بدم می آمد از این آدم ها که از یک دختر بچه همچین سوالی می پرسیدند!چرا نمی دانستندشاید توت بچه  ی ابلهی مثل من  تا صبح گریه کند. که نکند پدرومادرش،پدرو مادرِ واقعی اش نباشند! بدم می آمد.
بگذریم...... چشم های خوش رنگی داشت.

اینا وقت ندارن

سه‌شنبه 17 شهریور 1394 ساعت 15:28

یه کسانی هم بودن که مدام اومدن پست گذاشتن،کامنت دونیه پستشون هم فعال بود.هرکی هم رد شد کامنت گذاشت خب.اما هیچ جوابی واسه نظرات خواننده هاشون ننوشتن.حتی جواب سوال هاشون رو هم ندادن.همه رو همونطور دست نخورده تایید کردن که یه وقت فابریکش بهم نریزه.آدم در مواجهه با این بزرگوارها همچین حس خود بیکار پنداری و ایشون شاخص دیداری بهش دست میده،یک جورهایی احساس می کنه با پرزیدنت امریکا قراره گفت و گو کنه و خودش نمی دونه!.یکی نیست به ایشون بگه ،ببند خب اون کامنت دونی رو! غیر فعالش کن.یا اصلا تایید نکن.واسه خودت نگهشون دار.

+اینارو کاری باهاشون نداشته باشیدها.اینا وقتشون پره.اینا مهمن.اینا....هیچی!

یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 09:13

دوستان جان.رمز پست قبل کنار عنوانش، داخل پرانتز نوشته شده...بله همونجا !

وقتی یک شاخه گل معجزه می کند!(رمز چهار تا یک)

شنبه 14 شهریور 1394 ساعت 11:37
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

وقتی privacy در خانه ما معنا ندارد!

چهارشنبه 11 شهریور 1394 ساعت 22:29
دو شب پیش که طوفان شد من حیاطِ خانه ی مامان اینا بودم.برای خودم خلوت دل انگیزی محیا کرده بودم که آن گردباد سهمگینه آمد.تا بیایم خودم را به پناهگاه که راه پله بود برسانم،قشنگ دو سه مشت خاک بعلاوه ی هوای کثیف و مسخره نشست انتهای حلقم.حالا دو روز و یک شب است که به شدت مریضم.شما که غریبه نیستید، فوبیای آمپول هم اجازه ی مراجعت به دکتر را نمی دهد.در نتیجه منم وعطسه های وقت نشناس و آبریزشِ بینی و گلویی که عملن به صحرای آفریقا تبدیل شده است وتنی  رنجور و بی رمق که به شدت درد می کند.یک همچین آش ولاشی هستم الآن. همسر هم نیست.با دوست خوبم هم شکرآب شدیم.دلم هم عجیب گرفته.الان مقدار متنابهی انرژی منفی دریافت کردید یا بیشتر منتقل کنم؟.می خواید بیشتر بگم؟ تعارف نکنیدها.خب؟
میگم اصلن مطلب اصلی که می خواستم بگم.چی بود؟...آها!دو روز پیش دفتر خاطراتم را....نه! نمی شود گفت دفتر خاطرات.روزنگار هم که نمی شود اسمش را گذاشت.چی بگم؟. بی خیال همان دفتر خالی.
دفترم را گذاشتم پشت آیینه ی میز آرایش.رفتم دوش بگیرم.اما وقتی آمدم بیرون با صحنه ی دردناکی مواجه شدم.من با دو چشم خویشتن دیدم که همسر تا نزدیکی های خشتک فرو رفته توی نوشته هایم.آنقدر غرق مکتوبی جات عیال بودکه متوجه حضور خودش نشد.به همین خاطر یک سرفه ی مصنوعی زدم که سر از خشتک برآورد.همین که من را دید،فیکس پنجاه و پنج سانت از روی تخت پرید بالا.فکر می کنم خودش حس کرد که عصبانیتم از حد نرمال بیشتر است.در همین راستا چشم هاش شبیه گربه ی شرک شد.دوتا گردالیه بزرگه مظلوم زل زد به چشمانم.یک طوری نگاه می کرد  که یعنی "غلط کردم،توروخدا منو نخور".بی توجه به برق نگاهش جیغ بنفشی زدم .شدتش آن قدری بود که هنوز هم  ارتعاش تارهای صوتی ام متوقف نشده باشد.پریدم دفتر را ازش گرفتم و چندتا حرف درشت هم بهش زدم .شما ندیده اید اما توت عصبانی،یک اژدهای مهار نشدنی است.تنها تفاوتش با اژدها این است که آتش  از دهانش بیرون نمی زند.که با پشتکار بیشتر این یکی هم محقق خواهد شد.
اما ازشوخی گذشته خیلی حرکت ناجوانمردانه ای بود.حالا که اینطوری شد،اصلن هم پشیمان نیستم که اسمش  را گلابی گذاشتم.بعله!
هیچی دیگه!دو روز بود باهاش صحبت نمی کردم.آشپزخانه هم تا ظهرهمین امروز پلمپ  کرده بودم.امروز در حالی که با خودش حرف می زد.شعری که  یک گوشه از دفترم نوشته بودم را  هم پررو پررو زمزمه می کرد.حس کردم اصلن قصد اصلاح شدن ندارد.تصمیم گرفتم چندوقتی به قهر ادامه بدم.همانطور سوت زنان و آواز خوانان رفت برای خودش کته بار گذاشت از آن طرف هم به قول خودش جوج سیخ زد.یعنی اصلن فکر نمی کرد که من چقدر از کارش ناراحتم.یک هو آمد تو گفت"توت خیلی خوب می نویسی ها..!".نیم خیز شدم که بلند شم بزنم از وسط دو نیمش کنم.امانتوانستم چون بدنم درد می کرد.چرا متوجه نیست که آن دفتر تمام privacy من بود؟.
کته ای که گذاشت شفته شد و دل من بسیاااار مشعوف.
راستی یک با ر هم  سالیان نه چندان دور دا داش بزرگه یکی از این دفتر هایم را خوانده بود. و تا مدت ها سوژه ای بودم برای خودم.لپ مطلب اینکه  دور از جون شما ذکور این حوالی بسیااارفضول تشریف دارند.

