X
تبلیغات
رایتل

برای پسرم

جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت 23:37
به امیدِ آینده ای بهتر، به امیدواری رای دادم مامان جان.

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 17:43

تتلو چی میگه این وسط

گوجه گیلاسی چیست؟

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 19:03
وی علاقه ی زیادی به ابزار و وسایل الکتریکی از خود نشان می دهد.قرار گاهش پشتِ میز تلویزیونِ خانه ی مادربزرگه اش است.از مهارت های یدی اش می توان به شکستن بلوریجات و کوبیدن، روی سطح خارجی هر جسم شیشه ای و بعضا فلزی و درآوردن صداهای گوش خراش اشاره کرد. 
نانای جزء لاینفک وجود ایشان بوده و از هر فرصتی ائم از تعویض، شست و شو، غذا خوردن، لباس پوشیدن و.... استفاده کرده، قر می دهد.
از دیگر ویژگی های وی، دندان های تیزش است. شخص مذکور از هر فرصتی برای گاز گرفتن بهره برده، اشکتان را در می آورد. یکی از شاخص ترین توانایی هایش گریه الکی است. گریه الکی در مواقع ضروری استفاده می شود، برای مثال وقتی از کاری منع می شود و وسیله ای ازش گرفته می شود گریه الکی سر می دهد.یا وقتی آقای پدر از بازی کردن باهاش بیهوش می شود نیز همینطور.
وی آدمِ خونه زندگی نبوده و به طبیعت گردی میل زیادی داشته و بعد از ساعت ها بیرون گردی از به خانه آمدن به طرز فجیع امتناع می کند تا جایی که به محض دیدن درب پارکینگ جیغ هایش را توی محیط می پراکند.
از دیدگاه ایشان بدن مادر یک چیزی است که باید گازش گرفت. فین ها را روش پاک کرد و باز هم گازش گرفت. و بدن پدر نیز جسمی سفت است که باید با ناخن خنجش انداخت و اگر جدا نشد با دندان گرفت و تکه تکه اش کرد.
از نظر وی... دایی ها اصولا فقط بَرَنده یشان به دَدَ بوده و استفاده ی دیگری ندارند.مادربزرگه شخصی جهت لوس کردن خود و پدر بزرگه فردی است که نباید اجازه ی خواب به او داد.

دلم خواست کاری کنم....

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 18:12

یکی از سخت ترین موقعیت هایی که یک آدم می تونه توش گیر بیفته، این هست که یک، یا چند نفر منتظرِ شنیدنِ خبری خوش به واسطه ی او باشن.

سخت ترین لحظه اون جایی هست که باید خبر رو بدی، اما چیزی نیست که شنونده ات انتظارش رو داشت....

درسته که تو هیچ تقصیری نداری و فقط یک شخصِ سوم هستی که رسوندن خبر به عهده اش هست، اما باز هم خیلی انرژی ازت می گیره و خیلی اذیت میشی.


پ.ن: "ق"

این چند روز

شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 12:02

زانوم درد می کنه. بدجوری. اگر روی مبل ننشینم بلند شدن خیلی سخت خواهد بود. 

به تازگی از مریضی رها شدیم. من و پسرم. امسال خودم رو چشم زدم. اول سال گفتم سرماخوردگی امسالم رو گرفتم و تا پایان سال آسوده ام دیگه. غافل از اینکه به ماه نکشیده بدترش سراغم خواهد اومد. این بار بر خلاف رعایت کردنم، پسرم هم مریض شد. کار به جایی رسید که مامان اومدن دو سه روز ازمون تیمارداری کردن. بیماری از طرفی و زانو درد از طرف دیگه. 

باید به دکتر یک سری بزنم.... بنظرم من برعکس دنیا آمدم. آخه زانو درد تا جایی که خاطرم بود برای سنین بالاتر بود. حالا از اقبال خوش من....

بگذریم!

روزهای سخت گذشت! ما باز سالم شدیم.البته زانو درد که همچنان با قدرت سرجای خودش هست و اذیت می کنه رو فاکتور گرفتم.


موهای گوجه گیلاسیِ ماجرا رو کوتاه کردیم. نی نی بود، مرد شد. روزای اول وقتی شیر می خورد احساس غریبی داشتم. تا چهره ی جدیدش برام جا بیفته یکم زمان میبره. مدام بهش میگم شماااا؟

گوش هاش رو بعد از تقریبا یک سال داریم می بینیم. آخه زیر موها پنهان شده بود :)

و دیگه اینکه... اومممم... مامان دیشب کوفته تبریزی درست کرده بودن و من به معنای واقعی کلمه خودم رو خفه کردم از خوردنش،طوری که نصفه شب با درد قفسه سینه بیدار شدم. فکر کنم چون ظرفیت معدم تکمیل بود، غذاها وارد قلبم شده بودن.


شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 01:25
چقدر بد که بین بد و بدتر باید انتخاب کرد. 
چقدر تلخ که خوب و عالی، عملا  وجود  نداشته باشه.

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 13:58

موهاش رو زدیم.

شنبه 16 اردیبهشت 1396 ساعت 05:15

 توی ساختمان های زهوار در رفته ی این شهر،میانِ شراره های آتش خاکستر می شویم.

سیل می آید و غسلِ میتمان می دهد.

ما  زیرِ هزارو دویست متر خاکِ این خاک دفن می شویم.

بابا جان...خودم را می گویم

پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت 02:33

یک زمان هایی به قدری از خودِ واقعیش دور می شود که با خدا هم بنای ناسازگاری می گذارد.


حالا هیچوقت ریمل روی مژه هایش نیست.درست وقتی بعد از سیصد سال توی تاریکی اشک می ریزد باید یک من مالیده باشد و  بعد از دیدن خودش در آئینه ی روشویی، وحشت کند؟


متنفرم از این یک وقت ها که معلوم نیست چه مرگِ آدم است و تصادفا باران هم می بارد...


چطور میشه حرفِ نزده ای رو به کسی زد که هیچ راهِ ارتباطی ای باهاش نداری؟


پ.ن: اووووم..... خبببب..... مسلما هیچ طور!

ورونیکا تصمیم می گیرد خودش را بکشد

سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 ساعت 21:43

خوابم نمی آمد.

همسرم انگار به خلسه فرو رفته بود. آنقدر عمیق خوابیده بود که متوجه بیدار بودن من نشد. حس نکرد روی تخت نشسته ام و مدام ورجه وورجه میکنم.

