X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ده دقیقه ای که لپ گلی چرت می زند

سه‌شنبه 26 مرداد 1395 ساعت 16:59
زندگی کمی به روال عادی برگشته. ما تقریبا به حضور فسقل خانمان توی خانه عادت کرده ایم. دیگراز نق های شبانه اش دستپاچه نمی شویم.حالا می دانیم که هر کدام از بی قراری هایش مرتبط با چیست. گریه ی گرسنگی با دل درد و نق هایی که از سره سر رفتن حوصله بلند می شود هرکدام با آن دیگری متفاوت است. یعنی فهمیده ایم که پسر کوچولو چطوری صحبت می کند.
می توانم به جرات بگویم یکی از خوشایندترین احساساتی که می توانستم تجربه کنم،دیدن لبخندهایش است. وقتی می خندد توی تمام تنم حس های خوب پراکنده میشود. دلم از شادی می ریزد.چندروز پیش ها از مامان پرسیدم:یعنی شما همین اندازه که من پسرک را دوست دارم،دوستم داشتی؟ یعتنی همه همین طوری اند؟ مامان گفت: "یادته وقتی اذیتم می کردی می گفتم بذار مادر شی اونوقت می فهمی من چی میگم؟".
 راست می گفت. آن زمان ها درک حرفش برایم سخت بود این چندوقت که با تمام وجود احساساتش را لمس کرده ام اما،بیشتر از قبل دوستش دارم.فهمیده ام که مادر بودن چه اندازه سخت است.چقدر دل می خواهد که تکه ای از وجودت جدا از خودت نفس بکشد. چقدر نگرانی های عجیب در پی دارد....

آرزو می کنم همه ی آن هایی که می خواهند فرشته کوچولویی توی زندگیشان باشد به خواسته دلشان برسند.

عشق به اضافه ی عشق برابر است با عشق

شنبه 26 تیر 1395 ساعت 23:20

فقط وقتی می شود یک ماه سراغی از وبلاگت نگرفته باشی که مامان یک فسقل پسر باشی.

توی این یک ماه و چندروز بارها گوشه ی ذهنم پست های بلند بالا نوشته ام.همه چیز را با جزئیات تعریف کرده ام. حالا که لپ گلی خواب عمیق رفته و من توانسته ام کمی آسوده گوشی دست بگیرم  اما تمام حرف هایم را گم کرده ام.


یکی از نیمه شب های خرداد ماه پسرک عجولمان تصمیم گرفت زودتر از موعد احتمالی ما و دکتر قدم های کوچولویش را روی کره ی خاکی بگذارد.بعد از تحمل دردهای زایمان طبیعی مجبور به جراحی شدم. از اینکه شرایط خوبی نبود و پذیرفتن عمل بدون پیش زمینه ذهنی قبلی خیلی برایم سخت بود، می گذرم.روایت شیرینی ها را به تلخی هایش ترجیح می دهم.

نمی دانم از زمانی که عمل آغاز شد تا آخرین لحظه ای که به وضوح در خاطرم مانده چقدر طول کشید.برای من اما خیلی دیر گذشت. توی همان حالت خواب و بیداری ناشی از آمپول سری پسرم را دیدم که بی وقفه جیغ می کشید،مدام تکرار می کردم "عزیزم... عزیز دلم! گریه نکن." کمی بعد گرمای پوست لطیفش را روی صورتم احساس کردم.به محض تماس با من آرام گرفت. بله! دانه ی سیبی که غافلگیرانه توی دلم جا خوش کرد و از تصور به اندازه ی لیمو عمانی بودنش ذوق کردیم و تا قد سیب و چه و چه شدنش را شبیه سازی کردیم. همان که کله ای گنده داشت و مدام لگد پرانی می کرد حالا واقعیه واقعی کنارم خوابیده بود و من ذوق زده ترین مامان دنیا بودم.

بله.... سحر رمضانی نودو پنجی که خیلی هایتان در حال سحری خوردن بودید من و فسقل پسرم برای بار اول همدیگر را حضوری ملاقات کردیم. همین لحظات به ظاهر کوتاه تبدیل به تجربه ی تکرار نشدنی شیرین زندگی من شدند.معجزه ی کوچولویی که بی هوا آمد و مهمان وجودم شد.ماه هایی که سخت و آسان سپری شدند و فسقلی که حالا آرام و ناز خوابیده بود. و من که ناشناخته ترین احساس ممکن را تجربه می کردم. 

نمی خواهم از بعد ترهایش چیزی را سانسور و یا کتمان کنم.نمی خواهم بگویم همه چیز عالی بود.نه. اینطوری هم نبود.روزهای اول سخت بود.از لحاظ روحی و جسمی بهم ریخته بودم. کنار آمدن با شرایط جدید با تمام عشقی که به لپ گلی داشتیم آسان نبود. کوچولویی که جز به زبان گریه جور دیگری نمی تواند بگوید چه می خواهد؟ چرا جیغ می کشد؟ و تویی که نمی دانی دقیقا باید چه کاری  انجام دهی؟ با تمام خستگی و کم خوابی و آشفتگی باید در آغوش بگیری و آرامش کنی... مراقب باشی که شیر راه نفسش را نگیرد. جایی از بدنش نسوخته باشد. دست وپای کوچولویش جایی مچاله نشده باشد.باد گلویش را حتما بزند، حتی اگر نیمه شب باشد و تاریک باشد و وسوسه ی خواب خیلی شیرین باشد. روزهای  دل نشین و در عین حال سختی که در حال سپری کردن سی و چندمینش هستیم.فسقل پسری که تا چندوقت قبل تر از این چشم هایش را حتی به زور و زحمت باز نگه می داشت، حالا کمی بزرگ تر شده و هرلحظه چیز تازه ای یاد می گیرد که دیدنشان قند توی دلت آب می کند،طوری که تصور زندگی قبل از آمدنش در خاطرت نمی گنجد.طوری که با خودت می گویی "روزها بدون او چگونه می  گذشت؟"


مثل اینکه قبلاهای پای وبلاگ ماندن و کامنت گذاشتن و پست های طوماری نوشتنم به تاریخ پیوست. پسرک جیغ های بلند می کشد و بابایی هم از آرام کردنش نا امید شده. من بروم تا خانه را با هوارهایش بیشتر از این روی سر نگذاشته.... !

امیدوارم بشود که زود بیایم و کامنت های مهربان شما را که ناچارا بی جواب تایید کرده ام جواب بدهم.ببخشید این تاخیر ها را.

شنبه 29 خرداد 1395 ساعت 00:51
ده روز پیش از این بود که آمد، لپ گلیه مامان....

سی و هفتمین هفت روز

شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 10:08

پسرم! کوچولوی مامان

 این روزها بیشتر از هرزمان دیگه ای حست  می کنم.

بی شک  خیلی زود دلتنگ میشم....

 دلتنگ امروزی که از من یک مامان گردالی ساختی.

سفر بی خطر

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 ساعت 16:01

مامان و بابا و برادرام رفتن سفر. تمایل به رفتن نداشتن، بخصوص مادرم. اما من مجبورشون کردم که برن یه آب و هوایی عوض کنن. یک ساعتی میشه راه افتادن و جای تعجب نداره که سیل تماس هاشون از همین حالا شروع شده باشه. 

من از اینکه عزیزانم تو جاده باشن هراس دارم.البته کسی جز خودم این رو نمی دونه. ترسم به تجربه تلخی که تو بچگی داشتم مربوط میشه. لطفا برای بی خطر بودن سفرشون دعا کنید (:

خدایا مراقبشون باش لطفا. 


+دوستان جانم

تک تک کامنت های مهربونتون رو با عشق می خونم .دلم کلی واستون تنگ میشه، اما این روزها مجبورم کمتر بیام اینجا....

گوشه ی دنجی که خانه ی توست

سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1395 ساعت 15:13
نیازی نیست بگم خرید چه اندازه برای ما خانم ها لذت بخشه. حالا اگه  ریز ریزهایی باشه برای نی نی کوچولویی که قراره تا چندوقته دیگه وارد زندگیمون بشه.
هیچ وقت فکر نمی کردم برای خریدن پیراهن کوچولو. پیشبند فسقلی و کلاه های قد عروسک .... این اندازه ذوق زده باشم.
اتاقی که تا قبل از این پر از وسیله و لوازم خانگی بود حالا شده مامن اسباب بازی ها. کنج دنجی تحویلمون داده برای تخت پسرک عزیزمون.پرده های کرم قهوه ای جای خودشون رو به رنگ رنگی ها دادن.فرش تبریز بافتی که حالا به شخصیت کارتونی ای وسط اقیانوس تبدیل شده. و ما که هر شب به جای پسرک با اسباب بازی هاش بازی می کنیم و موزیکال بالای تخت کوچولوش رو کوک می کنیم و احساس می کنیم چقدر بیشتر از قبل بینمون حضور داره.
اواخر هفته ی سی و سوم بارداری هست و من با شکم به قول همسر نقلی مهمان کوچولوم رو بسیاربیشتر از قبل ترها حس می کنم. 

آلبالوهای ستاره چین

یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 23:29

اینجا آسمون پشت بوم خونه ی کوچیک ماست. من با آلبالوهای  فریز شده در دست،تکیه به دیوار زدم  و سوسوی چراغ های شهر رو دنبال می کنم.

کاش تابستون بود. کاش آلبالوها تروتازه بودند. اما نه! اشکالی نداره. آلبالوی یخ زده داشتن بهتر ازاصلا آلبالو نداشتنه. آلبالو چیز خوبیه.


دلم برای وبلاگ تنگ میشه. اما سعی می کنم کمتر پای لپ تاپ بنشینم.حال همه خوبه؟ عید چطور بود؟ سیزده بدر بارونیتون چگونه گذشت؟ روزگار به کامه انشالا؟

ما بهتر از روزهای گذشته هستیم،اما کماکان کمی درگیر پس لرزه های اتفات چندوقت پیش ها.

وجود پسر کوچولو باعث میشه فراموش کنیم گرفتاری ها رو.فراموش کنیم دغدغه ها رو و فقط و فقط به او و اومدنش فکر کنیم.طوری که دغدغه ی بزرگمون لگد زدن هرروزش باشه و دیگه یاد گرفته باشیم که پسرکمون شب ها بیشتر ورجه وورجه می کنه و به صدای پدرش واکنش نشون میده و یک نوع موسیقی خاصی رو دوست داره و نوازشش با دست مادرش رو همینطور.... یاد بگیریم  که وقتی عصبی میشم و داد می زنم مچاله میشه گوشه ی خونه اش و به گمانم ترسش رو اینطور بروز میده. 


آلبالوها لب هام رو می سوزونه. بنظرم اگه نوشته ام رو نصفه و نیمه رها کنم و برم پایین و یک لیوان آب بخورم بهتر باشه.

مواظب خودتون باشید

حالمان خوب است ، بهتر می شویم!

جمعه 28 اسفند 1394 ساعت 21:11

همین حالا نشستم و تمام آرشیو وبلاگم را خواندم.همین حالا که پسرک با پاهای کوچکش پوست شکمم را آنقدر می فشارد که دردم می گیرد. دردی خوشایند اما.

 آنقدر آرشیو را خواندم که بعد از روزها حس نوشتن به سراغم آمد.چند روزیست بی صدا وبلاگ هایی را خوانده ام اما حوصله ام نکشیده حرفی بزنم. یکیشان که توی حرم امام رضا بود... چندباری خواستم بگویم دعایم کن. دعایمان کن. نمی دانم چرا تایپ نکردم اما خواسته ام را؟!...حرف هایم گم شده اند. بیشتر با پسرک حرف می زنم، به حرکاتش دقت می کنم.گاهی توی خواب که هستم لگد می زند. چندباری هم از خواب بیدارم کرده. دفعات زیادی هم بوده که اصلا اجازه نداده بخوابم.زیاد دوستش دارم.