من نه منم، نه من منم!

سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 19:33
مَنی هست.نه آنی که در نگاهِ اول می بینی.نه! همانی که همیشه از وابستگی گریزان بود. منی که زود طعمِ جدایی را چشید.
دل بستگی هایی که رفتند.یکی خانه اش عوض شد.یکی مدرسه اش.یکی چمدان در دست راهیِ دوردست ها شد.یکی...یکی...یکی...آن قدر یک ها که به هیچ رسید! 
منی که هربار بیشتر از قبل فهمید، چه بی اندازه ترسِ از وداع درونش تلمبار شده است.شاید روزهایی که عمو رفت بیشترفهمید،تا آن جایی بیشتر فهمید که یقین پیدا کرد واهمه ی از دست دادن عنصر اَزلیِ وجودش بوده.می داندکه تا همیشه هم خواهدماند!
توی جغرافیای کوچکش آدم ها هستند و نیستند!حضور دارند وحضور ندارند.یا آشنا می شود و ادامه می دهد و تا انتهامی ماند.یانمی خواهد و ادامه نمی دهد و نمی ماند.من از دوری بیزار است.! از فاصله، از نبودن!از ماندنی که ترک کردن درپیش داشته باشد!من زود دل می دهد. زود می شکند. زود دلتنگ می شود.من آن قدر ها که فکر می کنی قوی نیست. من از صبح هزار بار خواست بگوید،نگذار این فاصله بینمان رخنه کند.من از صبح هزار بار خواست بگوید مَنِ واقعی این که می بینی نیست.خواست بگوید"می شود بمانی بی معرفت؟"

سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 12:49
تولدت مبارک موژان 

وقتی همیشه در صحنه حضور داریم!