سرم را برگرداندم.چقدر غریب بود که تازگی ها روی تخت خودش میخوابانمش.

 از شدت بیماری بی رمق خوابیده بود.

دلم سوخت. آهسته آه کشیدم. خواستم خوب باشد. خوب باشد و من هزاربار بد باشم. بمیرم اصلا...! معامله ی عادلانه ایست.

توریِ بالای تختش را کنار زدم. مثل فرشته کوچولوی از رنگ و رو رفته ای مچاله شده بود گوشه ی تشک. وقتی خواب است دلم می خواهد بیدار باشد. وقتی بیدار است و نای دنبالش دویدن به این طرف و آن طرف را ندارم هم،دلم می خواهد خواب باشد. 

گوشه ی تشک قلمبه شده و بود و می خواست اشکم را در بیاورد.بوسیدمش. دست روی گونه اش کشیدم.آرام نوازشش کردم.

قهوه ساختم.تلخ تلخ تلخ...

صندلی ام که پدر خریده بود، گذاشتم کنار پنجره ی آشپزخانه و پرده را کنار زدم. هالوژن ساختمان روبه رو خیابان را روشن کرده بود. بیشتر از چراغ برقِ خیابان. نور نقره ای رنگ.

پیرمرد نحیفی با جاروی بلند، خِش خِش، روی آسفالت می کشید.

صدای ماشین هایی که تند و تند از خیابان می گذشتند پشت زمینه ی خش خشِ جارو بود. ریتمِ خوبی داشت....  

ویژژژ.... خش خش.... و لالاییِ نسیم!

پیرمرد کمی خش خش می کرد و وقتی خسته میشد می ایستاد،به جارو تکیه می زد. کی بعد؛ خش خش خش....

یادِ رفتگرِ کوچه ی مامان این ها افتادم که پرتقال زیاد دوست داشت. یک وقت هایی که پرتقال می خوردیم و یادمان می افتاد برایش  کنار می گذاشتیم.

توی خیابانِ اینجا کسی را نمی شناختم که بدانم پرتقال دوست داردیا ندارد.

قهوه را هورت کشیدم.... تلخِ تلخِ تلخ. زیاد داغ بود. سوختم. دون دون های روی زبانم یک طورِ نمیدونم چطوری شدند. اما خب زبانم سوخت.

پیرمردِ سبز پوش تا انتهای خیابان رفت.چشمم دنبالش می کرد و جرعه جرعه می نوشیدم. 

با همان زبانه سوخته. تلخِ تلخِ تلخ....

دور شد. کم کم نقطه ی سبزِ شبرنگی عصا به دست شد... محو شد. خش خش هایش، آرام آرام توی تاریکی شب خفتند.

تنها ماندم و هالوژن های روشنِ ساختمان روبه رویی و قهوه ی ماسیده ام.

سراغ قفسه ی کتاب هایم رفتم. گفتم دست می اندازم هرچه آمد می خوانم. بدون اینکه کلک بزنم.

انگشتانم را گرفتم رو به رویشان. چندسری مثل دست کشیدن روی پیانو رفتم و برگشتم... روی جلدش فلش انداختم. ورونیکا تصمیم می گیرد خودش را بکشد"

هیچ بچه ای مریض نباشه خدا جون

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 ساعت 20:09
جانکم وقتی مریض میشی نای هیچی رو نداره مامان ... وقتی حال نداری زندگیمون می افته رو یه دور کُند. خوب که نیستی منم کسلم. نمی گذره انگار زمان. هیچی خوشحال کننده نیست،حتی کتاب خوندن زیر درخت انجیرِ حیاطِ آنا اینا. حتی قدم زدن و استشمام هوای اردیبهشت...حتی... هیچی! فقط خوب باش مامانی. لطفا همیشه خوب باش! 

دلم تنگ شد واسشون

جمعه 8 اردیبهشت 1396 ساعت 15:45
چندوقتی که پسره کوچیک بود و از فضای وبلاگ نویسی دور بودم، کلی از دوستان  بستند و رفتند. خیلیای دیگشون رمزی کردند ):
الان داشتم بهشون فکر می کردم. 

اگه خوندید اینجا رو از خودتون خبر بدید بهم (:

جمعه 8 اردیبهشت 1396 ساعت 03:50

مستی هم عالمی داره...

جکی جان کجایی!

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1396 ساعت 20:41

یه قناری داریم با تخمه هایی که واسش گذاشتیم تو قفس رو پایی هم می زنه (: 


نه جدی جدی قناریمون نَره اسمش هم جَکیه. صداش می کنیم جکی جان (: از اونجایی که فصله اردیبهشته و ایشون مسته مسته و هعی می خونههههه آقای همسایه یه برگِ آچهار انداخته داخلِ خونه و در عین ادب گفته که جوجتون اذیتمون میکنه و لطفا یه فکری براش کنید. درست هم میگه خودمون هم این چندروز کلی دعواش کردیم که صداش در نیاد یا حداقل کمتر دربیاد.ولی گوش نمیده و یک نفس میخونه!

عصر مجبور شدیم ببریم بذاریمش خونه ی آقای پدر شوهر، که ویلایی هست و هیچ آقای همسایه ای نیست که برگه آچهار بندازه تو خونه

می دونم حق با همسایه است ها اما راستش من و گوجه گیلاسیمون از همین الان دلمون واسه چهچهه های (حتی بی موقع)  جکیمون تنگ شده ):