کارهای عید را جلو می بریم. خرید هم رفته ایم توی هیاهوی همین روزهای شلوغ.عادت ندارم برای نوروز هزارو یک وسیله ی غیر ضروری تلن(م) بار کنم گوشه ی کمد. فقط چیزهایی که لازم است را گرفته ام همیشه. دو تا مانتوی به نسبت گله گشاده آبرنگی و یک تونیک رنگ رنگی.دلم می خواهد همه چیز رنگارنگ باشد این روزها.هفت سین چیده ایم. ماهی های زیبایی هم خریده ایم. خانه را گرد گرفته ایم. نونوار کرده ایم.نشسته ایم منتظر سالی که قرار است متفاوت باشد برایمان.

مسافرتی هم برنامه چیده بودیم که دکترم اجازه نداد برویم.من هم به حرفش گوش دادم طبق معمول.

چیزی که اعصابم را بهم ریخته سرفه هایم است.هنوز ادامه دارند.برایم یادگاری مانده اند از آنفولانزایی که چندروز قبل تر ها گرفته بودم.نمی دانم تا چندروز دیگر طول خواهند کشید؟ فقط می دانم که دارم از دستشان کلافه می شوم.

وقتی آرشیو را می خواندم دیدم که چندتا پست پایین تر نوشته ام "سلام شش ماهگی".یادم آمد که امروز شش ماه تمام شد و وارد ماه هفتم شده ایم. شروع هفته ی بیست و هشتم

به گمانم کمی زود گذشت.... شاید برای من! راستی عید مبارک

آغازی دیگر....

سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 18:13

می دونید... دیروز وقتی پست گذاشتم.رفتم که به  وبلاگ ویولا سر بزنم. متوجه شدم رفته برای زایمان. چندساعت بعد از شنیدن خبر فوت پدر دندون عزیزمون شوک شدم! 

نمی دونم چه حکایتیه؟ توی همین چندتا دونه وبلاگ خودمون، درست تو یک روز، یه پسر کوچولو به دنیا میاد و یه پدر بزرگوار از دنیا میرن...


دندون مهربونم، دوست من... همه ی ما به قلب پاکت واقفیم. ازخدا برای خودت و خانواده ات صبر میخوام و برای روح پدر عزیزت آرامش.... 


ویولای خوشگلم... یقین دارم بهترین حس و حال رو داری و لحظات قشنگی رو داری تجربه می کنی عزیزم. بهت تبریک میگم.حالا دیگه بهشت زیر پاهاته...

من و این حال خرابم

دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت 11:36

بدجوری سرما خوردم.آدم وقتی مریض میشه یادش میره سلامتی چطوری بوده اصلا؟. درد عضلاتم باعث میشه فشارم جابجا شه و من چهار روزه مدام در حال کنترل فشار هستم.دو روز اول خیلی بی تاب بودم. دلم برای پسرک می سوخت با خودم می گفتم وقتی من نمی تونم این دردهارو تحمل کنم اون چی داره می کشه؟ اما دکتر و اطرافیان و همه و همه بهم گفتن اون اصلا چیزیش نیست و حالت های منو نداره که اگه اینطوری نبود دوام نمیاورد.

شب ها نمی تونم بخوابم. صدام خفه شده.هیچ قرص و آمپول و شربتی هم نمی تونم استفاده کنم بجز دیفن هیدرامین و استامینوفن که اونا هم هیچی هستن در برابر این حال من.

وقتی مریض میشی حس می کنی همیشه همینطوری بودی و یا همیشه همینطور خواهی موند.دلم برای سلامتی تنگ شده.

موتورهای جستجو و وبلاگ من

پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 ساعت 17:03
هر از چندگاهی که به آمار وبلاگم سر می زنم،یه نگاهی هم به عبارات جستجو شده درموتورهای جستجو (کلیکمیندازم.
دیدن یه سری جملات سرچ شده ای که از طریقش به وبلاگم رسیدن باعث خندم میشه.بلا استثناء چندتاییشون هم منشوری هستن همیشه. الآن هم بودن همچین نوشته هایی، اما دیگه فاکتور گرفتم ازشون و به این تعداد که قابل پخش هستن بسنده کردم.
+یعنی هلاک پشتکار مورد سی و نهم!
++مورد بیست و نهم فکر کنم افتاده تو دام خونه تکونی از دست مامانش عصبیه!

سلام شش ماهگی

دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت 12:59
امروز وارد شش ماهگی  شدیم.پسر کوچولوی ما حالا قدی حدود 29 سانتی متر و وزنی بیشتر از 450 گرم دارد.بدنش بصورت خمیده توی شکمم جا خوش کرده.اوضاع زیادخوب نبود و نشد که از اولین تکانی که حس کردم بنویسم. حالا اما تکان ها محسوس تر شده و من کاملا تشخیصشان می دهم.
توی سونوی بیست ویک هفتگی دیده بودم پاهایش کجا قرار گرفته.حالا هروقت بازیگوش می شود همان قسمتی که پاهای فسقلی اش را روی هم انداخته بود تکان می خورد.خوب می دانم این ها همان لگدپرانی هایش است.
این شب ها مطیع امر شازده کوچولوی تو دلم هستم .طوری که او تعیین می کند به کدام پهلو بخوابم.وقتی سمتی که دوست ندارد خوابیده ام،با پاهای کوچکش آنچنان به پوستم فشار می آورد که مجبورم بگویم "تسلیم" و برگردم به سمت دیگری بخوابم.وقتی گرسنه بمانم ورجه وورجه می کند. ضربه هایش نرم و ریز ریز است اما برای من کاملا محسوس.وقتی سیر می شود یک چرخی از سرشعف می زند و بعد از لحظاتی به پوزیشن قبلی اش بر می گردد.نمی دانم من نشسته ام به آنالیز لحظه به لحظه ی رفتارهای پسرکوچولو یا همه ی مامان ها این اندازه ذوقی هستند.
چندشب پیش ها خواب دیدم پسرکی که توی خواب می دانستم پسرمان است توی خانه بازی می کند و من با شوق به تماشایش نشسته ام.از آن شب بیشتر از قبل دوست دارم صورتش را ببینم. عجول شده ام.

یک جایی از پازل زندگی به هم ریخته و چندروزی است کلافه و گیج قطعه ها را جابه جا می کنیم تا به سرانجامی برسیم.یک سردرگمی یکباره افتادوسط روزگارمان.خنده ام می گیرد که چقدر پوست کلفتیم ما! با همه ی این ها دو تا شاخه گل برای هم می گیریم و به هم می گوییم "روز عشق مبارک". همین. خرس قرمز گنده نمی خریم که جایش را نداریم. شکلات نمی خوریم که رژیم داریم.

قاطیه!

شنبه 24 بهمن 1394 ساعت 19:44

داداشم چندروز نشسته پای قفس،انقدر سماجت به خرج داده تا  اسم پسرک رو به مرغ مینا یاد داده. از اون روز هروقت منو می بینه هی تکرار می کنه اسمش رو...  یه دایی هم تهش اضافه می کنه.

امروز خیلی  اعصابم رو بهم ریخت،مدام تکرار می کرد.بهش گفتم ساکتتتت شووو مینا.... یه لحظه ساکت شد، بعد صداش رو انداخت تو  گلوش  گفت: "قاطیه! قاطیه!" خیلی هم غلیظ میگه  این کلمه رو.خندم گرفت.اونم فهمید من قاطی کردم.

چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 08:34

به گمانم پسر شکمویی باشی....

سه‌شنبه 20 بهمن 1394 ساعت 11:07

چقدر برف  و باد دیروز به جا بود....


تهران تمیز شده

بدتر از بد هم می شود

یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 13:01
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 12:02
کسی بیدار شد در من...
همان که به اندازه ی قرن ها  خفته بود....

این منم! 
غرق در ظلمت روزگار نابسامانم...

خدایا! برهانم... به سامان برسانم!

مامان شدنت مبارک غزاله

سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 15:38

 خودمونیم مثل اینکه فسقلمون پاقدمش خوب بوده هاااااااا.

یکی  یکی دوست های وبلاگی دارن حس قشنگ مادر شدن رو تجربه می کنن.

اول رها... بعد الناز... حالام  غزال...

شیش

یکشنبه 4 بهمن 1394 ساعت 13:46
این همه به به و چه چه بارداری رو کردم. ملت تشویق شن برن زن بستونن. یا به قول نسرین به مرادشون برسن.بعد یه کاری کنن که جمعیت کشور افزایش پیدا کنه، سرباز به حد کافی داشته باشیم بفرستیم به جنگ کفار.که خدایی نکرده دنیارو ملحد برنداره یه وقت.که بعدش دولت سرکیسه رو شل کنه و یه مبلغی از اون خزانه اش بعنوان مبلغ(با ضمه روی میم،فتحه روی ب و تشدیده کسره دار روی لام خونده شه)سرسخت  این اتفاق به بنده مرحمت کنه. حالا یکم هم می خوام بد بگم خب! چی میشه مگه؟
دیشب یک دفعه سرگیجه و گرگیجه و بی حالی و بد حالی اومد سراغم.اصلایه وضعیت بدی بود. سردرد دیوانه کننده ای هم داشتم،دستگاه فشارم نداشتیم تو خونه.خیال کردم فشارم رفته بالا که سردرد گرفتم.کلی ماست به اضافه ی خیارو نعنا درست کردم،خوردم.یه دفعه دیدم زیر چشمام گود رفت و اصلا رنگم بدجور پرید. دیگه گفتم الانه که بیهوش بشم.پا شدیم بریم درمانگاه. حالا آسانسور هم خراب. چه بدبختی ای کشیدیم با آقای همسر که برسیم به پارکینگ.همون زمانی که بارون شدت گرفته بود ما رسیدیم درمانگاه. فشارم رو گرفت و واویلا! شیش بود. دیگه سرم و اینا نوش جان فرمودم و یکم شیرینی جات خوردم تا به حالت نرم برگشتم. بعد  که اومدیم خونه کلی هم سرکوفت و سرزنش نوش جان کردم که مراقب خودم نیستم و دست آخر که ظرفیت سرزنش شنیدنام تکمیل شد. خوابیدم.
این بود غرهای من....

شروع هفته به سبک ما

شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 11:46

چشم باز و بسته می روم داخل کابین. برگ تایپ شده با فونت درشتی می خورد وسط خمیازه ام."آسانسور خراب است". خب حالا پایین رفتنش را یک کاری می کنم اما امان از بالا آمدن.

پله ها را به مرحمت جاذبه با سرعت خوبی پایین می روم. هنوز به در حیاط نرسیده کارشناس رشته تماس می گیرد."کجایی خانم فلانی پس چرا نیومدی؟". می خواهم بگویم خب خواب مانده بودم اما نمی گویم. فقط می گویم میام سریع و قطع می کنم.

تاکسی اول پیرمردی است با چهره ای آشنا. از آن پیرمردها که انگار هزارتا شبیهش را دیده ای. صدای رادیو را بالا می برد.خانمی با صدای طنزآلوده سلام و صبح بخیر می گوید و اینطور ادامه می دهد که "خب نفس که می کشید الحمدالله تو این هوا؟" پیرمرد می گوید "ای خانممم....به زحمت" دو تا مسافر دیگر هنوز خوابند و انگار می دانند ترافیک سنگین حالا حالاها تکان نمی خورد.مرد بغل دستی سرش را روی کیف گذاشته و به خواب عمیقی فرو رفته.پیش خودم می گویم "حتما باید مقصدش را به پیرمرد گفته باشد و بعداینطور شیرین خواب رفته باشد دیگر، هان؟". مسافری که صندلی جلویی نشسته هم هی چرت می رود و از خواب می پرد. طوری که من و آقای راننده مدام نگاهش می کنیم. بنظرم او هم خنده اش گرفته.