شنبه 7 شهریور 1394 ساعت 09:20
پنج شنبه رفتیم  به آقای موتور سوار سری بزنیم.از آنجا هم سرِ اتول را کج کردیم سمتِ یکی از این پارک های شرق.ملت شانه به شانه ی هم جلوس فرموده بودند.ما هم  به زحمت یک  متر جا یافتیم  و اتراق کردیم.غُلغُله ای بود برای خودش.همینطور تنقلات بلع می کردیم و حظ می بردیم و از دی اکسید کربنِ سرشارِ هوای آلوده استفاده ی بهینه به عمل می آوردیم.و خوش می گذشت خلاصه.امّا.....! از آنجایی که هرجا ما باشیم حادثه دقیقن همانجاست.
یک خانم عصبانی آمد از خانواده ای که نزدیکمان بودند با یک حالت مستاصل و ناراحت گوشی موبایل خواست تا زنگی بزند.در حین مکالمه صدایش آنقدر رسا و فاصله اش با جایی که نشسته بودیم آنقدر کم بود که متوجه شویم  دارد به کسی می توپد و فحش می دهد.
چهل دقیقه ای گذشته بود.من و گلابی  دیگر داشتیم از  پوزیشن لاوگونه مان فاصله می گرفتیم، و از  خوش و بش به سمتِ جرو بحث تغییر مسیر می دادیم .بهش می گفتم که چرا مثل یک شهروندِ گوگولی مگولی آسّه نمی روی آسّه بیایی؟. اگر مردِ موتورسوار چیزیش می شد،چه کار بایدمی کردیم؟ و این ها،راستش داشتم غُرهایی که انباشته بودم را پیاده می کردم روی اعصابش.بیشتر از این نمی توانستم این بارِ جان کاه را به دوش بکشم و  کاراکترِ همسر نمونه را ایفا کنم.وقت انتقام گرفتن فرا رسیده بود.فقط شانسی که آورد این بود که آن خانمی که از خانواده بغلی گوشی گرفت  این بار داشت با یک آقای کچل جروبحث می کرد.بهتر است بگویم دعوا می کردند. آن هم چه دعوایی.سعی می کردیم اهمیت ندهیم و حواسمان به جروبحث زیرپوستیِ خودمان باشد و بنا را بر اینکه بحث خانوادگیست بگذاریم. اما همینطور تنشِ بینشان داشت شدّت می گرفت.
زن آنقدر عصبانی بود که چادرش را جلوی مرد تکه تکه می کرد.داد می زد سرش.هوار می کشید.کسی نمی دانست چه کار باید کند؟ آخر زن و شوهر بودند.رو به روی پار یک پل بود. زن دویید سمت خیابان، من خیال کردم می خواهد خودش را زیر ماشین بیندازد اما رفت بالای پل ایستاد.مرد هم هی می گفت "وایسا" و  پشت سرش می دوید،از آن طرف ماشین های  پلیس و آتش نشانی که ایستگاهشان نزدیک بود از راه رسیدند.به ثانیه نکشیده بود که جماعتِ مستقر در پارک بصورتِ خودجوش بساطشان را جمع کرده زیرِ پل سُکنی گزیدند.دهان به دهان می چرخید که زن برگِ صیغه نامه ای را از جیبِ شوهرش پیدا کرده.مردم با چنان شوقِ وصف ناشدنی ای این کشفیات را برای هم می گفتند که خدا می داند. وهمینطور  سفت وسخت منتظر ادامه ی فیلمِ سینمایی شان ایستاده بودند.
پل خیلی از زمین فاصله نداشت.حرف هایی که زن و مردبافریاد به هم می گفتند بین جمعیت وول می خورد.تا این ها شروع می کردند به داد و بیداد همهمه های سر به فلک کشیده ی تماشاگرها به صورت اتومات به سکوت بدل می شد که مبادایک وقت سعادتِ شنیدنِ حتی یک کلمه اش را از دست بدهند.
زن می گفت "مگه نگفتی دوستم داری؟ مگه تو بهم قول نداده بودی؟ مگه قول ندادییییی؟". جماعت خیلی  ریتمیک و یک صدا  می گفتند:"چرا چرا قول داده بود... چرا چرا قول داده بود" (بخدا عین حقیقت را دارم برایتان بازگو می کنم). بعد هم دست و جیغ و هوراااا. یک با ردیگر هم مرد به زن گفت: فکر کن  اگه خودت را بیندازی پایین بعد بیفتی رو ی یک ماشینِ دیگر، دو نفر آدمِ بی گناه غیر از خودت  را هم به کشتن می دهی. تو را به خدا از خرِ شیطون پیاده شو بیا بریم.زن هم با گریه می گفت لعنتی به این فکر نمی کنی که شاید برم زیرِ کامیون نه؟ نهههه؟بعد هم با گریه فریاد می زد.
بعد از دقایقی به زحمت زن را از روی پل پایین آوردند.حالش خوب نبود،نمی توانست روی پاهایش بایستد.کشان کشان بردند سمتِ آمبولانس. ملّت هم کماکان  دست و جیغ و سوت بلبلی می زدند. از یک نفر هم شنیدم که می گفت نمی خواست خودش را بیندازد ما را هم الّاف کرده بود.
راستی یادم رفت بگویم جمعیت که پراکنده شدند زمین  پر شده بود از پوست تخمه هایی که حینِ تماشای فیلم شکسته بودند.تعجب کرده بودم که آخر اینقدر پوست تخمه؟ یکباره یادم آمد که چقدر از  یادبرده بودم  ما ملتِ "همیشه در صحنه ای" هستیم. یادم آمد که یادم رفته بود صحنه های اعدام در ملا عامی که از شب قبلش می رویم بلیط رِزِرو می کنیم. نکند یک وقت لذتِ  تماشای لحظاتِ پایانیِ عمرِ یک "انسان" را  از کف بدهیم.