وقتایی که همو بیشتر دوست داریم

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1396 ساعت 16:28
هنوز بیدار نشده بود که لباس هاش رو تنش کردم.داشت دست و پای کوچولو و کپلش رو کش و قوس می داد و دل من رو آب می کرد، قیافه اش با لب و چشمهایی که جمعشون کرده و بینیش که بالا کشیده بود،شبیه موش شده بود.دلم می خواست لُپش رو محکم فشار بدم یا دست کم با لب هام گازشون بگیرم. اما خیلی ناز خوابیده بود، گناه داشت که اذیتش کنم اول صبحی.
تمام مسیر رو روی شونم خواب بود.
وقتی رسیدیم و دادمش بغله مامانه مثل همیشه بیدار شد و با چشم و دماغ پف کرده و موهای ژولیده نگاهم کرد. با مزه تر از اول صبح شده بود. اونقدر که دندون هام برای گاز گاز کردنش گِز گِز می کرد.می دونست دارم میرم و مثل هرروز اونو با خودم نمیبرم. اوایل بی قراری می کرد اما حالا فقط به یه نق بسنده می کنه و به گفته ی مامان یکم بعد از رفتنم به خوابش رو شونه ی مادربزرگه تا رسیدن به تشک ادامه میده.
داشتم روی تردمیل می دویدم .حواسم به حرف های  بهاره نبود، زل زده بودم به آیینه ی رو به رو و نمی شنیدم که چی میگه. هرقدر می خواستم که حواسم رو جمعش کنم نمیشد. با تکونی که خوردم به خودم اومدم. با بطری آبی که توی دستش بود به پهلوم زده بود،برگشتم گُنگ نگاهش کردم. گفت کجایی بابا؟ گفتم آروم دیونه ی وحشی پهلومو ترکوندی.... حواسم پیشِ پسره بود. قیافش و کج و کوله کرد و ادامو درآورد که یعنی چقد لوس و بی مزه.حالا بذار دانشگاهت شروع شه ببینم اون موقع چیکار می کنی؟. چپ چپ نگاش کردم،گفتم مامان نشدی نمی دونی....
وقتی برگشتم که برِش دارم بریم خونه خیلی از دیدنم خوشحال شد. به محض وارد شدنم شروع به دست زدن کرد.چهاردست و پا اومد سمتم. محکم توی بغل گرفتم و بوسیدمش. چقدر دوسش دارم خب. چقدر عاشقشم خب (: 

پ.ن: خدا جان لطفا لطفا لطفا! نصیبِ هرکی منتظرهست بکن از این حِسّا... از این فسقلا.... از این مامان شدنا

رفیقِ جان

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1396 ساعت 16:01

می دونی یه وقتایی هست  که خیلی به کمک احتیاج داری

 تازه اونجاس که  می فهمی چندتا رفیق دورت داری؟ چندتا هستن که بی هیچ مکث و تعللی بتونی خواسته ات (هرچند کوچیک ) رو بهش بگی؟ 

بگی و خجالت نکشی. بگی و بعد از اینکه فهمید قبلِ گفتنش خجالت می کشیدی ازش،  کلی بد و بیراه نثارت کنه وپاشه بیاد بزَنَت اصن.... ! 

یه روزایی هم اینطوریه دیگه!

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 20:36

+بهش گفتم: دوسم داری هنوز؟

-گفت :خیلی زیاد

+گفتم: به حرف آسونه. اذیتم کردی امروز! منو نادیده گرفتی. تو که رفتی یواشکی گریه کردم.

-گفت: لجباز شدی توت.

+گفتم:  میدونم.حساسم شدم تازه.... زودرنج و لوسم همینطور.

-گفت:چرا؟ بهم بگو چی شده که اینطوری شدی؟

+گفتم:نمی دونم... تو رو خدا آرومم کن. من آدمه تشویش نبودم، نیستم هیچ وقت.اذیتم می کنه ناآرومی...

-گفت: باهام حرف بزن. سکوتت آزارم میده و نمی فهمم از چیه که اینطور شدی؟ چیکار کنم که خوب باشی؟

+گفتم:هیچی نگفتم.... بغضم شکست. آروم و بیصدا اشک ریختم که پسرم بیدار نشه.

دیگه صدایی ازش نشنیدم... سرمو که بالا آوردم داشت بغضشو قورت می داد.

هـِلپ مـی!

سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 15:17

امروز حس کردم پسرم کمی چاییده، داخل گلوش چرک هست و با سرفه سعی میکنه ار دستشون خلاص شه. کمی از شربتی که با ویزیت تلفنی دکترش تجویز شد بهش دادم. اسپری بینیش رو هم زدم. حمامش کردم و کلی خسته شد، همینطور که داشتم لباس هاش رو  تنش می کردم، چشم هاش سنگین شد و ازم شیر خواست و خیلی زود به خوابِ عمیق رفت. 


اوضاعِ خونه به واقع دست کمی از بازار روز نداره. لگوها سرتاسر سطح خونه رو اشغال کرده اند و کلی باید مراقب بود که زیر پا نرند و به درد کشندشون دچار نشد. توپ کوچولوها همینطور. خرده ریزه های نون که توسط شخص گوجه گیلاسیمون ریخته شده آشپزخونه رو فرا گرفته اند. حوله های حمامِ من و پسرک روی صندلی افتادن و کلی لباس شسته شده برای اطو (اتو) شدن انتظارم رو می کشند. ضلع مقابلش لباس های شستنی ما و فسقلمون هستند که باید تفکیک رنگ  شند و به داخل لباس شویی ها هدایت.

طی و سرامیک ها صدام می زنند.همینطور گردگیری و جارو..... حمام و دستشویی هم که خب وسواس بنده هستند و سرجهازیه هر روز کاری ای که دارم. میز آرایش احتیاج به بررسی و دور ریختن و تمیزکاری داره.

باور کنید این ها به این معنی نیست که من چندین روزه پا روی پا انداخته ام و هیچ کاری نکرده ام. نه... تازگی کلی تمیزکاری داشتم ها اما نمی دونم چرا انقدر خونه ی به هم ریخته ای دارم امروز؟

داستان سرایی های جهت دارِ وبلاگی!

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 13:46

تا به حال وبلاگی که از پایه بر مبنای خیال پردازی بنا شده است را دنبال کرده اید؟ 


این درست که هرکسی آزاد هست تا طوری که می خواهد وب نویسی کند.شخصیت پردازی و خیال بافی کند.  اما یک جایی می رسد به دروغ های شاخ دار. هضم دروغ های شاخ دار برای هر خواننده ای که بهره ای حتی بسیارکم از تفکر برده باشد غیر ممکن خواهد بود.

زمان زیادیست که وبی را دنبال می کنم. چندوقت اخیر قصه  به مرحله ی دروغ های شاخ دار و رو شدنِ تناقض ها رسیده. جایی که نویسنده دیگر نمی تواند خیال بافی کند یا دست کم کمتر می تواند ببافد و رشته ی کلام از دستش می رود و تحلیل رفتن خیال پردازی بلاگر در خط نوشته هایش مشهود است.اینجاست که مچ گیری ها آغاز می شود.... کامنت گذارها کلی حرص می خورند و طرف به قول پدرم علی بی غمِ روزگار. 

اشکال خیلی بزرگی در این که افراد در صفحه ی مجازیشان مطابق با شخصیتشان بنویسند نمی بینم، چون اجباری در خواننده ی آن فضا بودن نیست و می شود خیلی زود و آسان صفحه ی مربوطه را ترک کرد. با بد و بیراه گفتن به نویسنده هم موافق نیستم،نادیده گرفتنِ ادب و شخصیت تحت هیچ شرایطی پسندیده نیست. اما تابو شکنی های منفی و آزاردهنده را هم هیچ جوره نمی شود قبول کرد.