سرچهارراه که سوار تاکسی دوم می شوم.مرد راننده زمین تا آسمان توفیر دارد با پیرمرد. عصبانی، با سگرمه هایی که در هم کشیده. خب حتما چیزی هست که اینطور توی فکر و بد عنق شده اول صبحی؟ جز انتظار برای آمدن دیگر مسافرها کاری ندارم  پس شروع می کنم به خیال بافی. می رسم به کرایه خانه ی این ماهشان که لابد تا الآن باید پرداخت می شد و شاید عقب افتاده باشد؟.بعد اما خودش را صاحب خانه فرض می کنم و به شروع ترم جدید می رسم و دخترش که منتظر انتخاب واحد است و احتمالا دانشگاهش هزارجور بامبول در آورده که باید مبلغ زیادی از شهریه را همین ابتدا پرداخت کنند. یا هزار جور خیال دیگر... خیال بافی ها را تا زمانی که  دو مسافر دیگر سوار شوند ادامه می دهم.ازمکالمه شان می شود فهمید رئیس و زیردست هستند.من یاد می گیرم که اگر رئیس و زیر دستی سوار تاکسی شوند رئیس حتما باید جلو بنشیند.

نگهبان دانشگاه طبق معمول تا کارت ها را نبیند اجازه ی ورود نمی دهد.به بوت هایم چپ چپ نگاه می کند،می گوید "شلوار را از کفشت در بیاور".همینطور که دالان منتهی به حیاط دانشگاه را زیر نگاه خشم آلودش طی می کنم جواب می دهم "بنظرتون میشه؟". بلند می گوید "این بار رو فقط اجازه میدم بری داخل ها خانم فلانی". لبخند می زنم از اینکه همیشه فامیلی ام را اشتباه می گوید. این بار اشتباهش را تصحیح نمی کنم.

خانم کارشناس عصبانی است که الاف من شده.چایی اش را هورت می کشد، لیوان را روی میز می گذارد و ماحصل برخوردش با میز شیشه ای صدای نسبتا گوش خراشی می شود توی فضای اتاق .همینطور که تکه ای از بیسکوئیت  را گاز می زند، ازپایین ترین نقطه ی عینک نگاهم می کند.معذرت خواهی می کنم که دیر کردم.سر تکان می دهد.می پرسد دلیل تقاضای مرخصی ام آن هم برای ترم آخر چیست؟ قضیه ی پسر کوچولو را می گویم،اینکه خرداد می افتد به فارغ شدن و امتحان ها را نمی توانم شرکت کنم.چشم هایش را گرد می کند که مگه الآن چند وقته که خرداد زایمانته؟ طوری که انگار بخواهم دروغ بگویم یا یک چیزی توی همین حوالی. می گویم" پنج". همینطور که زل زده به صفحه ی مانیتور می گوید "نشون نمیدی اصلا".می خواهم بگویم "شرمنده ی انتظاراتت شدم،معذرت می خوام" اما خیلی خودم را می خورم که جلوی زبانم را بگیرم.از فکر خبیثانه ام خنده ام میگیرد. گوشه ی لب می گزم.به هوای نخندیدن سرم را برای بیرون آوردن مدارک توی کیف می برم.

توی خوش بینانه ترین حالت ممکن هم امکان ندارد آسانسور طی این سه چهار ساعت تعمیر شده باشد. جزء محالات است.حتی فکرش.

به درب ورودی آپارتمان که می رسم حس فتح بلندترین قله ی دنیا را دارم.چهار تایی هم عق می زنم از شدت نفس کم آوردن. بوت ها را در آورده،در نیاورده پرت می شوم روی کاناپه و به خوراکی های خوشمزه ای که برای پسرک خریده ام می اندیشم.چه خوب که خریدمشان.

 اوممم....حالا کدام یکی را اول بخوریم شکر پنیر مامان؟

پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ساعت 11:11

بچه ها من هستم... فقط خستم... نگرانم نباشید سرفرصت پست می ذارم

توت هستم،بی تجربه ا ی نسبتا ترسو

چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت 13:58

دوستان من از وقتی وارد ماه پنجم بارداری شدم دو طرف پایین شکمم که بنظرم مختصاتش حوالی تخمدان ها میشه؟(انگار آدرس خونه دارم می دم) درد گرفته. درد مداوم نه اما وقتی از پهلویی به پهلوی دیگه جابه جا میشم یا یک دفعه بلند میشم و یا عطسه می کنم تیر می کشه. چندجا خوندم علتش این هست که لیگامان ها دارن ضخیم میشن و کش میان، رحم هم در حال بزرگ تر شدنه.اما خب می ترسم راستش. از تجربه هاتون واسم بگید که آیا اینطوری شده بودید؟  جای نگرانی هست؟ نیست؟

+وبلاگم تبدیل به نی نی سایت شده اخیرا! لوگوی پستونک باید بذارم واسش.


++خطاب به شباهنگ نوشت در رابطه باپست آخرش: تو همه جوره خوبی. تو هر رشته ای ،با هر مدرکی و در هر منصبی!

چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت 13:30
دلم می خواست خواهری داشتم.
فانتزی من خواهرداشتن بود،هست! یادم رفت این رو واسه ماهی کامنت کنم.اینجا میگم پس.

اینو بذار تو اولویت

دوشنبه 21 دی 1394 ساعت 14:23
یادتون میاد یه پست داشتم اسمش چوب دو سر طلا بود؟ فکر کنم دومین پست این وبلاگم بود.یه دوست خانوادگی نه چندان صمیمی داریم که چندوقتیه بین همسرامون شکرآبه و با هم سنگینن. بار اول چندماه پیش دیدم رو گوشیم تماس بی پاسخ دارم از خانم همین دوست همسر.گوشی پیشم نبود و متوجه نشدم زنگ کامل بوده یا یه میس.تماس گرفتم واسه احوالپرسی و وسطاش هم گفتم تماس گرفته بودی انگار و ببخش ندیدم جواب بدم.اما گفت که بهم زنگ نزده بوده! باور کردم.چند وقت بعد وقتی برای بار دوم تماس گرفت گوشی دستم بود و دیدم که یه میس کوتاه انداخت و قطع کرد.و اتفاقا دو بار طی روزهای بعدش هم همون کار رو انجام دادو من چون بار اول زنگ زده بودم و گفته بود نه،دیگه تماس نگرفتم.از طرفی خودم دیدم که میس کاله دیگه چه کاری بود تماس گرفتن.
یه روز که اتفاقی مامانم رو دیده بود بهش گفته بود که با من تماس می گیره اما من جوابش رو نمیدم!!!! مامانم با ناراحتی قضیه رو گفت و ازم دلخور بود که این چه کاریه؟ واسش تعریف کردم که اینطوری نبوده اصلا و همیشه میس می ندازه و یک باری هم که تماس گرفتم و گفتم زنگ زده بودی؟ گفته نه.تا همین الآن که باز میس انداخت.دست برقضا باز هم گوشی کنار دستم بود و دیدم که زنگ نبود و فورا قطع کرد.... خب نوشتنش ربط زیادی به این وبلاگ نداشت اما واسم جالبه بدونم که چرا این کارو می کنه همیشه؟ وقتش زیادی آزاده؟ دلش بیش از حد خوشه؟ مغزش طوریشه؟
الآن مطمئنم که اگه مسیج بدم یا تماس بگیرم و بگم زنگ زده بودی؟ صراحتا میگه:نه!... یه استیکر تو تلگرام هست که کنارش نوشته "خدایا اینو بذار تو اولویت" الآن باید از اون استفاده می کردم.

اینم از این

سه‌شنبه 15 دی 1394 ساعت 13:36

امروز رفتیم واسه آزمایش. هوا نسبت به روزهای دیگه قابل تحمل تر بود؟ نبود؟. ماشین رو یه جا پارک کردیم که راهمون دور نشه و بقیه ی مسیر رو که خیلی هم طولانی نبود پیاده روی کردیم. سربالایی کنار هتل بزرگ ایران رو نمی تونستم برم! فکر کن اون یه تیکه ی کوچولو رو... هعی پیر شدم رفت. البته خب دلیلش اینه که وزن گرفتم، هرچند کم اما خودم کاملا حس می کنم که کم کم دارم سنگین میشم. بعد تو همون حال که من داشتم نفس نفس می زدم سر یه چیزی که دقیق یادم نیست چی بود دعوامون شد.منم قند خونم افتاده بود و اصن دیگه مغزم فرمون نمی داد.هی بزرگش کردم وادامه ی حرف رو گرفتم و خلاصه قهر کردیم. در واقع من قهر کردم.البته تا برسیم آزمایشگاه آشتی بودیم.رسیدیم و خوشبختانه کسی هم نبود و به محض ورود رفتم داخل کابین واسه انجام آزمایش.این بار آقاعه انقد خوب خون گرفت اصن متوجه نشدم ولی بعدش خیلی بی حال بودم و سرگیجه داشتم کمی...که اونم تقصیر خودم بود باید یه چیزی می خوردم .موقع برگشت دیگه پیاده نرفتیم و تاکسی گرفتیم چون راه برگشت یه طرفه نبود.خلاصه اینکه غربالگری دوم رو هم انجام دادم.

راستی  تو ترافیک ماشین ها به آمبولانس راه نمی دادن و من کلی غصه ام شد واسه اون مریض بینوا. آخه چرا به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس کنار نمی کشیم؟ اون دقیقه هایی که تو بیشتر موارد واسه ما حیاتی نیست ولی اصرار داریم که از دستش ندیم شاید برای اون بیمار حکم ادامه ی حیاتش رو داشته باشه.

بنرهای تو شهر و تابلوهای پل هوایی ها رو هم که کلا به شیخ تازه درگذشته اختصاص دادن. کاش عکس العمل شهرداری و سایر موارد تو همه ی زمینه ها انقدر سریع و اکشن بود.ای بابا....بی خیال

خلاصه اینکه آخرین روزهای ماه چهارم در حال سپری شدنه. و چهار روز دیگه وارد پنجمین ماه میشیم.

شیر بخور همیشه

شنبه 12 دی 1394 ساعت 11:32

دارم سعی می کنم  هرطوری که شده مصرف شیر رو تو وعده های روزانه ام جا بدم.آخه کلا میونه ی خوبی باهاش ندارم و طی یک سال اخیر حتی یک بارم نخوردم.وقتی شیر می خورم حالت تهوع می گیرم و اوضاع گوارش و اجابت مزاج و خلاصه این بندو بساطا بهم می ریزه.البته پنیر رو  تقریبا هرروز استفاده می کنم و خامه رو گه گاه. اما خب هیچی شیر نمیشه و خودم این رو خیلی خوب می دونم.سه روزه خوردنش رو شروع کردم و طبعا سه روزه اوضاع بدنم بهم ریخته.اما اشکالی نداره تحمل می کنم.

این تویی،توی پیرهن پف کرده ای که بیشتر از قبل دوستش دارم

پنج‌شنبه 3 دی 1394 ساعت 12:55

تا هفته ی قبل از این باورم نمی شد که جوجه کوچولویی درونم در حال رشدباشد.خب یقینامی دانستم که هست اما منتظر بودم یک طوری خودش را نشانم بدهد.شاید هم بیشترمی خواستم واکنش خودم را ببینم.سه بارسونو داده بودم.دوبار عکسش را دیده بودم و این در حالی بود که فیزیکم تغییری نکرده بود.مدام وهم برم می داشت که نکند....