+محض توضیح نوشت:اینکه کاری که از آن خانم در حین عصبانیت سر زد درست بود یا غلط، به من ارتباطی ندارد.چون جای ایشان نبودم.اما جای ملت که هستم .یکی از همین مردم که هستم.

پنج‌شنبه 5 شهریور 1394 ساعت 12:34

پستی که حذف شد را ادامه ی پست قبل گذاشتم

چرا گاز میدی؟

چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت 16:55

اونروز بهش گفتم توروخدا آهسته تر برو.یعنی همیشه بهش میگم.همیشه و همیشه.مدام تکرار می کنم که بخدا وقت بسیاره چند دقیقه دیر تر برسیم مشکلی پیش نمیاد.هی یاد عمو می افتم که همین کارها،همین رعایت نکردنا ازمون گرفتش.هی چشم الکی تحویلم میده.یک ساعت بود گوشیش در دسترس نبود.یک ساعت بود از نگرانی داشتم می مردم.الآن زنگ زده با یه صدای مظلومانه که تهش ترسه بهم میگه هول نکنی ها! نترسی ها!من خوبم. اما....زدم به یه موتوری.آوردمش بیمارستان.

سه ساعت و نیم  بعد نوشت:رفتم جایی که تصادف شده بود رو دیدم.حال تهوع بهم دست داد.پر از خون...مرد موتورسوار هم بیمارستانه.سرش خورده به زمین.امیدوارم اتفاق بدی نیفته.+دلم آشوبه دوستان.

فردا نوشت:به اصرار های مکررش که "نیا لازم نیست" بود، توجهی نکردم.رفتم بیمارستان.همیشه اورژانس را با چشم نیمه باز و بسته طی می کنم.آخر من هیچ وقت نتوانستم به زخم های دیگران نگاه کنم و گریه ام نگیرد.

مردی که روی تخت بود ملیّت ایرانی نداشت،از مهاجرهای کشور افغانستان بود.نیمه هشیار بود.یک جایی از سرش را بسته بودند. اما به پاو دستش هنوز آن چنان که باید رسیدگی نکرده بودند. تا وقتی برسم هرچه دعا بلد بودم ازگوشه کنارِ ذهنم پیدا کرده بودم،بر زبان  آورده بودم .خوانده بودم.اشک ریخته بودم.تازه اینکه بین راه هم رفتم محل تصادف رادیدم دیگر بماند،که خون بود و خون.که چقدر ترسیدم.