داستان پردازیِ وبلاگی(خواه حقیقی خواه خیالی) تا جایی بی اشکال است که هدف، کشیدنِ ذهنیت خواننده به سمت و سویی که از دید شخص نویسنده مثبت و از منظر خیلی از ما منفیِ مطلق، نباشد.

بلد نیست،شما کوتاه بیا!

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 01:56

یک عادت مازوخیسم گونه دارم. البته زیاد دست خودم نیست و یک طور غیر ارادی اتفاق افتاده همیشه.

عارضم خدمت شما که؛ هر از چندگاهی یک تک بیتی ،مصرعی، تکه ای از موزیکی چیزی توی مغزم پلی می شود و تا چند روز سرسام آورتکرااااار می شود. به طرز دیوانه کننده ای ادامه پیدا می کند و وقتی کاملا اعصابم را سایید از یادم می رود.

مثلا امروز از صبح که چشم باز کردم یک جایی  آن دور دور های مغزم مدام دارد می خواند که؛ "آخه مگه فرشته هم رسمِ شکستن بلده؟ آدم می تونه بد باشه، مگه فرشته هم بده؟"

ساعت نزدیکی های دو بامداد است و پیش پای شما یک بار دیگر پلی شد و من لازم دانستم این بیت تاریخی را ثبت کنم، شاید کسی پیدا شود به آقای صدای ایران توضیح بدهد که آیا فرشته رسم شکستن بلدهست یا نیست؟. خداراچه دیدی شاید قانع شدن ایشان با استاپ شدن موزیکش توی مغز پیگیرِ من همراه شد وکمی ریلکس کردم!

سلمانی رفتن یا نرفتن.... مسئله این است!

شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 21:48

 نگران ما نباشید. ناراحتی ای که راجع بهش نوشتم آن قدرها حاد نیست اما برای من خیلی آزار دهنده است..... خیلی! امیدوارم زودتر رفع شود):


بگذریم....!


گوجه گیلاسی موهای بلند دارد. روزی که دنیا آمد شاخصه ی اصلیش موهایش بود. طوری که پرستارها من را مامان ِ همون نی نی مو بلنده صدا می زدند.موهای پرپشت و بلندی که برای نوزاد پسر کمی متفاوت جلوه می کرد. یک بار موهاش رو کوتاه کردیم و من کلی حالم بد شد. الان دومرتبه زیادی بلند شده و از فکر اینکه شاید باز باید به سلمانی برویم غصه ام گرفته ): 

وقتی میگم موهاش را کوتاه کردیم تصورتان این نباشد که کچل کچل کلاچه کوچولو ازش ساختیم، نه! فقط تا اندازه ای که توی چشمش نباشد و یک کمی مرتب شود بود....

 مامان میگن این اندازه حساسیت روی ظاهر پسر کوچولو اذیتت می کند. درست هم می گوید اما خب من که دست خودم نیست، از همان اول با کلی مو جلوی چشمم بوده. وقتی کوتاهشان می کنیم کمی برایم غریبه می شود....انگار گوجه گیلاسی خودمان نیست. طول می کشد که عادت کنم به ظاهر جدیدش. خلاصه که این روزها چلنجی داریم با مامان و همسر. نظرشان روی کوتاهی هست و من سر سختاااااانه مخالف.

چقدر ناراحتم ):

جمعه 1 اردیبهشت 1396 ساعت 15:52

وقتی چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتی  واست اتفاق می افته.....


پ.ن:6

خواستم یادم باشه

دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 04:01

خواستم یادم باشه هنوز دندون درد دارم و اوخ اوخ کنان چمدون بستم.


خواستم یادم باشه گوجه گیلاسیمون موقع خواب بازیش گرفت و  شوخی شوخی با سر کوبید به بینیم و من از درد ضعف کردم و کلی گریه..... بعد که واسم شکلک درآورد تا بخندم خامِش شدم و طاقت نیاوردم و  محکم بغلش کردم و چلوندمش و ایشون تو همون حالت که داشتم میچلوندمش یه جایی از شونمو که خیلییییی درد داشت گاز گرفت /:


خواستم یادم باشه چهار صبحه و یک ساعت دیگه راه می افتیم و من ثانیه ای پلک روی هم نگذاشتم. خدا جان رو هزاران مرتبه شکر که تو این سفر من راننده نیستم....


خواستم یادم باشه از الآن دلم واسه بابای گوجه گیلاسیمون که داره خرو پف می کنه و واسه اولین بار نمی تونه همراهیمون کنه و قراره بدرقمون کنه خیلی تنگ شده ... جدی گفتم و لوس هم نشدم راستش 


هنوز دندون درد دارم ):

یه چندروز بریم شمال!

یکشنبه 20 فروردین 1396 ساعت 22:55

فردا صبحِ زود میرم مسافرت

همین حالا دندون دردِ کذاییِ مزخرفی اومد سراغم، واقعا چه وقت خوبی شروع شد درد کشنده اش ! از این بهتر نمیشد


یه اخلاق بدی دارم. نمیدونم قبلا اینجا گفتمش یا نه؟ اما وقتی میرم سفر دلم میخواد همه ی وسایلمو با خودم ببرم. انتخاب واسم سخت. به همین خاطر چمدون بستنم یه پروسه ی طولانی و مشهوره بین خانواده و دوستان، که گه گاه بخاطرش مسخره هم میشم حتی. 


هنوز دو هفته نمیشه از سفر قبلی برگشتیم. زیاد ذوق ندارم مثل همیشه. بنظرم یکم فاصله ی سفرها بیشتر باشه بهتره اما خب دعوت شدیم و چاره ای جز رفتن نیست.


گوجه گیلاسیمون کلی سفر دوست داره. پایه ی گشت و گذاره پسرمون. شمال نرفته تا حالا. امیدوارم با آب و هواش سازگار باشه و خدایی نکرده مشکلی واسش و واسمون پیش نیاد.


اگه بخوام شرح لحظه به لحظه بدم؛ کماکان دردِ کشنده ای که اول گفتم همراهم،حتی با شدتی دو چندان. دندون هام رو به هم فشردم بلکه بیشتر از این اذیتم نکنه. من طاقت دردم بالاست اما در مقابل دندون درد کاملااااااا ناک اوتم.