 پریشب که داشتم آماده می شدم برای مهمانی شب یلدا،پیراهن کرم شکلاتی پاییزه ی بلندی که مامان یلدای سال قبل هدیه داده بود را تن کردم.آمدم جلوی آیینه موهام را جمع کنم که توجهم به چیزی جلب شد.شکمم پیراهن را به اندازه ای محسوس به جلو هول داده بود.حالا نه آنقدرها که تصور می کنید اما برای من که تا هفته ی قبلش هیچ نشانه ای ندیده بودم همین هم کلی زیاد بود.شاید اگر چند ماه قبل بود گریه ام می گرفت و به ساعت های دویدنم روی تردمیل فکر می کردم.به صبح زود باشگاه رفتن ها و رعایت کردن ها.غذای ناسالم نخوردن ها.دراز و نشست رفتن هاو...آنقدر که از شکم داشتن بدم می آمد ازچاقی هراس نداشتم.یعنی همیشه شکم نداشتن توی اولویتم بود.پررنگ تر از چاق نشدن.حالا اما شکمی داشتم که توی آیینه برایم دست تکان می داد،چشمک می زد.تعجب برانگیز بود اما بدم نیامد.غصه ام نشد.آخر این روزها هیچ کدام از واکنش هام شبیه تصورات قبلی ام نیست.نمی دانم دارم توت قبلی را فراموش می کنم یا قرار است توت جدیدی را هم به قبلی اضافه کنم.یا اصلا یک فوت آخری بوده که حالا با آمدن کوچولو خدا درفطرتم دمیده.نمی دانم.این عشق یک هویی دقیقا کی و از کجا پیدایش شد؟

می گویم از کجا پیدایش شد چون راستش من برای داشتنش هیچ وقت غش و ضعف نکرده بودم.هیچ وقت از قبل دل ضعفه اش را نکرده بودم.دلم قنج نرفته بود برای بودنش.آن اولش که فهمیده بودم ترسیده بودم حتی. مدام کمیت را وسط کشیده بودم و یواشکی اشک ریخته بودم که خب بیست و پنج سال؟ تو قرار بود مادر بیست و پنج شش ساله ای باشی که الآن هستی توت؟ خب نه! قرار نبود. اما حالا هستم و این چه اشکالی دارد؟.شاید توی برهه ای که قرار بود برنامه ریزی اش کنیم آنقدر که امروز احساس خوب دارم و داریم، نداشتم و نداشتیم.اصلا شاید توی آن برهه نمی توانستم و نمی شد که تجربه اش کنم.دیگر مهم نیست که من بیست و چند ساله هستم یا سی و چند ساله.... مهم حال خوب داشتن است. نه اینکه برنامه ریزی برای داشتنش بدباشد.نه.برای ما اما پیش آمد... پیش آمد برنامه ریزی نشده ی غافل گیر کننده ی  خوبی هم بود اتفاقا.چه خوب که پیش آمد اصلا.

آمدم که اولین  واکنشم نسبت به تغییر فیزیکی ام را ثبت کنم اما انگار رشته ی کلام پرید و رفت آن دور دورها.حالا که از هر دری سخنی وسط آمد این را هم اضافه کنم که پیامد تحصیل در رشته ای که زیاد دوستش ندارید می شود من... می شود مدرکی بی عشق! می شود نشستن پای وبلاگ و پست نوشتن و با جوجه کوچولو حرف زدن به بهانه ی فرار کردن از خواندن هر آن چیزی که به اجزای داخلی کامپیوتر مربوط می شود و امتحانش...بگذریم!تصمیم دارم بعداز گذراندن پنج ماهی که با فسقل پیش رو داریم آزمون ادبیات، روانشناسی یا جامعه شناسی بدهم.این ها گزینه های روی میز است تا بعد که شاید چیزجدیدی بهشان اضافه شود.من همان توتی هستم که المپیاد ریاضی می دادم کرور کرور! کجایی استاد که علوم انسانی ها شاگردت را دزدیدند؟

موشک سپید، اپلیکیشنی به سوی محبت های پوشالی!

یکشنبه 29 آذر 1394 ساعت 13:29

حالا چندروزی می شود که بعد از مدت ها چیزی به غیر از یاهو هم روی گوشی دارم.متوجه شده ام که آدم ها توی تلگرام طور دیگری مهربان می شوند. یک طور فرا مصنوعی.اصلا کلمه ی فرامصنوعی وجود دارد؟ مهم هم نیست،همین که لپ مطلبم را ادا کند برایم کافیست.داشتم می گفتم آدم های توی اپلیکیشن جدیدم یک طورفرامصنوعی مهربان هستند که هیچ طوری نمی شود دوستش داشت.همان هایی که توی برخورد واقعی غرق در فیس و چس بسیار هستند،پشت این فاصله ی مجاز به صورت محیرالعقلی مهربان و خودشیرین می شوند که ازتحملت زیادی ازحدخارج است. دوست داری عوق بزنی وقتی می دانی طرف الکی می گوید که دوستت دارد و می بوسدت و فلان... خب نگو لامصب من که کلاشینکف پس کله ات نگذاشتم برای دروغ بافتن. برای گفتن "اوه لاو یو هانی!". دیروزهاکه از نزدیک دیده بودیشان کلی مرام خرج کرده بودند که فقط بگویند"سلام".و طوری کلمه شان را تلفظ کنند که یک وقت از پزشان کم نشود.امروزها اما مهربان شده اند و دوستت دارند و می میرند برات و خلاصه خیلی عشقولک هستی برایشان.


پسرکوچولوی دختر عمه شیر نمی خورد.سرما خورده بود و بینیش گرفته بود و شیر نمی خورد.کوچولوی سه ماهه گریه می کرد. یکبند و بی وقفه. مادرش بدتر از خودش بود.نی نی کوچولو را توی بغلش می فشرد و اشک می ریخت. بدجوری اشک می ریخت. عمه ام پسرکوچولو را از مادرش گرفت و توی اتاق راه رفت. هی راه رفت .هی راه رفت. تا وقتی گریه اش بند آمد.آرام که شد شیر مادرش را با قاشق توی دهانش ریختند و کمی بعد سیر شد و خوابش برد. 

 بی اینکه بخواهم خودم و خودت را جایشان تصور کردم و از بی قراری ات گریه دار شدم و گوشه ی چشمم تر شد و یقین پیدا کردم که با تمام وجود دوستت دارم جوجه کوچولو...


++من اصلا نمی دونستم این پست رمزی شده الان دیدم کامنت دارم واسه رمز! دستم خورده بود اشتباهی رمزدار شده . چیز خاصی نبود که....

کم بود جن و پری؟

دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 23:00

تو این سن و وضعیت دارم دندون عقل در میارم من.

اجازه می دادی این چند ماه رو هم بی عقل و درایت سر کنم دیگه قربونت.گناه ندارم من؟

سورپرایز به توان دو

سه‌شنبه 17 آذر 1394 ساعت 11:22
کمی خوب نباشم.بیایم اینجا و بپرسم "من بی معرفت شده ام که برای تولد آقای پدر ماجرا هیچ ذوقی نکرده ام امسال؟..."
صبح زود فردا که بیدار شوم و منظره ی پوشیده با برف خیابان را از پشت پنجره تماشا کنم امابه کل فراموشم شودچقدر حال نداشتم و کرخت بودم و گفته بودم که من بی معرفت بودم دیروز و ال بودم و بل بودم.وتصمیم بگیرم برای خوشحالیش.اولش بروم مطب دکتر وقت بگیرم.منشی بگوید یکی دوساعتی  بایدمنتظر بنشینم اما به محض اینکه بنشینم روی صندلی صورتی یاد کارت بانکی صورتی ام بیفتم که به خیالم یک چیزی مانده بود آن ته هایش؟چیزکمی که میتوانست خوشحالیهای زیادی ایجادکند.اصلا حیف نبود توی اولین روزبرفیه درست وحسابی امسال بنشینی گوشه ی مطب ومجله بخوانی؟.قطعا حیف بود خب.بخاطر همین رفتم ببینم چقدر از آن چیز خوب ها ته کارت صورتی مانده. خوشبختانه اندازه ای بود که شبمان را بسازد.مرحله ی بعد هم قطعا کیک بود.کیک ! چیزی که حال الآنم اجازه نمی داد مثل خیلی از مواقع توی خانه آماده اش کنم.بوی خوش وانیل به کابوس عوق زدنهای من تبدیل شده.پس بهتر این بود که بی خیال درست کردنش بشوم و بروم قنادی سر چهارراه کیک دو نفره ای سفارس بدهم و تاکید کنم که جمله ی مخصوص خودمان را  روش بنویسند.بعد هم آسه آسه بیام بیرون و خیلی مواظب باشم که سر نخورم.بی خیال مغازه های بغل خیابان شوم که از یخ بستنم جلوگیری کنم و یاد مامان بیفتم که اگر امروز باهاش آمده بودم کلی فحش خورده بودم بخاطر لباس های نامناسب و به قول او یک لایه ام.مامان معتقد است که من باید سه لایه لباس بپوشم.بعد از شدت سرما و یک لایه بودنم خودم را بیندازم توی پاساژ و یک چیز خوبی پشت ویترین دومین مغازه ببینم و فکر کنم که چقدر ممکن است این برازنده ی او باشد! بعد غصه ی پولش را بخورم و وقتی قیمت بگیرم کلی خوشحال شوم که چقدر خوب که جنس ها آف خورده اند.و همین که توی پلاستیک بگذارمش خانم منشی تماس بگیرد که بروم تا نوبتم رد نشده. دراز بکشم روی تخت و دکتر هی بگوید سرفه کن و فسقل توی مانیتور این ور و آن ور برود و صدای قلبش این بار به جای گوپ گوپ بگوید پیتیکو پیتیکو.... و من باز اشک بریزم. موقع برگشت کیک را بگیرم و بروم خانه و یک شام کوچولوی خانگی هم بسازم و وقتی صدای آیفون در می آید بپرم لامپ ها را خاموش کنم و گوش بسپارم به صدای آسانسور که تا می آید بروم جلو و یک کمی جلف بازی در بیارم و خوشحالی کنم و تولد مبارک بخوانم و طفلی او ذوق کند و البته بیشتر تعجب. تعجب از اینکه به کل یادش رفته باشد تولدش بوده و گوشی اش خراب باشد و از مادرو پدر و دوستانش و اس ام اس بانک بی خبر باشد و همه چیز دست به دست هم  داده باشدتاواقعیه واقعی جا بخوردوکسی قبل ازمن تبریک نگفته باشد. بعد بیاید بنشیند پشت میز و من بگویم شمع ها را فوت کند و بعد که کلی دست بزنم و جیغ جیغ کنم. همراه چیز خوشگلی که از پاساژ خریده ام یک پاکت هم بدهم دستش و وقتی گفتم چشم هایش راباز کند.با کلی ذوق برگه را از پاکت بیرون بیاردو چند خطی اصطلاحات پزشکی بخواند و هی سر در نیاورد و آخر برسد به آخرین خط نوشته که خبر بدهد ازمردکوچولویی که در راه است و تند بگوید که توووت باید دختر هم داشته باشیم ها....
من خوشحال باشم  از اینکه آنقدرهاهم بی معرفت نشده ام و پاش بیفتدهنوزهم شوق تولد بازی دارم و می توانم و می شود که سرذوقش بیاورم وآن آخرها نیمچه حسادت ملویی هم به عروس آینده ای ک روزی می آیدو فسقلمان رامی بردو از این تولدهابرایش می گیرد بورزم.