همسرم ایستاده بود یک گوشه.یک پایش را زده بود به دیوار.حالش از مرد موتورسوار بدتر اگر نبود بهتر هم نبود.رنگ صورتش به زردی می رفت.سوییچ را از استرس تکان می داد.من را که دید یک طوری شد.گفت "اینطوری به حرفم گوش می کنی من که گفتم لازم نیست بیای؟". تا آمدم جواب بدم یک خانم کوتاه قد  و نسبتن چاق پرید بینمان. بی درنگ شروع کرد به ناله و نفرین.رو به همسرم  گفت" تو زدی؟ خدا ازت نگذره.انشالا خیر نبینی.و چه و چه" همینطوری برای خودش داشت نفرینمان می کرد،تنم از حرف هایی که می زد به رعشه افتاده بود.آقایی که صاحب کارِ مرد بود آمد سمت آن خانم، باهاش صحبت کرد.زن کمی آرام شد.همسرم تمام مدت سرش را انداخته بود پایین.مدام روی پیشانی اش قطراتِ عرق می نشست.از کیفم یک دستمال دادم صورتش را پاک کند.گفت "خوب کردی به بابااینا نگفتی نمی خوام کسی نگران بشه".داشتیم صحبت می کردیم که خانم ِ مرد موتورسوار دوباره آمد سمتمان.این بار مثل قبل نبود.گفت"من معذرت می خوام.آقا وحید گفتن تقصیر شوهر من بوده داشته خیابون رو یک طرفه می اومده.".بعد هم رفت سمت شوهرش. خیالم کمی راحت تر و جو متشنج کمی آرام تر شد.

دست شوهرش را توی دست گرفته بود.آرام اشک می ریخت.همینطور که با گوشه ی چادر چشم های خیسش را پاک می کرد، نزدیک گوش مرد یک چیزهایی زمزمه می کرد.

صاحب کار مرد و همسرم رفتند به کارهایش رسیدگی کنند.من وآن خانم هم ماندیم توی راهرو کنار تختِ مرد.از نظرِ امکانات، بیمارستان خوبی نبود.آمبولانسِ نزدیک محل تصادف برده بودشان آن جا.اما خب دیگر چاره ای نبود.به خانمش هم گفتیم ببریم یک بیمارستان دیگر پذیرشش کنیم قبول نکرد. گفت پولش را نداریم.گفتم ما هزینه اش را می دیم.قبول نکرد.گفت تقصیر شما نبوده.

خانمش ایرانی بود.ته لهجه ی شمالی هم داشت.می گفت ما غیر از هم کسی رانداریم.اگر او برود... این را که می گفت چشم هایش پرِ از اشک می شد.بعد باز ادامه می داد که اگر زبانم لال او هم مثل خانواده ام من را تنها بگذارد،دیگرکسی را توی این دنیا نخواهم داشت.هیچ کس!.آن وقت به کجا باید پناه ببرم.

نمی دانستم چه بگویم فقط معذرت می خواستم،می گفت شما مقصر نیستید.آری مقصر نبودیم اما هرچه بود یک سرِ حادثه که بودیم.گفت " خدا منو بکشه!من داشتم تلفنی باهاش صحبت می کردم که یک دفعه قطع شد."  گفتم "روی موتور!بدون کلاه ایمنی!خیابانِ یک طرفه! صحبت کردن با تلفن! آخه مگه جونِ آدم شوخی برمی داره؟ کاش هردوشون بیشتر رعایت می کردن.بیشتر احتیاط می کردن".

مرد کم کم داشت هشیار می شد.تخت کنارِ راهرو بود.جا نبود.اورژانس پر بود از آدم های مصدوم.کسی حواسش به ما نبود.!! رفتیم بهشان گفتیم که دارد چشم هایش را باز می کند.قبل از آن هم کاملن بیهوش نبود.اما داشت زیر لب چیزهایی مثل هذیان می گفت.زن دویید سمتش باز دستش را توی دست گرفت. نمی دانم چی به هم می گفتند اما صورت هایشان کمی خوش حال بود.مرد محکم دستش را می فشرد.حضور آن خانمِ  ایرانی  کنار یک مردِ افغانستانی و علاقه ای که آشکار بود، خط کشیده بود روی تمامِ باید ها و نباید های فرو شده توی مغزم.حس کردم که چقدر نژاد پرست بوده ام تمام عمر!

دکتر آمد معاینه اش کرد،گفت عکس ها نشان می دهد که  روی جمجمه اش خطی هست.باید تا شب بماند که یک وقت طوریش نشود. تا وقتی که اطمینان پیداکنیم سرش آسیب ندیده است.

همان موقع ها بود که همسرم و صاحب کارِ مرد هم آمدند.قرار شد چند ساعت باشد.و اگر علایم حیاتی اش مشکلی نداشت.برود خانه. چون جراحتِ عمیقِ دیگری نداشت فقط شکستگی بود که گچ گرفته بودند.