گوجه گیلاسیمون دیگه می ایسته و اگه کوک باشه یه کف مرتبی هم تو همون حالت ایستاده اش میزنه، یه رقص و بشکن خاصی هم داره واسه خودش که یه موقع هایی با موزیک  نای نای به اجرا در میاد.


من شبی که قراره صبحش سفر برم معمولا خواب درست ندارم. اردو هم می خواستم برم همینطوری بودم، کلا آدم بدخوابی هستم بنده.  فوق ااالعاده بدخواب....


چقدر درهم برهم نوشتم ..... تا بعد خدانگهدار





الآن چندروزه شنبه اس.....

پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 17:19

گاهی انقد روزها نمی گذره که تو آخرین رویداد خوشایند زندگی گیر می افتم. مثلا الآن چندروزه شنبه اس!چندروزه بالای تپه ی روستا ایستادم و دستام رو به سمت بارون دراز کردم. بارون.....

 وقتی پوست کف دستم قطره های بارون رو لمس می کنه، حس می کنم به خدا نزدیک ترم.

الآن چندروزه شنبه اس! هوای بارونیه بالای تپه جون میده واسه پیاده دویدن، واسه بالا زدن پاچه ی شلوارم و فرو بردن پاهام تو گِل! 

واسه سپردن موهام به دست باد و سبک شدنم تو بغل آسمون

واسه دویدن.... دویدن.... بی مهابا دویدن!

الآن چندروزه شنبه اس..... این بالا همه چی دست به دست هم داده واسه دیونه بازی...!

ویروسِ چموشِ سرماخوردگی

سه‌شنبه 15 فروردین 1396 ساعت 14:58

سالی یک بار سهمیه ی سرما خوردن دارم. پارسال اسفند ماه بدجوری مریض بودم، وقتی که هفت ماهه پسر خانمون رو باردار بودم.

جیره ی امسالم اماخیلی زود نصیبم شد.اولِ کارِ ۹۶ بدجوری مریض شده ام. توی رخت خواب افتاده ام و فین فین می کنم..... 

جدیدجات

شنبه 5 فروردین 1396 ساعت 02:02

امشب تلفن همراه را برداشت برد کنار گوشش و هی صداهایی ازخودش  در آورد، که یعنی با کسی آن طرف خط صحبت کند.هَ هَ.... یک همچین چیزهایی!


از سری شب هایی بود که ذوق مرگ شدیم (:

1396

چهارشنبه 2 فروردین 1396 ساعت 01:42
عید امسال چقدر متفاوته! پارسال یه نیمچه مامانِ گرد و قلمبه بودم تو مانتوی گله گشادِ رنگی رنگی. امسال مامانِ واقعی شدم و فسقل به بغل. بقچه به بغل! واقعا بقچه داریما! وسایل پسر خانو همه جا دنبال خودمون می بریم دیگه چه کنیم.
خلاصه اولین عید سه نفرمون و عیدتون مبارک

سال خوبی باشه این سالِ  خروسِ نورسیده، برای همه....

سیاهی.... سرد و خامُش

چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت 15:00
«هر سال

یک بار

از لحظه‌ی مرگم

بی‌تفاوت گذشته‌ام

بی‌آنکه

بفهمم یک روز

در چنین لحظه‌ای

خواهم مُرد

 بعضی مرگ ها غیرمنتظره است

با اینکه مرگ ، غیرمنتظره نیست

هنوز چند روز به پایان سال ۱۳۹۵ مانده،

این سال پر مسافر، کبیسه هم هست...

 یاد جناب علی معلم عزیز هم گرامی...»


همونطورکه ممکنه خیلیاتون تو شبکه های اجتماعی خونده باشید. شعر بالا رو آقای افشین یداللهی در وصف فوتِ مرحوم علی معلم سرودن. غافل از سایه ی فرشته ی مرگ روی سرِ زندگیشون. بی خبر از اینکه ترانه ی مرگِ خودشون رو زمزمه می کنند!

+من رو به فکر فرو برد این اتفاق. خیلی نزدیک تر از اون چیزی هست که تصورش رو می کنیم. که تصویرش می کنیم.....!

"روحشان شاد"

چشم گردالی ِ آنتی چیلی

دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 20:47

رفتم آب بریزم واسه خودم.به ثانیه نکشیده  دیدم پکِ فلفلی که همراهِ پیتزا گذاشته بودن رو باز کرده دست ِ آغشته به فلفلش هم تو دهنش.....

چنان آب پرید تو گلوم که تا خفگی پیش رفتم. همونطور دویدم سمتش دستشو از دهنش کشیدم بیرون. اما هییییچ واکنشی نشون نداد!!! نه گریه.... نه خنده.... فقط فلفلِ توی دهنش رو مزه مزه کرد و قورت داد بعد هم خوش و خرم رفت سراغ لگوهاش که پخش بودن رو سرامیکا

نسوخت یعنی؟ به مامانش رفته یعنی؟ انقد عجیب یعنی؟

سنسوراش خراب نباشه یه وقت(آیکون  ِ  سردرگمی)

وقتی حق انتخاب با پسرِخانه است

دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 16:33
روی گوشی موزیک پلی کرده ام. همینطور درازکش روی کاناپه، دارم به واکنش های پسرگلیمان نسبت به خواننده های مختلف نگاه می کنم. کف آشپزخانه نشسته و مشغول عملیات به هم ریختن است، حواسش به صدای موزیک هم هست. هربار که به ای جانِ حامد همایون می رسد، در همان حالت نشسته  بدنش را تکان می دهد و خوشحالی می کند، ریتم که تندتر میشود علاوه بر حرکات قبلی باسنش را هم روی زمین می زند و بابا بابا های خوشحال گونه سر می دهد.
به موزیکِ بیست و پنج بند که می رسد و تامین شروع به خواندن می کند اما درجا بغض می کند.لب هایش را جمع می کند و سرش را پایین می اندازد.
از وقتی ایشان پا گرفته و یک کمی نسبت به  اطرافش آگاه تر شده توی خانه ی ما تِرَکی از این خواننده پخش نمی شود. نمی دانم چه صیغه ای است، بین تمام صداها، بلافاصله این یکی را تشخیص می دهد و بغضی می شود. حقیقت امر این که جوجه خان به صدای خواننده ی محبوب مادرشان آلرژی دارند انگار. 
 می پرم گوشی را از روی کانتر برمی دارم و سریع نکست را میزنم. کم کم بغضش محو می شود و اطراف را وارسی می کند. به سمت کابینت محبوبش خیز بر می دارد. بهش می گویم چرا دوستش نداری پسرم؟ نگاهم می کند و در حالی که سعی می کند بطری روغن را از کابینت بردارد آواز می خواند: عاغااااا عاغا عااااغغغغاااااا.... بَ بَ.... آآآآآب بَ... آن وسط ها یک دَدَی ملویی هم می گوید. 

دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 12:45
دلم برای خیال بافی تنگ شده است!

پ.ن:لِنا

تب، کت شلوار کوچولو، مامان توته وسایل دوست!

شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 17:04

دو شب و یک روز بود که  تب سی و هفت و نیم درجه داشت. گاهی نیمه شب به سی و هشت هم می رسید): تمام وقت بالای سرش بیدار بودم. لثه اش متورم شده بود.مدام انگشت هاش رو در دهانش می کرد و کلافه بود. کاملا مشهود بود که تب بخاطر دندون هاش هست. با این حال برای اطمینانِ خاطر، بردیم که دکتر هم ببیندَش.

صبح روزی که کمی بهتر بود،برای چک آپِ نُه ماهگیِ پسرک به شبکه ی بهداشت هم رفتیم.خوشبختانه از نظر رشد مشکلی نبود. و روند خوبی طی شده بود.


بدنم خسته است. نه به خاطر این چند روز. فکر می کنم کم خونی گرفته ام، مدام کسلم و مثل گذشته توان انجام کارهایم را به سرعت و با علاقه ندارم. چند وقت است که می خواهم بروم چکاپ اما نمی دانم چرا پشت گوش می اندازم. از مریضی بیزارم. از بیمارستان و آزمایش هم همینطور): اما خب پیش شما قول می دهم که بروم(:


فامیل ما هر سال دکوراسیون عوض می کنند و برای دو هفته ی عید حسابی از جیب مایه می گذراند. هر کدام اثاث و دیوارها و به کل سرتا پای خانه هایشان را نو می کنند، من اما به این سادگی از وسایلم دل نمی کنم! باور کنید بهشان احساس دارم. دلم نمی آید به یک سال نکشیده  بندازمشان دور.


شانس آوردیم که قبل از شروع پروسه ی دندان های جدید رفتیم برای پسرکمان لباس گرفتیم. اگرنه نمی دانستم پسرک غرغروی این روزهایمان چطور می خواست  همراهیمان کند!

وقتی لباس را تنش کردیم،آنقدر از دیدنش ذوق مرگ شده بودیم که به خودزنی رو آوردیم. ذوق زده ی اینکه کت کوچولو تنش کرده ایم. که ساس بند کوچولو برایش زده ایم..... انقدر جلف باری در آوردیم که پسرمان و فروشنده با تعجب زل زل نگاهمان می کردند (:

یک همچین مامان بابای ذوقی ای هستیم ما...

یکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت 20:45
ممنون که بداخلاقی هام رو مهربونی .
یه وقتا خیلی بدم، می دونم خودم! خیلی خوب می دونم ): 

 اما تو تمامِ لحظاتِ بداخلاقی هم دوسِت دارم.

پ.ن: کُلاه

باور کنید به ما مربوط نمیشهِ!

شنبه 14 اسفند 1395 ساعت 16:55

از وقتی مادر شدم.....

یاد گرفتم به عنوان یه شخصِ سوم، تو رابطه ی مادر و فرزندیِ دیگران دخالتِ بی مورد نکنم و در موردِ همه چیز اظهار نظر نکنم.


به من ارتباطی نداره بچه ی دیگران چطور تغذیه میشه، من دکتر اون بچه نیستم. مادرِ هیچ بچه ای موظف نیست سوال های من رو پاسخگو باشه. 

به من ارتباطی نداره که بچه ی دیگران چند وعده و در هر وعده اش چقدر غذا می خوره. من حق ندارم راجع به پوشش بچه ی دیگرن نظر بدم. حتی حق ندارم سوال کنم که چرا موهاش رو کوتاه نمی کنید؟. مادرِ هیچ بچه ای موظف نیست برای من توضیح بده که زیاد بودن موهای بچه اش ژنتیکیه و هیچ تاثیر سوءی روی روند رشدش نداره. اون مجبور نیست منو توجیه کنه که شیرخوارش از مکمل زینک استفاده می کنه و بلندی  موهاش جلوی رشدش رو نمی گیره!

به من ارتباطی نداره که اون بچه چند کیلوعه و قدش چند سانته وچرا تو خونه و در دمای مناسب لباسِ گرم تنش نمی کنه؟. من حق ندارم به بچه ی دیگران هیچ چیز بخورونم و حتی حق ندارم که بپرسم چرا فلان مواد غذایی رو به بچه ات نمیدی؟. مادرِاون بچه وظیفه ای نداره که واسه من توضیح بده بچه اش به مرکبات حساسیت داره. 

من حق خیلی چیزهای دیگه رو هم ندارم.

من حق ندارم یک مادر رو بِرَنجونَم .... امیدوارم یادم بمونه.

پسرِ کنجکاومون هستن ایشون

سه‌شنبه 10 اسفند 1395 ساعت 13:10

خواب بدی دیدم. خیلی بد. وقتی بیدار شدم از خوشحالیِ کابوس بودنش دلم می خواست بپرم تو بغل خدا!

حواسم به خودم بود و خوابی که دیدم، سربرگردوندم دیدم دستشو از پایه عسلی گرفته. تا صدام رو شنید،خوشحال شد و با خنده دست زد، تعادلشو از دست داد و با صورت خورد زمین. نفهمیدم چطوری از رو تخت پریدم پایین. اصن نفهمیدم اون کی رفته بود پایین؟. از وقتی راه افتاده اطراف تخت رو با تشک پر می کنم موقع خواب که اگه یک وقت خوابم عمیق بود و زودتر از من بیدار شد طوریش نشه.من خواب سبکی دارم مگر اینکه اینطوری درگیر خواب باشم و متوجه دنیای بیداری نباشم.

داشتم می گفتم ؛ با صورت روی زمین خورد.  گریه هاش، هق هق  و هق هق هاش به ناله تبدیل شدن. قلبم از سینه کنده شد. 

داشتم فکر می کردم انگار از ابتدایی ترین روش باید استفاده کنم. پاش رو به پام ببندم موقع خواب؟ ( آیکون بدجنسی)

تو تختش هم نمی خوابه آخهههه

دندون درآوردنِ بی دردم آرزوست!

دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 20:16

وزنم به قبل از بارداری برگشته. شکمم هم کاملا صاف شده اما دلم واسه شکمی که قبل از زایمان داشتم تنگ شده. 