آذریِ آتیشیِ خونمون

یکشنبه 15 آذر 1394 ساعت 13:56
فردا تولده. تولد آقای گلابیِ ماجرا.  چرا من اصلاً حال و حوصله ی تولد ندارم خب! پارسال همچین روزی کشته بودم خودمو واسه کادو و سورپرایزو این حرفا.بنظرتون  بی معرفت نشدم؟ چمه خب من!
 تازه وقت غربالگری هم دارم فردا.
+من اوایل پاییزم و همسر اواخرش.مثل اینکه قراره تولدهای امسالمون تحت الشعاع مسائل مربوط به فسقل باشه. روز تولد من که اعلام حضور کرد. فردای باباش رو هم به خودش اختصاص داده. نیومده همه چی رو دست گرفته شیطون بلا!

دزدی‌ در لباسِ میش

شنبه 14 آذر 1394 ساعت 20:46
یه جای کوچیک یه شراکت داریم.فکر می کنم دو ماه پیش از این بودکه سروکله ی یه آقایی پیداشد.ظاهر‌ بسیار موجه وزبون چرب و نرمی داشت. چند وقتی مثل آدمیزاد خریدهاش رو انجام می داد و بعد چندروز و بدون کوچکترین مشکلی و در کمال خوش حسابی پول رو به حساب واریز می کرد.بار آخر هم  مثل دفعات قبل خرید کردورفت و مثل همیشه وعده ی چندروز بعدرو برای واریز بهمون داد اما این بار هرچقدر منتظر شدیم خبری ازش نشد.نتیجه ی تماس گرفتن هامون هم مواجه شدن باخط خاموش شده ای بیش نبود.یه مبلغی از سهم خودمون و مبالغی هم  ازسهم سایرشرکاء زد به جیب مبارک و دِ برو که رفتی. حدسمون این بود که قضیه فقط به مورد ما خلاصه نشه و احتمالاً افراد دیگه ای هستن که اتفاق مشابهی از طریق این آقا دزد مهربون واسشون افتاده باشه.اتفاقاً همونطور که فکر می کردیم بود و بعد شکایت فهمیدیم که بازهم شاکی داره.  امشب بالاخره  خبر رسید که بازداشت شده. منتظریم ببینیم چه اتفاقی می افته آخرش .فقط خواستم بگم مثل ما به راحتی اعتماد نکنید‌.بعضی ها با نیت سوءاستفاده خوب بلدن نقش آدم خوب هارو بازی کنن.

+راستی چند هفته پیش دو سه قسمت از شهرزاد رو گرفته بودیم اما به کل فراموشمون شده بود نگاه کنیم. بعد هی همه جا دیدم که‌حرف سریاله است گفتم برم ببینمش دیگه. امشب که وقت داشتم و تنها هم بودم،نشستم به تماشای قسمت اول. خیلی غصه ام شد ولی.دیگه قسمت بعدی رو نگاه نکردم.خب چرا مُرد پسره؟  ایشش
++عه نمرد که... 

شکم قلمبه داره

جمعه 13 آذر 1394 ساعت 19:12

شواهد حاکی از این هست که مسوولیت حمل جوجه کوچولومون بیشتر از من به عهده ی آقای گلابیه ماجراست انگار.رشد شکمش سیر تکامل رو تکمیل کرده و طی یک حرکت رو به جلو، گام بسیااار بزرگی به سمت " تپه" شدن برداشته!  گاهی شک می کنم که تو شکم کدوم یکیمونه واقعا؟


+منفجر نشه صلوات

چون می خوام خودمو گول بزنم باید بگم " طلوع صبح فردا از آن من است"

پنج‌شنبه 12 آذر 1394 ساعت 00:10

از اون شباییه که احساس بدبختی های بیخودی دارم در طولش! که از همین حالاش که یازده و چهل و پنج دقیقه است مشخصه چقدر می خواد دیر بگذره.

گرسنه ام اما حال خوردن ندارم. خوابم میاد اما حس خوابیدن ندارم. حرف دارم اما قدرت بیان نه. از اون شبایی که منتظر میشی تا طلوع خورشید رو ببینی بعدش بخوابی.

یه وقتایی هم اینجوری میشم دیگه چیکار میشه کرد. دعوا هم نکردم با کسی.مرد خونه بنده خدا شیفته کاریشه.در حال حاضر هم که خونه مامان هستم و کسی کاری نداره بامن اصولا که بخوام حالم رو بهش الصاق بدم.کلا خودم با خودم سرگرمم می دونم.

انقدم بدم میاد از این شبها....

کله گنده ی من

شنبه 7 آذر 1394 ساعت 11:50

خب! کوچولوی کله گنده ی من...حالا چندروزی است که من و تو وارد دوازده هفتگی شده ایم. من به عنوان میزبان.تو در جایگاه مهمان.هرروز پیگیر مراحل رشدت هستم.از تشبیه ات به دانه ی سیب شروع کردیم و به تمشک و خرما و انجیر رسیدیم. حالا  هم که اندازه ی لیمو ترش شده ای.خواستم تصورت کنم اما لیمو ترش نداشتیم.غصه ام شد.بابایی رفت لیمو عمانی چروکیده ای از کابینت برداشت و داد دستم. سعی کردم تروتازه ببینمش. به اندازه ی پنج سانتی انت تجسمش کردم. تقریبا فهمیدم  که حالا چقدری شده ای.

چندروز پیش ها که رفته بودم جواب آزمایشم را به دکتر نشان بدم.ازش خواهش کردم که سونو هم انجام بدهد.گفت خانم فلانی الآن وقت سونونیست.نمیشه.گفتم خواهش می کنم و مجبورش کردم.

سیاه سفیدهای روی دستگاه ظاهر شد. این بار مثل بار قبل نبود که معلوم نباشی و من متوجه نشوم اعضای بدنت کدام یکیست؟. و یک هلال کوچک باشی آن گوشه موشه ها. حالا واقعا شبیه نی نی بودی.بیشترت کله گنده ای بود که دست و پای کوچکی هم داشت. چسبیده بودی به یک گوشه و دست های کوچولویت را دوطرف صورتت نگه داشته بودی.برعکس خوابیده بودی.

حیف که بابایی نبود تا با هم ذوق کنیم.دکتر گفت که خداروشکر صحیح و سالمی.پرسیدم بنظرتون کله اش زیادی گنده نیست؟. خندید.گفتم خودم می دانم که درست می شود.اما نمی دانم چرا تازگی ها چیزهایی که جوابش را از قبل می دانم باز می پرسم.در مورد نی نی اینطوری ام.گفت نگران نباش مشکلی نیست.

شبش که عکست را نشان بابایی دادم سوال های خودم را از خودم پرسید.توت بنظرت کله اش گنده نیست؟ توت بنظرت الآن برعکس خوابیده سرگیجه نمی گیره؟.همه ی اینها را با خنده می پرسید.گفتم اتفاقامن هم همین ها به ذهنم رسیده بود. جز به جز مکالمه ام با دکتر را پرسید.وقتی فهمید وزن اضافه نکرده ام کلی دعوام کرد.رفتیم فروشگاه.انتخاب را گذاشتیم با تو.هرچیزی که تو خواستی را توی چرخ گذاشتیم.من قول دادم که بیشتر بخورم تا تپلی باشی. بابایی می گوید تو باید تپلی باشی. از این تپلی هایی که دست هایشان چاک چاک می افتد و لپ هایشان آویزان است.می گوید شکمت باید به دست بیاید.گفتم درخواست دیگه ای ندارید؟ 

شب موقع خوابیدن تپلی تصورت کردم. لپ های گوشتی ات را گاز گازی کردم. روی شکم کوچولویت فوت کردم و تو خندیدی. تصویر دهان بی دندانت حس خوبی را توی تمام تنم پراکند و من گلوله ای شدم لبریز از خوشحالی . کله ات اما هنوز تحت تاثیر عکسی بود که از سونو دیده بودم. کله گنده ی  من...

رویای یاقوتی

دوشنبه 2 آذر 1394 ساعت 12:05

زیاد خواب می بینم.خواب های کشدار.خواب هایی که به خیالم خیلی بیشتر از شش هفت ساعت طول می کشند و برخلاف گذشته که چیزی ازشان در خاطرم نمی ماند،با تمام جزییات به یاد می آورمشان. خواب هایی که بیشتر ترسناکند وگاهی خوشایند.می دانم دلیلش تغییرات هورمونی است.اما دلم می خواهد خوابهای  خوشایندم هیچ وقت تمام نشوند.حتی اگر در کنار خوابهای ترسناک باشند.

خوابهای خوب این روزها من را به جاهایی که زیاد دوستشان دارم می برند. آدم هایی که زیاد دوستشان داشتم را نشانم می دهند. دیشب به حیاط خانه ی قدیمی مادربزرگ رفتم.همان حیاط که توش آدم برفی می ساختم. همان که درخت انجیر و انگور و گردو و انار داشت. همان که باغچه اش پر بود از گل های رنگی رنگی. پر بود از مورچه های ریز و درشت. حیاطی که کودکی ام درش سپری شد.

دیشب بواسطه ی یکی از همین خواب های رنگی و خوشایند. به حیاط آن روزها که حالا دیگر ساختمان بلندی جایش سبز شده  سفر  کرده بودم. 

توی حیاط سبد بزرگی بود. سبدی پر از انارهای سرخ و خوش رنگه چاک چاک.من بودم و حیاط و انارها و عالمی احساس دوست داشتنی. به سن روزهای امروزم بودم اما با همان چالاکی روزهای کودکی داشتم دور حیاط را می دویدم. ایستادم و به سبد انارها نگاه کردم.دست دراز کردم،خوش رنگ و لعاب ترین انار رابرداشتم. داشتم به زیبایی دانه های بزرگ و سرخ رنگش نگاه می کردم که آلارم گوشی شروع به نواختن کرد. رویا به اتمام رسید.

بیدار که شدم حس کردم تغییرات هورمون ها خوب است. حتی اگر پنج شب پشت سر هم کابوس دیده باشی. همین یک شب ها که حیاط قدیمی را ببینی کافی است. کافی است برای اینکه بگویی خوب است.خوشایند است.

هوای حوصله ابریست!

یکشنبه 1 آذر 1394 ساعت 11:53
امروز بعد از ظهر خونه ی مادربزرگ دعوتیم.می دونم که جلسه دارن و خانم های نسبتا زیادی هم دعوتن.اما دقیقا نمی دونم چجور جلسه ای. فقط خدا بخیر کنه نظرات کارشناسانه و موشکافانه ای که مدعوین در رابطه با من و فسقلمون خواهند داد.قبلا اگه بود،مهم نبود اصلا ! از حوصله ی این روزهام خارجه اما. 
این روزهایی که راستش بیشتر از هرچیزی دلم می خواد تو دفتر خال خالی به این صورت واسه کوچولومون از حال و روزم  و حال و روزمون بگم.
‌این روزهایی که مدام شب های بارونی آرزو می کنم  که مجبورش کنم بزنیم به جاده و این طوری هی بچرخیم دور آزادی و به صدوهشتاد درجه ی استادانش بخندیم.
این روزهایی که هی بریم و از آقایی که سر فر.حزاد وایساده از  این ها بخریم و وقتی اون رفته از ماشین کیفش رو بیاره  من از فرصت استفاده کنم و به آقاهه بگم "از اون ترشه بیشتر بریزید لطفا" و بعدش نتونم آب دهنم رو خیلی واضح قورت ندم و یکم خجالت بکشم خب!

حس مزخرف حسادت

چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 11:51

دلم خواسته بود مهربون تر باشم و بنشینم با موجود کوچیکی که مدام همرامه حرف بزنم و کتابهام رو براش بخونم و .... اما همش نشده! این روزها اون طور که باید نگذشته.من آدم مزخرفی شدم. دیروز صبح با همسرم رفتیم آزمایشگاه.من رو رسوند و خودش رفت محل کارش.چون نخواسته بودم بمونه و گفته بودم بره و به کارهاش برسه.