رضایت دادند که ما برگردیم و سه ساعت بعد دومرتبه برای ترخیص یا بستری شدنش بیاییم.

آمدیم خانه.سه ساعت!!.مدام فکر می کردم که اگر یک سی سی خون توی مغز آن مرد جا به جا شود.اصلن اینطور در نظر بگیریم که ما هم مقصر نباشیم. از آن به بعدش را چطور زندگی کنیم؟.سخت است .خیلی سخت.همسرم دراز کشیده بود.استرس اجازه نمی داد حرفی بزند.من هم کم از او نبودم.هرچه که بودگذشت.

سه ساعت بعد رفتیم بیمارستان.با التهابی کشنده.وقتی شنیدیم اتفاقِ بدی نیفتاده توی آن مدت،خیلی خوشحال شدیم. اما دکتر گفت دو روز دیگر دومرتبه باید بیاید که معاینه شود.

وقتی هزینه را دادیم صندوق و برگ ترخیص را گرفتیم یک نفس عمیق کشیدم.ماشین همراهمان بود.چون مرد مدارک هویتی نداشته و موتور هم به نام خودش نبوده.همان ابتدا از همسرم خواهش کرده بود با هم رضایت بدهند که ماشین و موتور پارکینگ نرود.

بردیم رساندیم خانه ی شان.همسرم بهشان کمک کرد که پیاده شوند. اصرار کردند که برویم داخل.ما هم که خدای چتر شدن.تا در را باز کرد.قبض گاز افتاد وسط حیاط،زن همانطور که داشت چادرش را تا می کرد با لهجه ی شیرینش گفت"چه خبره مگه؟دوازده هزار تومن!! پول خونِ پدرشون رو گذاشتن روش؟گران شده همه چی! گران".

حواس من پرتِ حیاط بود.پیش آجرهای سی سال ساخت.کنارِ درخت انگور... شرمنده ی لطفِ خدا !

سه‌شنبه 3 شهریور 1394 ساعت 14:32

آهااااای

نگارِ وبلاگِ دردِ دل های یک زن متاهل

 صدامو داری؟

  یه خبر از خودت بده .نگرانتم دختر

خیلی زیاد

وقتی کار عار نیست! اما دروغ چرا

دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 11:32
نمی دانم چه صیغه ایست؟ توی بعضی از این تاکسی ها که می نشینی ،تا رسیدن به مقصد یک فیلمِ سینمایی زنده ی بدون بلیط را باید تماشا کنی.
سکانس اول مراسم معارفه ی یک آقای راننده ی خرپول روزگار است.که تو را فقط بعنوان مسافر بین راهی و خالی نبودن عریضه سوار کرده .محض تنوع و عوض شدن آب و هوا ولا غیر.
سکانس دوم بدین منوال است که مدام زنگ بزند به شهرام و بهرام و ممّد وغیره وذلک و بگوید آن ماشین سفیده را فروختی؟من دارم میرم امضای آن یکی طرف را بگیرم تا برمی گردم برای نهار بگو حسن برود کوبیده بگیرد بدون چلو.آن شاسی بلند را هم فلان کن .لگن آن یارو را هم زنگ بزن بیاورند بگذارند گوشه ی نمایشگاه ببینیم چطوری آبش کنیم !تازه  زیر دست های بعضی هاشان هم  توی گمرک  دارند جنس ترخیص می کنند آخر پنج شش تا اسکانیا را با بارش یک جا خریده اند.همه هم جنس تُرکِ اصل.فقط نمی دانم  با این صغر ی کبری هایی که پشت تلفن چیدن می نمایند، این کولرِ ماشین را چرا روشن نمی کنند؟
سکانس پایانی هم مصادف با رسیدن به مقصداست. همان وقتی که مقداری بیشتر از راننده های متین و موقر دیگر که خالی نمی بندند و کولر را هم روشن می گذارند ازت  کرایه دریافت می کنند.طبیعتن پول خرد هم ندارند دیگر.تقصیری هم ندارند، کارشان  این نیست آخر!  و  باید حلالشان کنی بابت پس ندادنِ باقیِ پول.
و این گونه است که تو می مانی و یک ذهن درگیر و یک پایانِ بازِمبهم. ویک سوال که آخه دروغ چرا؟