گاهی به پسری میگم ببین چقد تو دوست داشتنی بودی که مامان بخاطرت از شکمِ نازنینش گذشته.همونطوری که از وسواس هاش گذشته. مامان حالا پی پی میشوره و عوق نمیزنه.


چندسطر بالا رو سه چهار روز پیش تایپ کردم، اما یک دفعه تو خواب گریه کرد و من متوجه نشدم کِی نوشتن رو نیمه کاره رها کردم و رفتم.


پارسال این روزها  با مادر رفتیم  بهارو خریدای رنگی رنگی کردیم واسه مسافرِ اون روزامون. نمیدونم کِی یک سال گذشت.....انگار همین دیروز بود که داشتیم سر رنگ و اندازشون با مامان چونه میزدیم. من کوچیک انتخاب می کردم میرفتم واسه حساب کردن اما مامان انتخاب های منو به فروشنده مرجوع می کرد و سایز بزرگ ترشو  برمی داشت(: آخه من نمیدونستم فرشته کوچولوها انقدر زود قد می کشن. نمی دونستم هرروزشون با روز قبل متفاوته.....همون لباس های بزرگ تری که مامان برداشت هم حالا کلی تنگ شده واسه پسرکمون.آخه کِی نُه ماهه  شدی تو وروجک؟


تمام مراحل رشد نوزاد یک طرف، دندون درآوردن یک طرف دیگه. عجب پروسه ی دردناکیه. پسرمون چهارتا دندون داره و حالا دو تا نیش ها خیالِ بیرون زدن دارن انگار. کلی داره اذیت میشه. کلی بی قرار و کلافه اس. طبعا من هم به اندازه اون کلافه ام ):


دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 19:37
نمیدونم کسی اینجا منتظرِ برگشت من بود یا نه(: اما تصمیم دارم به روزمره نویسی تو این صفحه برگردم.....

دویست و چهل روز

پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 ساعت 01:49
خیلی وقت است که تایم همه چیز با پسر کوچولو تنظیم می شود. غذا خوردن، استراحت کردن، فیلم دیدن،حمام رفتن،مهمونی رفتن و وبلاگ نوشتن
خیلی وقتی که می گویم به اندازه ی دویست و چهل شب و روز قدمت دارد(:

البته اول سلام. بعد از مدت نسبتا طولانی (:

چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 19:04
سایت معتبری رو سراغ دارید که با سفارش غیر حضوری، هدیه ای رو به یک آدرس برسونه؟
ممنون میشم اگه می دونید و تجربه اش رو دارید راهنماییم کنید

چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 21:15

مامان میگه هیچ وقت درد و بلای کسی رو حتی از سرِ دوست داشتن به جون خودت آرزو نکن. اما من دلم نمیاد پسرکوچولوم بی حال باشه. ): 

چقد خوبه که هستی

شنبه 27 آذر 1395 ساعت 13:30
سالِ پیش چند روز قبل تر توی یک روزِ برفی فهمیدم که خداوند صلاح دیدن تو، آقا کوچولو باشی. درست روزِ تولدِ بابای خونه(: 
همین الآن و در حالِ انتقالِ عکس های شب ِ تولدِ سه نفرمون به لپ تاپ نگاهم محو خنده هات شد. ماتم بُرد به برقِ چشم های خوش رنگت و بی اختیار بارونی شدن چشمهای مامانی. 

صدوپنجاه روز

پنج‌شنبه 20 آبان 1395 ساعت 15:21

پنج ماه گذشت از اولین سحر ماه رمضان! این یعنی پنج ماهه عشق کوچولومون کنارمونه.خوش گذشت که زود گذشت؟ نمی دونم. فقط می دونم که خیلی دوسش دارم. وقت هایی که خیلی شیرین هست و از دوست داشتنش لبریزم دعا می کنم هیچکس حسرت داشتن فرشته های اینچنینی رو به دل نداشته باشه.آرزو می کنم انتظار همه ی اونهایی که منتظر هستن هرچه زودتر به پایان برسه و طعم شیرین مادر، پدر، مادربزرگ و پدربزرگ شدن رو بچشن.

 درسته که میگن وقتی برای مدتی، هرچند کوتاه ننویسی دستت از نوشتن سرد میشه. چندماهیه که خیلی کم نوشتم. چه پای لپ تاپ و چه دست به قلم..... باید سعی کنم  دوباره همه چیز رو طور دیگه ای نگاه کنم تا حرفی برای گفتن داشته باشم(:

من و پسرم و دوستای وبلاگیمون

یکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 18:47

مگه میشه فراموشتون کرد؟

اولین کسایی که نی نی دار شدنمون رو فهمیدن شماها بودید. ولی بهم حق بدید کمتر وقت کنم بهتون سر بزنم چون یه مامان کم تجربه  ام و بیشتر ساعات شبانه روزم رو با لپ گلی سرو کله میزنم.نسبت به گذشته کمتر می تونم پای لپ تاپ بشینم. 

کلی نخوندمتون و کلی دلتنگتون هستم ):

سلامتی بزرگ ترین نعمت خداست

یکشنبه 28 شهریور 1395 ساعت 15:55

پسرمون یکم تب داشت. بعد از قطع شدن  تب گلاب به روتون اسهال شد. الانم کمی بی قراره. کلی ناراحتش بودیم تو این چندروز. هی دکتر بیمارستان. آزمایش خون. استرس ):

بدتر از همه دیدن  اذیت شدن پسرگلی بود. الآن همه چیز یکم بهتره خدارو شکر، اما کرامپ شکمی داره که از عوارض داروهاشه. درسته مجبوریم مدام بغل بگیریمش و اینور اونور بریم ولی همینکه ایشون گریه نکنه واسمون کافیه.خسته شدن خودمون اهمیت چندانی نداره.

جمعه 12 شهریور 1395 ساعت 23:36

لپ گلی داشتن باعث شده از اینجا دور باشم. دلم واستون تنگ شده. 