آزمایشگاه شلوغ بود و منتظر بودم تا نوبتم برسه.بخاطر اینکه نوبت ها اشتباه نشه سه چهار نفری پشت سر هم ایستاده بودیم. یه آقایی بود که می اومد مدام بهم می گفت خانم من بعد شماست منتها بارداره نمی تونه سرپا بایسته. زنه نشسته بود تو سالن و دستش رو گذاشته بود رو شکمش و کاملا مشخص بود که داره خودش رو لوس می کنه.من ناشتا بودم.ضعف کرده بودم.تو دلم حسودی کرده بودم.دلم خواسته بود یکی هم بود جای من می ایستاد تا نوبتم بشه. پشیمون شده بودم که هیچوقت در مقابل هیچ کس خودم رو لوس نکرده بودم.انقدر زیاد خودم رو لوس نکرده بودم که چندشب پیش ها مامان همسر بهم گفت خداروشکر انگار حالت خیلی خوبه.نه؟.و در حالی که مجال جواب دادن نداده بود اینطور ادامه داده بود که دخترم انقدر ویارش بد بود، دور از جونت داشت می مرد.خواسته بودم بهش بگم من حالم خوب نیست واقعا!اما نگفته بودم.نمیدونم چرا لبخند زده بودم.بعدترش که اومده بودیم خونه تا صبح توی دستشویی بالا آورده بودم.

گوش نواز تر از صدای باران

پنج‌شنبه 21 آبان 1394 ساعت 11:40

سکانس هایی که زن و شوهرها برای اولین بارمیرن صداقلب بچه شون رو بشنون تو فیلم ها دیدین؟ چه هالیوودی .چه بالیوودی .چه ایرانی. تو این یک موردفرقی با هم ندارن.همه اش هم از این قراره:

 همینطور که مادروپدر بی صبرانه منتظرن و دل تو دلشون نیست ،یه دفعه صدای گوپ گوپ... گوپ گوپ... می پیچه تو اتاق و دوربین زوم میشه رو صورت مادرو  وقتی یه قطره اشک از گوشه چشمش می چکه به سمت گوشش نمای دوربین تو شات میشه .زن و شوهر با هم تو کادر هستن.پدر در حالی که بغضش رو قورت میده دست همسر رو که از ابتدا تو دستهاش گرفته بود با عشق توام با شعفی وصف ناشدنی  می فشاره وفیلم باز زومه. این بار زوم رو دست هاشون. حلقه ی ازدواج کمی می درخشه.در همین حین هست که یه نمای کلی از اتاق داریم. و ... هیچی دیگه کات. حالا در صورتی که فیلمه هالیوودی یا بالیوودی باشه شوهره یه بوسه ای هم عنایت می کنه. ایرانی باشه هم که خب... هیچی!

منم تحت تاثیر همین فیلم ها بودم دیروز.استرسم اما واقعی بود. واقعیه واقعی.

دکتر که ژل رو ریخت رو شکمم اوشون بالاسرم ایستاده بود. اتاق در سکوتی عمیق فرو رفته بود.سونو رو انجام داد اما هیچ صدایی نیومد.قلبم دیگه داشت کنده می شد از جاش، زل زده بودیم به دکتر. تا بالاخره بعد از این که ما رو جون به لب کرد،لب به سخن گشود و گفت: "جنین هشت هفته و پنج روز.قلب هم داره". من که هنگ بودم.حرف زدن یادم رفته بود.اوشون گفت پس صداش کو؟ گفت دستگاهم خراب شده این دستگاه قدیمیه.بخاطر همین صداش رو با گوشی می شنوم. رسما ... به فانتزی هامون.

ما هم دست برنداشتیم.بالاخره بایدیه قطره اشک می ریختم یا نه؟ یه طرف گوشی رو من گذاشتم تو گوشم یکیش رو هم اوشون.بالاخره یه صدای خش داری اومد و ... هی یواش گفت :گوپ گوپ... گوپ گوپ...

و استرس ها آنی به پایان رسید و جای خودش رو به شادی داد.

اشک ها هم که سرازیربودن وقصد تموم شدن نداشتن انگار. یواشکی بهتون بگم که اوشون هم چشماش کلی خیس شد.دستم رو با عشق توام با شعفی  وصف ناشدنی فشرد اما حلقه ها باعث شد دردم بگیره و بگم "عه یواش".کلا جون به جونم کنن نمی تونم صحنه های احساسی رو خوب از آب در بیارم.فقط اکشن!


شک ندارم این گوش نوازترین صدایی بود که تا به حال شنیده بودیم. گوش نوازتر از رقص قطره های آبشار روی صخره ...

چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 11:19
وقت دکتردارم امروز. واسه شنیدن تاپ تاپ قلب کوچیکش.
زیاد دعامون کنید... زیااااد

گلابی هستند یک پدر

جمعه 15 آبان 1394 ساعت 13:55

میگه: 

بنظر من بچه هامون دو قلو هستن. 

به همین خاطر هست که صداشون می کنه "اژدر و منیژه". 

میگم: 

ولی دکتر که سونو انجام داد،گفت تک قلو عه ها.

ته ریشی خارانده  بعد از مکثی کوتاه

 میگه:

من بهتر می دونم یا دکتر؟ 

پیرمردِ مهربون مزرعه داره...!

شنبه 9 آبان 1394 ساعت 14:48
جم جونیور می بینم.
خانمی که بلوز سبز رنگ پوشیده می خواند: "old macdonald had a farm"  منتظر بودم که در جوابش مثل پیش دبستانی ها بگم "!E.I.E.I.O".  جم جونیور همیشه همین جایی که هست بود. من هم همیشه همینجا روی این کاناپه دراز کشیده بودم. امروز اما دلم خواسته بود که پیرمرد، مزرعه ای داشته باشد و من در جوابش بگویم ای آی ای آی اُ...... و یواشکی سرم را با ریتم  تکان بدهم و خیال کنم که حالا توی شش سالگی هستم.
جم جونیور می بینم و فکر می کنم زندگیِ من دیگر فقط زندگیِ من نیست ... دلم می خواهد توی وبلاگم بنویسم که همین  تازگی ها فهمیده ام  "یک ماه" هایی هم  توی زندگی ها وجود دارند که  بیشتر از یک ماه طول بکشند.... یک ماه هایی که هر روزه ش برای مهمان کوچکت خیلی بیشتر از یک ماه طول بکشند... تمام سی روزهایی که او بی وقفه تلاش کرده تا  "بماند"!
جم جونیور می بینم و همراه با مهمان کوچکم تکرار می کنم  ای ... آی... ای ... آی ... اُ...!

سه‌شنبه 5 آبان 1394 ساعت 17:40

اینجا پر از مهربونی بود

وقتی هیچی سرجاش نیست

یکشنبه 3 آبان 1394 ساعت 11:48

من اهل لوس شدن نبوده م هیچ وقت.از اینکه کانون توجه باشم استقبال نکردم هیچ وقت. اخلاق بدی که دارم اینه که اگه حتی دارم از بدحالی می میرم هم اجازه نمی دم کسی بفهمه.  هرکس یه جوریه دیگه.خوشبختانه یا بدبختانه منم اینطوری ام. گاهی وقت ها خودم رو جنگ جوی متعصبی تصور می کنم که موقع مرگ شمشیرش رو می زنه زیر چونه اش تا ایستاده بمیره. حالا نه در اون حد اما خب تا یه اندازه ای هستم اینطوری.

این چندروزه دارم از استرس متلاشی میشم راستش، فکر کنم دلیل بالا آوردن های مداومم که از پریشب شروع شد هم  همین استرس مزخرفی که از زمانی که شنیدم یکی از فامیل های دور که باردار بود  و قلب جنینش تشکیل نشد و چند روز پیش ها کور.تاژ کرد،به جونم افتاده هست.الآن من پر از استرسم. پر از ترس. نمی دونم شاید کسی حالم رو درک نکنه اما من واقعا نگرانم. و بخاطر همون حس که اول پست گفتم به کسی حرفی نزدم.برای اینکه اطرافیانم ناراحت نشن و کسی نگران نشه.

بگذریم.دیشب ماهی می گفت دوستش وقتی باردار بوده و حالت تهوع داشته با بو کردن  خمیر دندون خوب می شده. من از اون موقع در به در دارم دنبال یه چیزی می گردم که بوش کنم و حالم خوب بشه.یا دست کم بهتر.در همین راستا هرچیزی که به نظرم بوی خوبی داشته باشه رو امتحان می کردم. مثلا ادوکلن داداشم که اصلا افاقه نکرد.مایع دستشویی.بوگیر با اسانس لیمو. وقتی کیک رو باز می کنم بینیم رو می گیرم سمتش و یکم از بوش خوشم میاد.اما وقتی گوشت و پیاز دارن سرخ میشن حس می کنم الآنه که من بمیرم. وقتی ادویه هم بهشون اضافه میشه که بدتر... به اوشون میگم بوی آهن زنگ زده میدی و اون چشم هاش غم انگیز میشه و من خودم می دونم که شاید یک بار بیشتر توی عمرم بوی آهن زنگ زده به مشامم نخورده باشه و حالا اینکه چطور تشخیص این بو رو دادم واسه خودم هم هنوز سواله. تازگی ها آدم ها رو نسبت به بویی که دارن طبقه بندی می کنم و خودم می دونم که این خیلی بده و من آدم مزخرفی شدم. از یه سری ها خوشم نمیاد. مثلا دلم می خواد وقتی خواهر شوهر بزرگه رو می بینم باهاش بگو مگو داشته باشم. نخندید. واقعا من  الآن اینطوری ام. هورمون ها فکر کنم دارن گرگم به هوا بازی می کنن و من مجبورم به سازهایی که می زنن برقصم. شاید هم عمو زنجیر باف.و همه ی این ها درون من اتفاق می افته  و کماکان وانمود به خوب بودن می کنم. 


+ادامه ی نظرات رو در اولین فرصت تایید می کنم.تأخیر به این دلیل هست  که دلم نمی خواد بدون جواب تایید بشن.

کج دار و مریز

شنبه 2 آبان 1394 ساعت 23:00

به زعم دنیای این روزهای من، حال تهوع بی وقفه ی تمام ناشدنی

تهوع آورترین اتفاق دنیای من است


وقتی اعلام حضور کرد

دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 11:16

سلام

ما خوبیم شما خوبید؟

راستش من ذوق دارم واسه این اندازه لطفتون. ذوق دارم واسه داشتن شما دوست ها. ممنون از تبریک هاتون .توصیه هاتون. همراهی هاتون. 

.

.

داستان از اون جایی شروع شد که من  فکر کردم سرما خوردم. یه پست هم گذاشتم راجع بهش همونی که گفتم نتونستم کلاس دانشگاه روتاساعت آخربمونم و برگشتم خونه.همون که گفتم اصلا حال ندارم و فکر می کردم سرما خوردم.یادتونه؟

چند روز اوضاع به همین منوال گذشت و  من هم که زیر بار دکتر رفتن نمیرم هیچوقت.تا رسید به روز دوره ی ماهانه و من هنوز این اتفاق واسم نیفتاده بود.حتی فکرش هم ازذهنم نگذشت که ممکنه اتفاق خاصی افتاده باشه. سه چهار روز دیگه هم گذشت و دیدم نه مثل اینکه خبری نیست. دیگه کم کم داشتم به دکتر رفتن راضی می شدم. فکرش رو بکنید منه دکترگریز به مراجعه به پزشک تن داده بودم اما یه زحمت به قدوم مبارک نمی دادم ،برم یه بی.بی  چک از داروخانه ی سر خیابونمون بگیرم! مثل اینکه زیادی به خودم مطمئن بودم اما  زهی خیال باطل... ! دیگه دیدم نه انگار قرار نیست اتفاقه این ماه بیفته و بدنم خیال پری.ود شدن نداره. با خودم گفتم حالا برم یه تست بگیرم.امتحانش که ضرر نداره سنگ مفت گنجشک مفت. البته مفته مفت هم نبود. همونطور که داشتم پول تست هارو به صندوق دار پرداخت می کردم،یه ندای خوش خیال درونی می گفت داری الکی وقتت رو تلف می کنی ها از ما گفتن بود.

تست رو گرفتم و گلاب به روتون انجامش دادم و یه خط کمرنگ افتاد.بهتره بگم یه هاله ی کمرنگ. خدا پدر اینترنت و نی نی سایت رو بیامرزه تا تو گوگل زدم خط کمرنگ کلی سربرگ اومد. همه اشون هم حاکی از این بودن که خانم شما بی برو برگرد بارداری. لپ تاپ رو بستم و پیش خودم گفتم بیخودحرف می زنن اینا...الکیه. خلاصه جدیش نگرفتم.

شب که اوشون اومدن خونه بهش گفتم موضوع رو. و اضافه کردم که جدی نیست ها. اما توجهی نکرد و به قر کمر و سینه بلرزون دور تا دور حال ادامه داد. من اما با اعتماد به سقفی مثال زدنی همچنان به خودم مطمئن بودم.به خاطر همین تو دلم به خوشحالی بی موردش پوزخند می زدم و مسخره اش می کردم. بیشتر شبیه یه شوخی بود تا اون موقع. ولی دیدم نه انگار داره جدی میشه.رفتم یه تست دیگه برداشتم که امتحان کنم.فکرش رو بکنید. تست رو گذاشته بودیم روی سرامیک و دوتا یی چسبیده بودیم به هم و زل زده بودیم بهش. این بار همون ثانیه های اول خط دوم افتاد.یکباره تمام سلول های بدنم کرخت شد و افتادم به گریه و پشت بندش هم هق هق. اوشون هم بدتر از من. صدای گریه هامون فکرکنم ساختمان رو به ارتعاش انداخته بود.دیدید تو این کارتون های ساخت چین  و ژاپن وقتی گریه می کنن چشم هاشون دو تا خط صاف میشه و قطرات اشک با شتاب پرتاب میشه به اطراف؟ تصورم از خودمون تو اون لحظه یک همچین چیزی بود. من از بهت گریه می کردم  و اوشون از خوشحالی. البته یکم بعدتر بهتم کمرنگ تر شد و حس خوبی بهم دست داد.با اینکه بی هوا اومده بود. البته دیگه دلم نمی خواد این جمله رو یعنی(بی هوا اومد) رو به کار ببرم چون حالاجزیی از وجودمه و قطعا می شنوه.این که نوشته است بعید می دونم متوجه بشه چون هنوز مدرسه نرفته اما خب احتیاط شرط عقل است.

اون شب خاطره انگیز هم به صبح رسید و رفتیم که آزمایش بتا بدم.اوشون منو رسوند و خودش عازم محل کار شد. من هم منتظر نشستم تا جواب آزمایش رو بگیرم. و ساعتی بعد اسمم رو صدا زدند... با سرچ هایی که از دیشبش تو نت کرده بودم یه پا دکتر شده بودم واسه خودم.به محض اینکه عدد توی برگه رو دیدم یعنی "چهارصدوپنجاه و هفت"  فهمیدم  که بعله! و همونطور که حدس می زنید باز زدم زیر گریه. البته این بار ملو بود گریه ام.اشکهام یواشکی سر می خوردند و صدا هم نداشت.تو همین حال و هوا بودم که اوشون تماس گرفت. نمی دونم چرا دلم خواست اذیتش کنم. گفتم منفی بود. یه جوری واقعی هم گفتم که خودم هم باورم شد. یه همچین آرتیستی بودم خودم خبر نداشتم.بعد دیدم دیگه خیلیییی صداش عوض شد و ناراحت.دلم سوخت که پدری را بدین سان بی رحمانه برنجانم. گفتم نه دروغ گفتم چهارصدوپنجاه و هفته. یکی نبود بگه خب بگو مثبته اینکه راحت تره.چرا عددمیگی؟ مگه متوجه میشه؟ جالب اینجاست که اصلا نپرسید چهارصدوپنجاه و هفت یعنی چی الآن؟ و فقط خوشحالی کرد.

شب اون روز و خبر دادن به خانواده هامون هیجان انگیزترین بخش  ماجرا بود.به پیشنهاد گلابی با چهارتا خط(خط من،خط خونه،دوتاخط اوشون) همزمان با همشون تماس گرفتیم و تلفن هارو گذاشتیم رو اسپیکر وبه همه گفتیم.دیگه جیغ و فریادهارو خودتون تصور کنید دیگه. 


+این یک هفته هم خودش هزار صفحه حرف داره که از بقیه اش به علت معده درد فاکتور می گیرم... 

کماکان هم بی نام به سر می بره کوچولوی ما... فقط مدام میگیم الآن اندازه  سر سوزنه...الآن اندازه کنجده...الآن اندازه دونه ی سیبه... الآن اندازه .... تفریح جدیدمونه  دیگه

چهارصدو پنجاه و هفت کوچک ما

دوشنبه 20 مهر 1394 ساعت 21:30

من 


در آستانه تولد بیست و پنج سالگی


 حسی عجیب و ناشناخته را تجربه می کنم! 


ما  چندروز ه متوجه شدیم که .... یه مهمون کوچولو داریم! 


وقتی بیاد من "مامان" میشم و   او "بابا" ! 


می دونید!


فکر نمی کردیم انقدر زود تجربه اش کنیم.


دور از ذهن و  در عین حال شیرین و  خارق العاده است!


خوش اومدی کوچولوی چهارصدو پنجاه و هفت ما



+ خواستم شمام با ما باشید! تو این حس عجیبم شریک باشید. 


...............برمی گردم با کلی حرف و حس  جدید!


پنج‌شنبه 16 مهر 1394 ساعت 21:50

فکر می کنم پست قبل چندباری تو قسمت پیغام هاتون اومد اما باز نشد.نمی دونم چرا وب دچار مشکل شده بود. الآن رفع شد و می تونید قسمت چهارم  مژگان رو  تو پست قبلی بخونید. چون گفتن با جزییات تعریف کن طولانی شده ها.اگر به خودم بود تو یک قسمت جمع می شد (:

مژگان-پارت چهارم

پنج‌شنبه 16 مهر 1394 ساعت 18:36

قصه،هیچ ارتباطی به نویسنده ی وبلاگ ندارد.

اسامی اشخاص و مکان ها مستعار است.


آگهی مربوط به یک شرکت وارد کننده ی لوازم آرایشی بود .این یکی بیشتر از بقیه با شرایط من و زمانی که می توانستم بمانم هماهنگی داشت. با شماره ای که گذاشته بودند تماس گرفتم،یک آقای نسبتا مسن تلفن را جواب داد،یکی دو تاسوال پرسیدو قرار شد فردا برای مصاحبه بروم.

این بار تصمیم گرفتم همه چیز را به مادر بگویم .شب بعد از شام گفتم که می خواستم پنهانی از تو کار کنم حتی یک نیم روز  را هم در شرکت فروش  تلفنی  بودم اما نتوانستم بیشتر از این پنهانی کاری کنم.یعنی اصلا نمی شود و نباید. مادرعصبانی شد.سرم داد کشید که چرابی اجازه اش به آن شرکت رفته ام؟.کم پیش می آمد عصبانی شود. وسط همان عصبانیت ها سفت و سخت گفت "نه". آنقدرمحکم گفت که امیدی برای راضی شدنش نداشتم.کوتاه نیامدم اما.تصمیم خودم را گرفته بودم. حرف زدم.معذرت خواهی کردم. قول دادم دیگر چیزی را پنهان نکنم. ازش خواستم فردا با هم برویم مصاحبه.خواستم اجازه بدهد من هم کمکی به بهبود اوضاع زندگی مان کرده باشم.بگذارد شانسم را امتحان کنم....آخر شب بود که راضی اش کردم دست کم برویم ببینیم شرایطش چیست و بعد اگر اجازه نداد ،نمی روم.

صبح راه افتادیم به سمت شرکت.آدرس سرراست نبود.کلی گشتیم تا بالاخره رسیدیم.تصورم نمای بیرونی مدرنی بود با یک سردر بزرگ طوسی رنگ که روش نوشته باشد "شرکت وارد کننده ی لوازم آرایشی و بهداشتی" یک صالحی هم سمت چپ با فونت کوچک تری  زده باشند.اما خبری از این تصورات نبود. اصلا سردری نبود که نوشته ای باشد.واقعیت یک ساختمان کلنگی دو طبقه و نیمه بود که بالکنش یکی دو متر آمده بود داخل پیاده رو.با نمای سیمان سفید دود گرفته.سیمان سفیدی که حالا نوک مدادی بود.راه پله ها باریک بود طوری که من و مادر باید پشت سر هم حرکت می کردیم. مدام بوتیک های شیک پدر پشت ذهنم تداعی می شد. تجملی که قیاسش با این دیوارهای زهوار دررفته خنده دار بود.تجملی که هیچ وقت برای ما نبود!

رسیدیم پشت در. برگه آچهاری که اسم شرکت و مدیرش روش نوشته شده بود را داخل یک کاور گذاشته بودند. زده بودند روی در.خیالمان راحت شد که لااقل اشتباه نیامده ایم. مادر تمام مدت  ساکت بود.من هم. برگه آچهار را که دیدیم به هم نگاه کردیم و از خنده ریسه رفتیم. مادر گفت"یواش تر الان می شنون... اما فکر نکنم حقوق بده باشه، معلومه خیلی خسیسه".بعد سرش را تکان داد،گفت "البته از روی ظاهر قضاوت نکنیم بهتره. بریم ببینیم چه خبره."

وارد شدیم.یک سالن کوچک بود و اتاقی کوچک تر که در کشویی راه راه داشت،آشپزخانه هم کنج بود به ابعاد پنج شش متر که با چهاردیواری متحرک از سالن جدا شده بود.

پیرمرد لاغر اندامی نشسته بود پشت میز قهوه ای رنگ .تکیه زده بود به صندلی چرمی که خیلی پهن تر از شانه هایش بود  و چای می نوشید.از پشت عینک زیر چشمی  نگاه کرد،همراه با اشاره دست به سمت مبل، تعارف کرد که بنشینیم.چهره ی آرامی داشت.

استرس داشتم. هرکس نمی دانست خیال می کرد قرار است برای کدام شرکت معتبر دنیا استخدام دایم شوم!. پرسید شغل پدرت چیست دخترم؟وقتی جواب دادم تعجب کرد.طوری که انگار بخواهد بگوید "خب اگه شغلش اینه چرا اومدی واسه من کار کنی؟" اما روش نشود به زبان بیاورد.اینکه چرا می خواهم کارکنم را روی پای خودم ایستادن پاسخ دادم.گفت "کار با کامپیوتر رابلدی؟ " گفتم "کم و بیش".خواست متنی تایپ کنم. از روی نوشته ای خواند و چندخطی نوشتم.برگه ی پرینت را نگاه کرد اما چیزی نگفت.همانطور که بین پوشه ها جایش می داد گفت که شماره تماسمان را بگذاریم که اگر خواستند تماس بگیرند.