ده دقیقه ای که لپ گلی چرت می زند

سه‌شنبه 26 مرداد 1395 ساعت 16:59
زندگی کمی به روال عادی برگشته. ما تقریبا به حضور فسقل خانمان توی خانه عادت کرده ایم. دیگراز نق های شبانه اش دستپاچه نمی شویم.حالا می دانیم که هر کدام از بی قراری هایش مرتبط با چیست. گریه ی گرسنگی با دل درد و نق هایی که از سره سر رفتن حوصله بلند می شود هرکدام با آن دیگری متفاوت است. یعنی فهمیده ایم که پسر کوچولو چطوری صحبت می کند.
می توانم به جرات بگویم یکی از خوشایندترین احساساتی که می توانستم تجربه کنم،دیدن لبخندهایش است. وقتی می خندد توی تمام تنم حس های خوب پراکنده میشود. دلم از شادی می ریزد.چندروز پیش ها از مامان پرسیدم:یعنی شما همین اندازه که من پسرک را دوست دارم،دوستم داشتی؟ یعتنی همه همین طوری اند؟ مامان گفت: "یادته وقتی اذیتم می کردی می گفتم بذار مادر شی اونوقت می فهمی من چی میگم؟".
 راست می گفت. آن زمان ها درک حرفش برایم سخت بود این چندوقت که با تمام وجود احساساتش را لمس کرده ام اما،بیشتر از قبل دوستش دارم.فهمیده ام که مادر بودن چه اندازه سخت است.چقدر دل می خواهد که تکه ای از وجودت جدا از خودت نفس بکشد. چقدر نگرانی های عجیب در پی دارد....

آرزو می کنم همه ی آن هایی که می خواهند فرشته کوچولویی توی زندگیشان باشد به خواسته دلشان برسند.

عشق به اضافه ی عشق برابر است با عشق

شنبه 26 تیر 1395 ساعت 23:20

فقط وقتی می شود یک ماه سراغی از وبلاگت نگرفته باشی که مامان یک فسقل پسر باشی.

توی این یک ماه و چندروز بارها گوشه ی ذهنم پست های بلند بالا نوشته ام.همه چیز را با جزئیات تعریف کرده ام. حالا که لپ گلی خواب عمیق رفته و من توانسته ام کمی آسوده گوشی دست بگیرم  اما تمام حرف هایم را گم کرده ام.


یکی از نیمه شب های خرداد ماه پسرک عجولمان تصمیم گرفت زودتر از موعد احتمالی ما و دکتر قدم های کوچولویش را روی کره ی خاکی بگذارد.بعد از تحمل دردهای زایمان طبیعی مجبور به جراحی شدم. از اینکه شرایط خوبی نبود و پذیرفتن عمل بدون پیش زمینه ذهنی قبلی خیلی برایم سخت بود، می گذرم.روایت شیرینی ها را به تلخی هایش ترجیح می دهم.

نمی دانم از زمانی که عمل آغاز شد تا آخرین لحظه ای که به وضوح در خاطرم مانده چقدر طول کشید.برای من اما خیلی دیر گذشت. توی همان حالت خواب و بیداری ناشی از آمپول سری پسرم را دیدم که بی وقفه جیغ می کشید،مدام تکرار می کردم "عزیزم... عزیز دلم! گریه نکن." کمی بعد گرمای پوست لطیفش را روی صورتم احساس کردم.به محض تماس با من آرام گرفت. بله! دانه ی سیبی که غافلگیرانه توی دلم جا خوش کرد و از تصور به اندازه ی لیمو عمانی بودنش ذوق کردیم و تا قد سیب و چه و چه شدنش را شبیه سازی کردیم. همان که کله ای گنده داشت و مدام لگد پرانی می کرد حالا واقعیه واقعی کنارم خوابیده بود و من ذوق زده ترین مامان دنیا بودم.

بله.... سحر رمضانی نودو پنجی که خیلی هایتان در حال سحری خوردن بودید من و فسقل پسرم برای بار اول همدیگر را حضوری ملاقات کردیم. همین لحظات به ظاهر کوتاه تبدیل به تجربه ی تکرار نشدنی شیرین زندگی من شدند.معجزه ی کوچولویی که بی هوا آمد و مهمان وجودم شد.ماه هایی که سخت و آسان سپری شدند و فسقلی که حالا آرام و ناز خوابیده بود. و من که ناشناخته ترین احساس ممکن را تجربه می کردم. 

نمی خواهم از بعد ترهایش چیزی را سانسور و یا کتمان کنم.نمی خواهم بگویم همه چیز عالی بود.نه. اینطوری هم نبود.روزهای اول سخت بود.از لحاظ روحی و جسمی بهم ریخته بودم. کنار آمدن با شرایط جدید با تمام عشقی که به لپ گلی داشتیم آسان نبود. کوچولویی که جز به زبان گریه جور دیگری نمی تواند بگوید چه می خواهد؟ چرا جیغ می کشد؟ و تویی که نمی دانی دقیقا باید چه کاری  انجام دهی؟ با تمام خستگی و کم خوابی و آشفتگی باید در آغوش بگیری و آرامش کنی... مراقب باشی که شیر راه نفسش را نگیرد. جایی از بدنش نسوخته باشد. دست وپای کوچولویش جایی مچاله نشده باشد.باد گلویش را حتما بزند، حتی اگر نیمه شب باشد و تاریک باشد و وسوسه ی خواب خیلی شیرین باشد. روزهای  دل نشین و در عین حال سختی که در حال سپری کردن سی و چندمینش هستیم.فسقل پسری که تا چندوقت قبل تر از این چشم هایش را حتی به زور و زحمت باز نگه می داشت، حالا کمی بزرگ تر شده و هرلحظه چیز تازه ای یاد می گیرد که دیدنشان قند توی دلت آب می کند،طوری که تصور زندگی قبل از آمدنش در خاطرت نمی گنجد.طوری که با خودت می گویی "روزها بدون او چگونه می  گذشت؟"


مثل اینکه قبلاهای پای وبلاگ ماندن و کامنت گذاشتن و پست های طوماری نوشتنم به تاریخ پیوست. پسرک جیغ های بلند می کشد و بابایی هم از آرام کردنش نا امید شده. من بروم تا خانه را با هوارهایش بیشتر از این روی سر نگذاشته.... !

امیدوارم بشود که زود بیایم و کامنت های مهربان شما را که ناچارا بی جواب تایید کرده ام جواب بدهم.ببخشید این تاخیر ها را.

شنبه 29 خرداد 1395 ساعت 00:51
ده روز پیش از این بود که آمد، لپ گلیه مامان....

سی و هفتمین هفت روز

شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 10:08

پسرم! کوچولوی مامان

 این روزها بیشتر از هرزمان دیگه ای حست  می کنم.

بی شک  خیلی زود دلتنگ میشم....

 دلتنگ امروزی که از من یک مامان گردالی ساختی.

( تعداد کل: 183 )
   1       2       3       4    >>