تمام مسیر برگشت را با مادر حرف زدیم. مادر گفت که من مجبور نیستم کار کنم .گفت می توانم بروم پیش پدرم  که زندگی راحتی داشته باشم. گفت درست است که دوری من و عرفان از پای در می آوردش اما اگر ما بخواهیم تحمل می کند،که رفاه داشته باشیم. گفتم من نمی خواهم در رفاه زندگی کنم .وقتی عشق نباشد رفاه را می خواهم چه کار؟. 

آن شب وقتی می خواستم بخوابم آرزو کردم فردا آقای صالحی تماس بگیرد.

صبحش که تازه بیدار شده بودم عرفان آمد گفت یک  آقایی تماس گرفته و با تو کار دارد.آقای صالحی بود. قرار شد از فردای آن روز مشغول به کار شوم.با خودم گفتم انگار مرغ آمین دیشب روی شانه ام نشسته بود،کاش چیز دیگری خواسته بودم. بعد خنده ام گرفت که موافقت با کار کردنم در همچین شرکتی باید جزء رویاهایی باشد که مرغ آمین تعبیرش ببخشد؟ 

فردا رسید و من باز راه پیچ در پیچ شرکت آقای صالحی را پیمودم. با این تفاوت که این بار مادر کنارم نبود.خودم بودم و خودم. می رفتم که محیط جدیدی را تجربه کنم.

روز اول و روزهای اول  به آشنایی با کارهایم گذشت. حقوقی که توافق کرده بودیم به اندازه ی یک منشی ساده بود اماکاری که انجام می دادم چیز دیگری بود. همان روزهای اول ازم خواست که تمام اجناس رالیست کنم و قیمت هایشان را دربیاورم.برایم سخت بود تجربه ای نداشتم اما دقتی که به کار می گرفتم باعث شده بود کمتر به مشکل برخورد کنم. شریک آقای صالحی به کشوری که ازش اجناس را وارد می کردند رفته بود و مدام لیست ها را می خواست. باید اقلامی که تعداد کمی ازشان مانده بود و فروش خوبی هم داشتند را مشخص میکردم و برایش می فرستادم،که دومرتبه سفارش بدهد.کار خیلی راحتی نبود. لااقل برای دختری به سن و سال من.اماتمام توانم رابه کارگرفته بودم که از پسش بربیایم.... کم کم به کارم عادت کرده بودم. آقای صالحی طوری حرف نمی زد که خیال کنم دارم زیادتر از آن چیزی که باید کار می کنم،این در حالی بود که خودم از تمامشان خبرداشتم. از اینکه او هیچ کاری انجام نمی دهد و یک جورهایی فقط نظارت می کند. برایم مهم نبود. یک بار جسته و گریخته میان حرف هایش بهم گفت که من  خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کرده  به اصلاح کار راه بیندازم. یک بار هم گفت "خیال می کردم بچه ای دختر، اما خیلی بزرگی که!"

تمام روز من و آقای صالحی داخل شرکت بودیم. قیافه اش شبیه پدر بزرگ ها بود. از همان پدربزرگ هایی که همیشه دلم می خواست داشته باشم.از همان ها که با وجود سن بالا آگاه اند. حرف های مهربان می زنند.زندگی اش را برایم گفته بود. اینکه همسرش فوت کرده و تنها پسرشان خارج از کشور مشغول به تحصیل است.من هم چیزی را ازش پنهان نکرده بودم. شرایط زندگی مان را گفته بودم. اینکه چرا مدتی است پدرم نیست و من کار می کنم. اینکه مادرم تقاضای طلاق داده است.

حجم کار زیادی روی دوشم بود اما با علاقه انجامشان می دادم وقتی حقوقم را دریافت می کردم تمام خستگی ها از تنم بیرون می رفت. خوشحالی مامان و عرفان به تمام سختی ها می ارزید.

مادر در رفت و آمد دادگاه بود و با چند تکه طلایی که فروخت و چند سکه ای که تا آن زمان گرفته بودیم توانستیم ماشین بخریم.  ماشین خیلی خوبی نبود اما برای ما خیلی هم خوب بود.آن روزها وقتی از شرکت بیرون می آمدم میرفتم دنبال مامان و عرفان  و چند ساعتی با ماشین گشت می زدیم  بلکه ترسی که مامان از رانندگی داشت کم کم از بین برود. مدتی که گذشت مادر دیگر پشت رل می نشست. صبح ها من را می رساندشرکت و می رفت رستوران. عرفان راهم همراه خودش می برد. عصرها هم می آمدند دنبالم و سه تایی برمی گشتیم خانه.گاهی وقت ها آخر هفته هم بخاطر عرفان می رفتیم شهربازی.انگار زندگی یکباردیگر داشت روی خوشش را نشانمان می داد. 

همین روزهای نسبتا خوش بود که آقای صالحی کمی تغییر رویه داد.ازتصویر پدربزرگ مهربانی که در ذهنم ساخته بودم زیاد فاصله گرفته بود.زیاد ازمادرمی گفت و  من دوست نداشتم.اینکه زیباست.اینکه حیف او که چنین روزهایی را تجربه کند.حیف جوانی اش.حیف زیباییش.می گفت روز اول فکر نمی کردم با مادرت آمده ای.خیال کردم دو تا دوست هستید یا نهایتا خاله و خواهرزاده.وقتی این ها را می گفت ازش بدم می آمد.من تفاوت دلسوزی و چشم چرانی را خوب می دانستم. خوب یاد گرفته بودم دلسوزی را از هوس تمییز دهم.

عصرهایی که مامان و عرفان دنبالم می آمدند تغییر بزرگی که به تدریج در لحن صحبتش با مادر شکل گرفته بود را  خیلی محسوس لمس می کردم. مادر متوجه نمی شد اما من می فهمیدم.می فهمیدم چون روزها بود کنارش زندگی کرده بودم  و می دانستم آن نگاه های خیره ی از پشت عینک  چه معنایی می دهد!

هرچه بیشترگذشت رفتارجدیدش شدت گرفت. خودم را سرزنش می کردم که داستان زندگی ام را.بی عاطفگی های پدرم را. توی مسیر طلاق بودن مادرم را،به مرد غریبه ای گفته ام.مرد غریبه ای که داشت از نقاط ضعف زندگی ام سوء استفاده می کرد. خیال می کرد حالا که کسی را نداریم باید او را داشته باشیم. نمی دانم می خواست چه کار کند؟ یا اصلا چه فکری داشت؟ نمی دانم چون نمی خواستم بدانم. چون حس کردم اگر بیشتر بمانم بیشتر از خودم بیزار می شوم که اعتماد کرده ام.از یک روز دیگر نرفتم.هرچقدر آقای صالحی تماس گرفت جوابش را ندادم.زیاد هم تماس گرفت ،خودش می دانست بیشتر از آنچه فکر کند به درد اوضاع به هم ریخته ی شرکتش خورده ام. می دانست به قول شریکش چه منشی همه کاره ای را از دست داده!

فردای آن روز که مادر بیدارم کرد تا راه بیفتیم به سمت محل کارگفتم "دیگه اونجا کار نمی کنم" .مادر جا خورد گفت "چرا؟ یه دفعه چی شد؟."  گفتم "خودش هیچ کاری نمی کنه  همه چی گردنه منه.خسته شدم از حجم زیاد کارهاش".نخواستم چهره ی مهربانی که توی ذهن مادر داشت خراب شود. از طرفی می دانستم اگر حقیقت را بگویم دیگر اجازه نمی دهد به فکر کار جدیدی باشم. گفت "خب زودتر می گفتی من که گفتم اگه  ذره ای سخت بود یا اذیت شدی  بهم بگو". تمام سعیم را کرده بودم که قوی باشم اما حالا در نظر مادر ضعیف جلوه کرده بودم؟ مهم نبود. مهم این بود که   اعتماد مادر از آدم ها سلب نشود.

بیکار شده بودم. خبری از پدر هم نبود.دیگرنمی آمد دادو بیداد راه بیندازد.مادر می گفت جلسات دادگاه رایک در میان می آید. آن وقت هایی که می آید هم شخصیت دومش رارو می کند،طوری که همه مجاب می شوند عاری از هر گناهی است.معصوم است.هیچ حرفی از اینکه ما با پدر زندگی کنیم نبود. یعنی پدر اصلا ما را نخواسته بود.حاضر شده بود مهریه رابصورت اقساطی پرداخت کند اما من و عرفان سربار زندگی اش نشویم. مهریه ای که پرداخت یک جای آن برای کسی مثل او خیلی ساده بود اما تنها به این دلیل که نگذارد یک آب خوش از گلویمان پایین برود تمام سندهایی که به نامش بود را به خواهر و برادر و لابد زن یا زن هایش واگذار کرده بود.شاید هم بچه داشت.از گوشه و کنار شنیده بودیم یک پسر دارد.تعجب کرده بودیم که چطورشده که باز به قول خودش گرفتار زن شده؟. زن عقدی دایم.

وقتی سندها به نامش نبود یعنی چیزی نداشت. ما می دانستیم که اینطور نیست اما کو  گوش شنوا.قاضی که نمی دانست.

اینکه من داشتم دنبال کار می گشتم و پول پدر از پارو بالا می رفت، دیگر برایم اهمیت نداشت. تصمیم گرفته بودم خودم برای بدست آوردن زندگی بهتر تلاش کنم. زندگی ای که مدام چرخ می خورد و روزهای خوشش را زود ازمان می گرفت. روزهای خوب کوتاه. من می خواستم روزهای خوب پایدار بسازم .همین بود که باز شد روز از نو ... دو مرتبه دنبال کار بودم. 


ادامه دارد.....


+چون قصه خط واقعی داره نخواستم شخصیت های خیالی بهش اضافه کنم. می دونم کم کاراکتره.معذرت


وقتی فلفل حکومت می کند!

چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 20:10

این پست  واسه چند روز قبل بود. 


نشستم  سیب زمینی سرخ شده های خوشحال رو به این صورت. مشت مشت و دانه دانه راهی خندق بلا می کنم. سس تند و آتشینش لبم رو می سوزونه طوری که حس می کنم گوشه های لبم از هم باز شدن! دهنم رو باز می کنم و با دست هوارو جا به جا می کنم تا یکم خنک شم. امادر عین واحد، رو چیپس بعدی سس بیشتری می زنم.

نشسته اون سمت حال داره کارهاش رو انجام میده. متوجه من که میشه سرش رو ازتو لپ تاپ بالا میاره همینطور که داره حرص می خوره میگه "مازوخیسم داری؟." می خندم میگم آره. دهنش رو کج می کنه بایه صدای نازک شده میگه"آره".میگم مثل اینکه  از جونت سیر شدی، ادای منو در میاری؟ میگه ببخشید اما جدی تو هندی نیستی؟ میگم نه من تورکممم.تورککک.میگه خب حالا!همچین میگه انگار بلده یه کلمه حرف بزنه.میگم بلدم بعد صدامو صاف می کنم میگم  "سنی سویوروم" میگه اینو که همه بلدن.

میگه توت جدی هندی نیستی؟ آخه خیلی فلفل می خوری.یه سوال بپرس از مامانت؟ میگم نخیر هندی نیستم و این در حالیه که  فلفل پاش رو کج کردم به سمت  کباب تابه ای هایی که روی شعله ی آتیش هستن. میگه جان هرکی دوست داری به کباب من فلفل نزن من جونمو دوست دارم. میگم چشششممم واسه شما فلفل نمی زنم چیز دیگه ای می زنم.

الآن چند دقیقه است میز روچیدم اماهرچی صداش میزنم نمیاد. فکر کنم ترسیده. نترس...باور کن مرگ موشش درد نداره.... !

( تعداد کل: 138 )
   1       2       3    >>